
❤🍓❤🍓❤🍓❤🍓
بابا:از دست شما جووناباشه بابا... با گفتن شبخیر به همه رفتم تو اتاقم و داشتم به اراده خودم می خندیدم که با اومدن اسم اگراست همه تصمیماتمو بیخیالش شدم که یهو یاد خراب کاریم افتادم. -وایـــــی اگه راگراست همه چیزو به مارسل بگه؟ -نترس نمیگه مثلا بگه با جی افم بیرون بودم خواهرت رو دیدم؟ -خو اره مارسل خودشم کلی جی اف داره. -اصلا بگه چی میشه مگه من از کسی نمی ترسم؟ -حالا وقت گفت قیافه ت رو میبینم مری خانوم. -نداجان خ^فه خوابم میاد. تو ماشین در حال چرت زدن بودم که با شنیدن صدای اگراست که با مارسل و بابا و مامان سلام احوال پرسی می کرد چشمام رو باز کردم. حوصله اینکه از ماشین پیاده شم و نداشتم واسه همین بازم چشمام رو بستم وترجیح دادم بخوابم. همیشه همین طور بود. هر وقت می رفتیم مسافرت کل راه رو خواب بودم. مارسل: مری آبجی پاشو دیگه زشته چقدر می خوابی؟ -رسیدیم؟ مارسل: نه عزیزم واسه نهارنگه داشتیم. سفارش هم دادیم الان دیگه اماده می شه. پیاده شو عزیزم. و دستش رو به سمتم دراز کرد. دستش رو گرفتم و وارد رستوران شدیم به اگراست سلام کردم وپیش مارسل نشستم. همون موقع نهار رو اوردن. شروع کردم به غذا خوردن و یاد اون باری افتادم که جلو اگراست وح* شی وارشام می خوردم. از فکرش لبخند به لبم اومد. سرم رو بالا اوردم که دیدم اگراست داره بهم نگاه می کنه و می خنده. وا این چرا به من نگاه می کنه؟ پرو من اگه جای این بودم اصلا روم نمی شد بیام مسافرت چه برسه به .... شروع کردم خانوم وار غذا خوردن. بابا و مارسل داشتن با هم حرف میزدن و اگراست هم هر از گاهی حرفاشونو تایید میکرد. مامانمم که عادت نداشت سر غذا خوردن صحبت کنه و سرش پایین بود وغذاش رو می خورد. سرم رو بالا اوردم و قاشقم رو تو دهنم گذاشتم که اگراست همون شکلکی رو که واسش در اورده بودم رو واسم در اورد و همین باعث شد غذا به گلوم بپره و شروع کردم به سرفه کردن... مارسل سریع یه لیوان اب واسم ریخت و دستم داد که یه نفس سر کشیدم. -آخیش مرسی داداش داشتم خفه می شدم. مارسل: هزار بار گفتم اروم غذا بخور. بغض کردم. نباید اونطوری جلوی اگراست با هام حرف زد. با اینکه هنوز کلی از غذام رو نخورده بودم اروم سرم رو تکون دادم ورو به بابا گفتم: -بابایی سوییچ رو میدی؟ بابا: چرا بابا جون؟ بزار با هم میریم تو که هنوزی چیزی نخوردی. -نه خوابم میاد دیگه غذا نمی خوام. بابا:بفرمادخترم ولی تو راه گرسنه ت میشه ها... دیگه منتظر نموندم و سریع از رستوران بیرون رفتم. دلم گرفته بود. چرا این مارسل یهویی پا*چه میگیره؟ اونم جلوی جمع... هندفری هامو گوشم گذاشتم و چشمام رو بستم. نفهمیدم کی خوابم برد. به جاده که رسیدیم مامان بیدارم کرد. مامان: بچه چقدر میخوابی حیف این منظره ها نیست که نبینی؟ -چرامامان جونم خوف شد بیدارم کردی. بابا هم یه اهنگ گذاشته بود و صداش روتا اخر زیاد کرده بودم منم که دیگه حسابی سر ذوق اومده بودم داشتم با اهنگ می رقصیدم و سرم و دستام رو با ریتم اهنگ تکون می دادم.😂 کم کم بابا هم شروع کرد سرش رو مثل من تکون دادن.😐 گوشیم شروع به لرزیدن کرد.از تو جیبم برش داشتم. اسم مارسل که هاپو ذخیره کرده بودم اومد. -هان چیه؟ بازم می خوای گیر بدی؟ مارسل: مری بگیر بشین سر جات این کارا چیه؟ باز من پیشت نبودم؟ - دلم می خواد تو حواست به رانندگیت باشه. مارسل: من پشت فرمون نیستم. اروم بشین سر جات حواس بابا هم پرت می کنی.
