
سلام.یادتونه بهتون گفتم ممکنه این اکانتم حذف شه؟الان میخوام باهاش تست بسازم ببینم درست شده یانه.ناظر عزیز و محترم همه جاشو سانسور کردم لطفا منتشرش کن 💕🙏ممنون💗
-قرص بخورم. حالم خوب نیست. سریع از جا بلند شد و گفت: -بشین خودم واست میارم. بعد از خوردن قرص لقمه ای رو که واسم گرفته بود رو به دستم داد اما هر کاری کرد نخوردمش. واقعاً دیگه جا نداشتم. رژ ل.ب.م رو به دستم داد و گفت: -میشه رژ بزنی؟ برگشتم سمتش و گفتم: -نع نمی خوام. از لحنم جا خورد و گفت: -چرا؟ مرینت تو از اتفاقی که دیشب افتاد ناراحتی؟ تو که خودت اجازشو بهم دادی. آروم گفتم: -نه فقط کاش الان نمی رفتیم. قیافه ام رو نگاه کن. شبیه رو.حم. باز نشوندم رو صندلی و گفت: -الان خودم آرای.شت می کنم. غصه نداره که ع.ش.ق.م. چشمام اندازه قابلمه گ.ش.ا.د شد هم واسه کاری که می خواست انجام بده هم ع.ش.ق.م.ی که بهم گفت. -مگه بلدی؟ ادرین: خب یاد می گیرم. مگه چیه؟ خوشم اومد که از صبح هر کاری می خواستم انجام می داد. فکر می کردم به یه مرد بر ب.خ.و.ر.ه بخواد همچین کاری کنه. گ.و.ن.ه .اش رو ب.و.س.ی.د.م و گفتم: -باشه. پس خودت خواستی. شروع کن. دلم نمی خواست بگم نه خودم آرایش می کنم. دلم می خواست ببینم چیکار می کنه. شروع کرد به کشیدن خط چشم. اما چه خط چشمی؟؟؟ پشت چشمم کامل سیاه شده بود. حدود چهار بار پاک کرد و از نو کشید. دیگه پشت چشمم می سوخت. از دستش گرفتم و خودم یه خط باریک کشیدم. رژ رو برداشت و محکم روی ل.ب هام کشید. سر رژ نازنینم نابود شد. مث بچه ها شده بود. رژ رو از دستش گرفتم و گفتم: -ببین عز.یز.م اینطوری می کشن. تو که همه وسایلم رو دا.غ.ون کردی. تا تو آماده شی من هم خودم رو آرایش می کنم. آروم گفت: -ببخشید...زدم د.ا.غ.ون کردم صورتتو. نه؟ از لحنش که شبیه بچه ها بود لبخند محوی روی ل.ب هام اومد و گفتم: -اشکال نداره گفت:
آخیش منتظر همین خنده بودم. دلم گرفت از بس نخندیدی. راستی مری... برگشتم به طرفش...به مژه هاش اشاره کرد و گفت: -از اینا هم بزن... -از کدوما؟ ادرین: از اینا که وقتی میزنی زشت میشی. تازه فهمیدم ریمل رو میگه. یه شونه برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم: -خیلی مسخره ای و با هر دو با صدای بلند خندیدیم. حالا دیگه از ناراحتی صبحم خبری نبود. خوشحال بودم که شر.یک زندگی مثل ادرین دارم تا واسه کاشتن لبخند به روی .ل.ب هام هر کاری میکنه. .......................................... در ماشین رو بهم زد و گفت: -عجب اخر سالی شد امسال... زدم به بازوش و گفتم: -بسه دیگه انقدر از اخرسال حرف نزن جواب منو بده چرا دیشب ادوارد نیومد؟ ادرین: همون روز که نی بودیم خودت که شنیدی م.ش.ک.ل دارن. حالا هم ادوارد اخلاق کلرا رو شناخته فکر کنم می خوان ج.د.ا بشن. راحت شدی؟ چه ا.ف.ت.ض.ا.ح.ی...بدتر از این نمی شد. با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
-از الان بهت گفته باشم اگه اومد طرفت محلش نمیدیا. دست.ش رو دور دس.تم ح.ل.ق.ه کرد و به طرف در باغ رفتیم. ادرین: خیالت راحت حس.ود خانم. -حسو.دی نکردم. ادرین: مشخصه با دیدن کسی که جلوی در باغ ایستاده بود بی خیال جواب دادن به ادرین شدم و دویدم به سمتش. دلم خیلی درد می کرد ولی واقعاً دلم واسه دیدنش تنگ شده بود و نمی تونستم هیجانم رو کنترل کنم و ندوم. اصلاً فکرش رو هم نمی کردم. بیخیال ب.غ.ل کردنش شدم چون دیگه واسه خودش مر.دی شده بود و منم که با ادرینم.... ...