گوشی رو قطع کردم وحسابی تا رسیدن به ویلا با بابایی تخلیه انرژی کردیم. از ماشین که پیاده شدم صدای مارسل رو پشت سرم شنیدم که باز مهربون شده بود و با یه لحن خاصی حرف میزد که می فهمیدم می خواد بیاد منت کشی و از دلم در بیاره. مارسل: شما یه آبجی ندیدی که گوشیو رو خان داداش قطع کنه؟ -چرا دیدم الان مقابل شما ایستاده. مارسل:خب پس بهش بگید به نفعشه فرار کنه وگرنه خودش می دونه چه اتفاقی میفته و دستش رو به سمت بینی م گرفت. پا به فرار گذاشتم و گفتم: -مارسل غل*ط کردم به مم*اخ*م دست نزن. هی عطسه م میگیره. تا شب اعصابم خورد میشه. مارسل: آشتی؟ - آره به شرطی که کیفم و کتاب هامو واسم بیاری. مارسل: باشه آبجی -مارسل خب منم دلم می خواد بیام. چرا منو نمیبری؟ مارسل: آبجی خانوم الان با ادرین میریم یه گشتی تو شهر بزنیم ولیست خرید مامان رو تهیه کنیم. بعداًخودم میام می برمت دریا... بحث کردن باهاش بی فایده بود. مطمئن بودم دروغ میگه حتما با یکی از این دخترا تو چت آشنا شده الانم می خواد ببینتش. -اه خدا جون چی می شد منم پسر بودم الان واسه خودم میرفتم کل شهرو می گشتم. اصلاً مگه چیم از مارسل کمتر؟ سریع به اتاقم رفتم و لباسام رو پوشیدم. از اتاقم بیرون رفتم تا به مامان خبر بدم. بابا: با مارسل میری بیرون؟ -نه بابا خودم دارم میرم دریا... بابا: می خوای باهات بیام دخمری؟ -نه بابا نزدیکه دلم می خواد تنهایی برم. بابا: باشه بابا مواظب خودت باش. زود هم برگرد. -چشم یه بوس واسه بابا فرستادم و از خونه زدم بیرون... راه زیادی تا ساحل نبود. به محض اینکه رسیدم کفش هام و در اوردم و زانو هام رو تو بغل گرفتم و سرم رو روی پاهام گذاشتم وبه دریا خیره شدم و به صدای دریا گوش دادم. واقعاً چه آرامشی به آدم میده. حواسم به زمان نبود توی افکار خودم غرق بودم. اینکه آینده م چی میشه و هزار جور فکر دیگه... به آسمون نگاه کردم هوا کم کم داشت تاریک می شد. عجیب بود که بابا تا الان واسم زنگ نزده. دستم رو به جیبم فرو بردم که گوشیم رو در بیارم ولی نبود! هر چی گشتم نبود. وای تا الان بابا چقدر نگرانم شده؟!
کل مسیر رو دوییدم.وقتی وارد ویلا شدم منتظر بودم بابا یه چیزی بهم بگه ولی اصلاً حواسشون به من نبود. حتی اومدنم رو متوجه نشدن و صدای خنده شون تا در ورودی می اومد. مارسل: آدرین قبول نیست تو و بابا جر می زنید. اگراست: بلد نیستی بی خود بهونه نیار حکم دله. بابا به بحث کردن اون دوتا می خندید ومامان داشت از فرصت استفاده می کرد وورق های بابا رو نگاه می کرد. -بــــــــابـــــــــایی واقعا که!!! بابا: ا اومدی پ مری جان . - بابا یعنی شما نگران من نبودید؟منو بگو بیخود اونقدر دوییدم. که با این حرفم دو باره صدای خنده شون بلند شد. همین طور که پام رو محکم به زمین می کوبوندم از پله ها بالا میرفتم تا به اتاقم برسم و یکم درس بخونم. یکم تست فیزیک زدم حدود سه ساعتی شده بود ولی دیگه خسته شده بودم. گوشیم روکه روی تختم جا گذاشته بودم برداشتم و با کاگامی تماس گرفتم. با اینکه مارسل گفته بود قضیه دوستی آدرین و خودش رو به کسی نگم ولی کاگامی که هر کسی نبود. جز بهترین دوستم بود. -سلام کاگامی ژونم کاگامی: سلام بی معرفت مسافرت خوش میگذره؟ - مگه با وجود آدرین میشه بهم بد بگذره؟ کاگامی: شتر در خواب بیند پنبه دانه. - کاگامی بخدا الان پنبه دانه پیشمه. کاگامی: غل *ط کردی تو دو باره زیادی درس خوندی توهم زدی. قضیه دوستی مارسل وآدرین رو واسش گفتم ولی باور نمی کرد. کاگامی: واقعا دوست داداشته؟ -اره خب خن*گ خ*دا مگه مر*ض دارم دروغ بگم؟ کاگامی: کم نه -اصلا گوشی رو قطع نکن میرم کنارش میشینم صداش رو بشنوی.
کاگامی: لازم نکرده بخاطر من از این فداکاری ها کنی. -ا خب می خواستم باور کنی. کاگامی: باورکردم. حالا رفتارش چطوریه؟ -با همه میگه و می خنده الا من! البته هنوز زیاد وقت نشده باهاش حرف بزنم. کاگامی: فرصت به این خوبی هست. تا می تونی اذیتش کن. تلافی همه آزارو اذیت هاش رو در بیار. - کاگامی،میشه نظر ندی؟ کاگامی: جدی میگم بخدا -مثلاً چیکار کنم؟ کاگامی: اومممم....حالا تا شب فکرام رو می کنم بهت اس میدم . -دی^و^ونه ای تو....برو فکراتو کن.کاری نداری؟ کاگامی: نه قربونت بای بای. -بای بیخیال درس شدم و شلوار مشکی رنگم که به بالای زانوم می رسید رو پوشیدم. لباس سفیدم رو پوشیدم و تیپم رو کامل کردم.از اتاقم بیرون می رفتم که مارسل و اگراست رو دیدم که به طرف اتاقم می اومدن. -داداشی کاریم داشتی؟ مارسل: من چیکار به کار تو دارم؟ میرم اتاق خودم ولی آدرین میاد تااشکالاتت رو رفع کنه. دفترکتابت رو آماده کردی؟ دهنم باز به اندازه اسب آبی باز شد. -اشکالاتم رو؟کدوما رو؟ اگراست:مری خانم همونایی که جلسه آخر ازم پرسیدید و وقت نشد بگم دیگه... هنوزم گیج بودم ولی با این حال گفتم؟ -باشه ممنون بفرمایید و در اتاقم رو کامل باز گذاشتم. اگراست وارد اتاقم شد و در رو بست. - استاد منظورتون کدوم اشکالاتم بود؟ اگراست: مجبور بودم دروغ بگم شرمنده. - دروغ واسه چی؟ اگراست: می خواستم راجع به یه موضوع دیگه ای باهاتون حرف بزنم. وای اخ جون اومده خواست*&گاری(😂) ... خدا خیرت بده بخدا همش می ترسیدم .... این پسر به این گلی کاگامی واسه چی می گفت اذیتش کنم ؟ با فکر اون روز توی کافی شاپ و بلایی که سرنهار به سرم آورد اخمام رفت تو هم... -بفرمایید اگراست: راستش مری اونروز که...تو...توکافی شاپ دیدیم می خوام بین خودمون بمونه و... -استاد شما راجع به من چی فکر کردید؟مسائل خصوصی شما به من ربطی نداره. اگراست: خب منم منظورم همین بود که به تو ربطی نداره. و درحالی که قهقهه میزد اتاقم رو ترک کرد. منم کلاً از شوک صمیمیت این شده بودم. .................................................. ...............................
. ................... ........................................... آخر شب بود که کاگامی واسم اس داد و نقشه ش رو گفت. بنده خدا حرفم رو جدی گرفته. فکر کرده من تنهایی میرم سر به سر آدرین میزارم. باز اگه خودش پیشم بود بعداً همه رو گردن می گرفت ولی تنهایی مگه می شد برم تو غذای آدرین چیزی بریزم؟ بی خیال اس ام اس و توهمات کا گامی شدم و رفتم آشپزخونه تا به مامانم کمک کنم. -مامان کاری نیست من انجام بدم؟ مامان: چرا الان چایی میریزم ببر. -چشب همون طور که مامان چایی می ریخت یاد حرف آدرین افتادم که گفت اون اتفاقات به من ربطی نداره. نشونت میدم آدرین خان... -مری حواست باشه بعداً پشیمون میشی اگه بفهمه کار تو بوده ها... -نمی فهمه. از کجا بفهمه؟ مامان چایی ریخته به من چه؟ -اگه مامانت بفهمه چی؟ -ندا جون تو لطفاً ساکت ! مامان چایی رو ریخت و رفت سمت یخچال تا میوه برداره. منم از فرصت استفاده کردم و یکم مایع ظرف شویی یجوری که چایی کف نکنه و فقط بوی مایع رو بگیره ریختم داخل فنجونی که گوشه ی سینی بود و وارد سالن شدم😈 و شروع کردم به تعارف کردن چایی... وقتی رسیدم به آدرین دقیقاً همون فنجون گوشه ی سینی رو برداشت. منم با نیش باز و راضی از اینکه حرفش رو تلافی می کنمٍ، رفتم رو مبل روبه روش نشستم تا قیافه ش رو موقع خوردن چایی از دست ندم. پاهام رو انداختم رو هم و با یه ژست خاصی فنجونم رو برداشتم . همون موقع آدرین فنجونش رو برداشت و به لبش نزدیک کرد. فنجونم رو به سمت لبم بردم و از بالای فنجون آدرین رو تماشا می کردم. چاییم رو یه دفعه ای سر کشیدم و همون موقع آدرین سرش رو بالا آورد. نمی تونستم نگاهم رو ازش بدزدم. شروع کردم به سررفه کردن... حالا نمیدونستم باید از اینکه ازداغی چایی سوختم یا از اینکه چایی و مایع ظرف شویی خوردم یا اینکه آدرین فهمید زل زدم بهش بایدسرفه کنم؟ فکر کنم قیافه م کبود شده بود. بابا چایی رو گرفت جلوی لبم و مجبورم کرد باز بخورم تا نفسم جا بیاد. عصبانی از جام بلند شدم .به سمت آشپزخونه رفتم . آب دهنم رو ت *ف می کردم تو ظرف شویی... حالم داشت بهم می خورد. مامان: وا مری مامان این کارا چیه؟چت شد؟ عصبی برگشتم سمت مامان و گفتم: -مامان جان لطفاً درست ظرف بشور. چاییم مزه مایع ظرف شویی می داد. مامان زد تو سرش و گفت: - وا من کی اینطوری ظرف شستم که بار دومم باشه؟ بعد هم چیزی نشده. تو هم هی شلوغش نکن. همینم مونده این پسره بفهمه. -دست شما درد نکنه مامان جان مامان: سرشما درد نکنه دخترم از قیافه ی مامان خندم گرفته بود.به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم. -آخه من که فنجون اونو گوشه ی سینی گذاشته بودم چرا این طوری شد؟ -دقیقا کدوم گوشه ی سینی؟ سمت راست یا چپ؟
................... ........................................... آخر شب بود که کاگامی واسم اس داد و نقشه ش رو گفت. بنده خدا حرفم رو جدی گرفته. فکر کرده من تنهایی میرم سر به سر آدرین میزارم. باز اگه خودش پیشم بود بعداً همه رو گردن می گرفت ولی تنهایی مگه می شد برم تو غذای آدرین چیزی بریزم؟ بی خیال اس ام اس و توهمات کا گامی شدم و رفتم آشپزخونه تا به مامانم کمک کنم. -مامان کاری نیست من انجام بدم؟ مامان: چرا الان چایی میریزم ببر. -چشب همون طور که مامان چایی می ریخت یاد حرف آدرین افتادم که گفت اون اتفاقات به من ربطی نداره. نشونت میدم آدرین خان... -مری حواست باشه بعداً پشیمون میشی اگه بفهمه کار تو بوده ها... -نمی فهمه. از کجا بفهمه؟ مامان چایی ریخته به من چه؟ -اگه مامانت بفهمه چی؟ -ندا جون تو لطفاً ساکت ! مامان چایی رو ریخت و رفت سمت یخچال تا میوه برداره. منم از فرصت استفاده کردم و یکم مایع ظرف شویی یجوری که چایی کف نکنه و فقط بوی مایع رو بگیره ریختم داخل فنجونی که گوشه ی سینی بود و وارد سالن شدم😈 و شروع کردم به تعارف کردن چایی... وقتی رسیدم به آدرین دقیقاً همون فنجون گوشه ی سینی رو برداشت. منم با نیش باز و راضی از اینکه حرفش رو تلافی می کنمٍ، رفتم رو مبل روبه روش نشستم تا قیافه ش رو موقع خوردن چایی از دست ندم. پاهام رو انداختم رو هم و با یه ژست خاصی فنجونم رو برداشتم . همون موقع آدرین فنجونش رو برداشت و به لبش نزدیک کرد. فنجونم رو به سمت لبم بردم و از بالای فنجون آدرین رو تماشا می کردم. چاییم رو یه دفعه ای سر کشیدم و همون موقع آدرین سرش رو بالا آورد. نمی تونستم نگاهم رو ازش بدزدم. شروع کردم به سررفه کردن... حالا نمیدونستم باید از اینکه ازداغی چایی سوختم یا از اینکه چایی و مایع ظرف شویی خوردم یا اینکه آدرین فهمید زل زدم بهش بایدسرفه کنم؟ فکر کنم قیافه م کبود شده بود. بابا چایی رو گرفت جلوی لبم و مجبورم کرد باز بخورم تا نفسم جا بیاد. عصبانی از جام بلند شدم .به سمت آشپزخونه رفتم . آب دهنم رو ت *ف می کردم تو ظرف شویی... حالم داشت بهم می خورد. مامان: وا مری مامان این کارا چیه؟چت شد؟ عصبی برگشتم سمت مامان و گفتم: -مامان جان لطفاً درست ظرف بشور. چاییم مزه مایع ظرف شویی می داد. مامان زد تو سرش و گفت: - وا من کی اینطوری ظرف شستم که بار دومم باشه؟ بعد هم چیزی نشده. تو هم هی شلوغش نکن. همینم مونده این پسره بفهمه. -دست شما درد نکنه مامان جان مامان: سرشما درد نکنه دخترم از قیافه ی مامان خندم گرفته بود.به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم. -آخه من که فنجون اونو گوشه ی سینی گذاشته بودم چرا این طوری شد؟ -دقیقا کدوم گوشه ی سینی؟ سمت راست یا چپ؟ اینجا بود که مخمerorr داد و فهمیدم قضیه از چه قرار بوده.
.. مارسل: مری بیدار شو.میریم دریا... زود باش. - من نمیام. این چند روز هیچی درس نخوندم. شما برید. مارسل: مطمئنی نمیای؟ - آره برو داداشی با شنیدن صدای در که خبر از رفتنشون میداد با خیال راحت به خوابم ادامه دادم. خسته شده بودم دیگه کشش درس خوندن نداشتم. دلم خواب می خواست. دلم استراحت می خواست. بیخیال درس شدم و گفتم دو روز دیگه رو نهایت تفریح و استراحتم رو بکنم. با خیال راحت دوباره به خواب رفتم. واسه ی نهار بود که از خواب بیدار شدم. دست و صورتم رو شستم و به سالن رفتم. اصلا دیگه ترس از میزغذا و خوراکی پیدا کرده بودم. از اون جایی هم که سفارش غذای امروز رو آدرین داده بود و مامان خوراک اردک درست کرده بود اعصابم خرد شده بود.هیچ جوره نمی تونستم این غذا رو بخورم. مامان من رو یادش رفته بود و فقط همین یه مدل غذا رو درست کرده بود. قیافه م شده بود مث لشکر شکست خورده. یه گوشه واسه خودم نشستم و یکم برنج کشیدم و غذا رو گذاشتم تو بشقابم کاریم و مارسل حالش از مرغ بهم میخوره ندارم قاشق اوّل رو که دهنم گذاشتم اخمام از بی مزگی غذا تو هم رفت.از مامان تشکر کردم و مامان هم چون دردم رو فهمیده بود هیچی نگفت. رفتم آشپرخونه و مثل این قحطی زده ها نون پنیر رو از یخچال در اوردم. می خواسم پشت میزی که توی آشپزخونه بود بشینم که دیدم مامان کلی وسیله روش گذاشته. بیخیال رفتم روی اپن نشستم. رو به روش تلویزیون بود و از طرفی چون میز غذا خوری توی سالن نبود کسی نبود که باعث صلب آسایشم بشه. بساط نون پنیرم رو روی اپن پهن کردم و تلویزیون رو روشن کردم. تکرار ....رو گذاشته بود.کلی ذوق کردم و چهار زانو نشستم رو اپن و همین طور که غذای سلطنتی م رو می خوردم تلویزیون هم نگاه میکردم. کم کم رفتم تو فکر اینکه اگه ما هم یه زندگی مثل رمان ها داشتیم الان به خدمتکار می گفتم واسم یه غذای دیگه درست کنه. اما حالا خدمتکار کجا بود؟ اگه پنیر هم تموم شده بود باید نون و نوشابه می خوردم که با صدای جیغ مامان افکارم بهم ریخت. مامان: هزار بار بهت گفتم اونجا نشین . صبح تمیز کرده بودم. بیا پایین ببینم. بیخیال غذای سلطنتیم شدم. وقتی دیدم هیچ کاری واسه انجام دادن ندارم یکی از کتاب تستام رو برداشتم و تا شب موندم تو اتاقم و درس خوندم خیال استراحت رو از ذهنم پاک کردم.
مارسل: مری آماده شو بریم دریا -خسته م مارسل: پاشو ببینم صبح هم نیومدی. مثلاً اومدیم مسافرت - باشه تا سه بشماری آماده م مارسل: میشه سازتم بیاری؟ چشم داداش برو خودت بزار ش تو کاور و ببرش تو ماشین مارسل: باشه. تو هم زودی آماده شو لباسی که رنگش به سرمه ای شبیه بود رو پوشیدم و همون شلواری رو که خونه جلوی آدرین می پوشیدم و از قبل تنم بود و قدش زیاد کوتاه نبود و رنگش ابی اسمونی بود رو به علاوه کفش سرمه ای پوشیدم. مثل همیشه آخرین نفر بودم که سوار ماشین شدم. دور هم نشسته بودیم که پ مارسل به سمتم برگشت و گفت: - خواهری یکم واسمون ساز بزنی؟ - اگه مث همیشه تو بخونی چرا که نه؟ من از بچگی به موسیقی علاقه داشتم وکلاس و موسیقی می رفتم. یکمی هم گیتار بلد بودم. همیشه من میزدم و مارسل می خوند. خودش هیچ علاقه ای به ساز زدن نداشت. گیتارم رو از دست مارسل گرفتم و شروع کردم به نواختن آهنگ های شادی که بلد بودم. اول مارسل و بعد بابا و بعد هم همگی با هم هم صدا شدیم. شب خیلی خوبی بودمخصوصا اینکه شب تو حیاط جمع شدیم و بابا از اون کبای مخصوصش واسمون درست کرد. مامان غر می زد که ناخنک نزنم تا همش آماده بشه ولی بعد که مارسل و آدریم هم ناخنک زدن ،مامان تسلیم شد. مسافرت خیلی خوبی بود دیگه آدرین هم خودمونی تر شده
بود. حس می کردم قبلاً خیلی معذب بود. مخصوصاً اینکه مامان من جای مامان خودش رو گرفته بود. منم دیگه کنار اسمش یه اقا می زاشتم و صداش می کردم. فقط ازم خواسته بود توی محیط آموزشگاه همون استاد اگراست باشه.از بعد اون مسافرت رفت و آمدمون با آریان زیاد شده بود. به خصوص وقتی پدرش هم یکی ازفامیل های دور بابا از آب در اومد رفت و امدمون خیلی خیلی بیشتر شده بود. من زیاد تو مهمونی ها نبودم و ترجیح می دادم بیشتر درس بخونم. فقط بار اولی که آدرین دعوتمون کرد مجبور شدم برم. البته مجبور که نه خودم دوست داشتم ببینم خونه زندگیش چطوریه؟! اونشب آدرین زنگ زد به بابا وواسه شام دعوتمون کرد. اینو از حرفای بابا فهمیدم. بابا: سختت میشه آدرین جان... تو هم که هر روز کلاس داری مزاحمت نمی شیم پسرم. ..... بابا: ااا به سلامتی ..... بابا: باشه پسرم مزاحمت می شیم. فقط یکم دیر تر چون مری کلاس فیزیک داره و خودم باید برم دنبالش .... بابا:آره آموزشگاه خودتون .... بابا: زحمتت میشه .... بابا: نه آخه مارسل هست. .... بابا: خیلی ممنون. مزاحمت میشیم. ... بابا: خواهش میکنم. خداحافظ - بابا آدرین بود؟ بابا: بله؟ - بابا آقای آدرین بود؟ بابا:بله؟ -بابا استاد بود؟ بابا: بله؟ -هیچی بابا... اصلاً هر کی می خواد باشه به من چه؟ باباشروع کرد به خندیدن و گفت: - آره پدرش اومده فرانسه... دعوتمون کرد واسه شام چهارشنبه بریم خونشون... -چهارشنبه؟؟؟من کلاس دارم که بابا: آره ولی اشکال نداره اگه درس داری تو خونه بمون. - والا چی بگم. تو دلم داشتم خدا خدا می کردم بابا دلش واسم نسوزه که مجبور بشم بشینم خونه درس بخونم و خونه آدرین نرم. دلم می خواست ببینم خونش چجوریاست که مامان به دادم رسید. همون طور که از آشپزخونه داشت به حرفای من و بابا گوش می داد گفت: -چی چی بشینه درس بخونه؟ چند هفته دیگه کنکوره و همه ی وقتش رو توی این کلاسای جمع بندیه... دیگه روحیه اش خراب شده. بنظر من صبحش زودتر از خواب بیدار شو و اون دوساعتی رو که می خوای تو مهمونی درس نخونی رو جبران کن عوضش شب با ما ها بیا. بابا اومد حرفی بزنه که سریع گفتم : -باشه مامان حق با شماست.
حسابی واسه کلاس جمع بندی فیزیک دیرم شده بود. سریع لباس فرم مدرسه رو که فقط از بین لباسام بدون چروک بود رو برداشتم و سریع پوشیدم . موهامم هم باز گذاشتم الان هم یکم ریمل زدم که قیافه م از بی حالی در بیاد. کوله م رو برداشتم از خونه زدم بیرون...همایش از ساعت ده صبح تا هفت شب بود. واقعاً خسته کننده بود. ساعت هفت بود که تعطیل شدم. گوشیم رو روشن کردم. همون موقع اسم بابا اومد روی صفحه -جونم بابا؟ بابا: سلام عزیزم. من خواستم بیام دنبالت آدرین جان اصرار کرد که میاد دنبالت و یه ربع پیش از خونه راه افتاد. - مگه مارسل نبود که اونو فرستادید دنبال من؟ بابا: نه بابا جان ما رو رسوند و باهاش تماس گرفتن که بره شرکت الانم هر چی باهاش تماس میگیرم در دسترس نیست. -باشه بابا فعلا. گوشی رو قطع کردم . اومدم بزارم تو ی کوله م که نگاهم به تیپ خودم افتاد. انگار دنیا رو سرم خراب شد. آخه من الان با این وضع برم مهمونی؟؟؟ یاد یکی از رمان ها افتادم که پسره وقتی تیپ دختره رو تو حین سخنرانی دید یه لحظه هول شد وسخنرانیش رو قطع کرد. بعد از سخنرانیشم به دختره گفت: نمیگی حواسم پرت تو میشه و از این حرفا... یه لحظه خنده م گرفت. الان آدرین هم به من می گفت: عزیزم نمیگی یه نفر با دیدن تیپ تو حالش بهم می خوره؟ یکم منتظر شدم و اطراف رو نگاه کردم ولی خبری ازش نبود. شماره ای هم ازش نداشتم که ببینم کجاست. واسه همین زنگ زدم به بابا و ازش خواستم زنگ بزنه به آدرین که پدرآدرین شماره ش رو داد که باهاش تماس بگیرم. شماره رو حفظ کردم و گوشی رو قطع کردم که تماس بگیرم . یکم حول شدم. الان میگه دختره پرو انگار راننده شم . شمارش رو گرفتم و نفسم رو با صدای بلندی بیرون دادم که گوشی رو برداشت. آدرین: جانم بفرمایید یهو حول شدم و گفتم: -با منی؟ آدرین: شما؟ لبم رو گاز گرفتم و کلی به خودم ف*حش دادم. دستم رو گذاشتم رو قلبم و یه نفس عمیق دیگه کشیدم و اینبار آروم تر گفتم: -سلام استاد مرینتم شرمنده مزاحم شدم. بابا گفت قراره زحمت بکشید بیاید دنبالم با صدایی که خنده توش موج می زد گفت:
آدرین: آره فقط من بیام آموزشگاه می شناسنم واسه جفتمون بد میشه تا دودقیقه دیگه می رسم. بیاکوچه قبل از آموزشگاه -چشم ممنون بای سریع گوشی رو قطع کردم واومدم به سوتی که دادم فکر کنم که متلک گفتن های یه پسر اعصابم رو خورد کرد. شروع کردم به راه رفتن تا برسم به اون کوچه ای که آدرین گفته بود. هر چی قدم هام رو تند تر می کردم پسره هم قدم هاش رو تند تر می کرد و پشت سر هم حرف می زد. به کوچه که رسیدم خلوت وتاریک بود. خیلی ترسیدم. بغض کرده بودم که همون موقع صدای بوق ماشین آدرین اومد. سرم رو اوردم بالا... پسره داد زد: - داداش مزاحم نشو با منه آدرین خنگ هم با تعجب به من نگاه کرد. یکی نبود بهش بگه آخه می خواستم با دوس^ت پس&رم برم بیرون تو رو می خواستم چیکار که بیای دنبالم؟ بغضم اجازه نمی داد درست حرف بزنم. -این آقا...م..زاحمم... شد. آدرین از ماشین پیاده شد وگفت : -این آقا غل*ط کرده. برو تو ماشین ببینم. سریع رفتم سوار ماشین شدم و بغضم ترکید. اشکام از گوشه های چشمم جاری شد که با صدای خوش و بش کردن آدرین با پسره برگشتم به سمتشون...آدرین دستش رو گذاشته بود رو شونه پسره و با هم حسابی گرم گرفته بودن ...پسره هم بلند بلند می خندید. گریه م شدید تر شد. چشمام رو بستم که یکم آروم بشم که درماشین بهم خورد و ماشین راه افتاد. حسابی از دستش حرصی بودم. -استاد اینطور که شما ادبش کردید فکر نکنم دیگه هوس مزاحمت به سرش بزنه. آدرین با یه چشم غره برگشت سمتم و گفت: -یکی از شاگردام تو واحد پسرونه آموزشگاه بود. میفهمی؟اگه کاری می کردم ازفردا خبرش می پیچید تو همه ی آموزشگاه ها و از آموزشگاه اخراج میشدم. یکم خجالت کشیدم . سعی کردم با یه کلمه نزارم بحث ادامه پیدا کنه. -ببخشید یه سکوتی بینمون برقرار شد. آدرین: مری یه چیزی گفتم که الان موندم چیکار کنم؟ نمیدونم از مسافرت که برگشتیم کی به این اجازه داد بود راحت بهم بگه مری. جوابش رو ندادم که دوباره گفت: آدریگ: مربوط به تو هم میشه ها -یهو قیافه خودم رو تو آیینه کنار دیدم که ریمل هام راه افتاده بود سرمو انداختم پایین و با لحنی که سعی می کردم خیلی مظلومانه باشه گفتم: -استاد میشه منو یه لحظه ببرید خونمون؟ آریان: واسه چی؟ -یه مشکلی هست. با صدایی که تهش خنده بود پرسید: -چه مشکلی مثلاً؟ -مشکل مشکله دیگه استاد ادرین: نه به مسیرم نمی خوره. برگشتم سمتش... یهو صدای مظلومم جای خودش رو داد به یه صدای جیغ مانند و بلند. گفتم: -آدرین.....اقا آدرین:تا دو دقیقه پیش انگار استاد بودم . مشکل رو فهمیدم .الان می برمت حرص نخور. سرمو تا اخرین حد ممکنه پایین انداختم و تا خونه حرفی نزدم . وقتی رسیدیم خونه سریع لباس عوض کردم و صورتم رو شستم. خیلی خانوم وار رفتم سمت ماشینش که یه زرد خوشکل بود.
ببخشید اگه دیر شد. آدرین: خواهش می کنم. -چه موضوعی بود که مربوط به من می شد؟ آدرین: راستش من به این پسره گفتم تو...گفتم تو دختر عمه ی منی -یه خنده مصنوعی کردم و گفتم: -شوخی می کنید استاد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود پری
ممنون
عالی بود منتظر پارت بعد هستم
ممنون
پارت بعد تا فردا تو پروفایلمه
عالی بود
پارت بعدی رو زود بزار
ممنون
پارت بعد تا فردا صبح تو پروفایلمه
خیلی خوب مینویسی پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد .💚💚💚💚
مرسی
تا فردا صبح تو پروفایلمه
من فردا ساعت ۵ صبح تو پروفایلتم ...😂
عالیی بود
ممنون
عالی بود
ممنون