لوکا هم که بعد از سه سال من رو می دید اول شک کرد. اما با نزدیک تر شدن بهش انگار قیافه ام رو شناخت. چون لبخندی پهنی زد و به طرفم اومد و قبل اینکه بخوام حرفی بزنم محکم ب.غ.ل.م کرد. وای وای نه. بی آب.رو شدم رفت. ادرین هم که این حرکت لوکا رو دید با سرعت اومد سمتم. قبل اینکه بخواد کاری کنه خودم رو از آ.غ.و.ش لوکا بیرون کشیدم و گفتم: -هوی و.ح.ش.ی چیکار میکنی؟ من ش.و.ه.ر دارم. محکم زد تو کمرم و گفت: -بیخود می کنی ش.و.ه.ر کنی...تو اول و مال خودمی. . به طرف ادرین که با اخم بهم نگاه می کرد برگشتم و گفتم: -معرفی می کنم...همسرم ادرین با زدن این حرف دستش رو که از رو عصبانیت مشت کرده بود از هم باز کرد. دستم رو به سمت لوکا دراز کردم و گفتم: -ایشون هم لوکا هستن. دوست بچگی من و مارسل و از طرفی برادر ماری جون. بعد از دست دادن ادرین و لوکا رو به لوکا گفتم: -منتظر کی هستی؟ با صدایی که دیگه هیچ هیجانی نداشت و لبخند تلخی گفت: -منتظر تو وروجک بودم. بهم نگفتن ا.ز.د.و.ا.ج کردی. می دونستم لوکا دو.س.تم داره اما هیچ فایده ای نداشت. از اون دسته پسرایی بود که فقط می گفت تو با کسی نباش...از این خودخواهیش بدم میومد. از نوجوونیش که رفت آلمان خیلی کم می شد بیاد فرانسه اما توی همه ی ا.ی.م.ی.ل ها و تلفن هایی که بهم می زد از د.و.س.ت د.خ.تر هاش می گفت.اما از این حرفا بگذریم به عنوان یه دوست بهترین بود و اگه کمکی از دستش در میومد یه لحضه ام صبر نمیکرد. قبل از اینکه بخواد حرف دیگه ای بزنه ادرین دستم رو کشید وداخل باغ شدیم. زیر ل.ب با عصبانیت گفت: -یه توضیحاتی در مورد ایشون باید بهم بدی. دس.تم رو از د.ستش بیرون کشیدم و گفتم: -ای آروم برو دلم درد می کنه...دوست بچگیام...گفتم که...یه بار هم بهم گفته دو.ستم داره اما من گفتم به چشم خواهر بهم نگاه کنه همین. دوباره دستم رو گرفت و و گفت: -دیگه چی گفته؟
-هیچی بخدا...من و لوکا مثل خواهر برادریم. ادرین: دیدم ریختش رو وقتی گفتی من شو.هر.تم. -ادرین تو رو خدا امروز رو بی خیال. حالم خوب نیست تو هم هی گیر میدی. دیگه حرفی نزد. پیش بقیه رفتیم و بعد از سلام احوال پرسی های معمول کنار هم روی تخته سنگی که کنار استخر بود نشستیم. لوکا با لبخند تلخی که رو ل.ب هاش بود سمتم اومد. بی توجه بهش به ادرین نگاه کردم که متوجه شد و لبخند زد و دستش رو دور گ.رد.نم اندا.خت. یه نگاه به لوکا انداختم. اخم هاش رو تو هم کشید. دلم واسش سوخت اما خب تقصیره خودش بود. کنارم نشست و گفت: -خب از خودت بگو ... خیلی وقته ندیدیم هم رو ...اصلاً فهمیدم از&دوا&ج کردی شوکه شدم. بزور لبخندی زدم و گفتم: -اوهوم. یهویی شد دیگه... لوکا: یعنی چی؟ یعنی خودت نمی خواستی؟ ادرین که انگار از این حرف خوشش نیومد با صدای محکم و جدی گفت: -نه، اشتباه متوجه شدی...من و مرینت اتفاقی عا^ش^ق شدیم و از^دو^اج کردیم. لوکا که انگار از هم صحبتی با ادرین خوشش نمی اومد دوباره طرف صحبتش رو من قرار داد و گفت: -نامزد&ید یا ازد&و&اج کردید؟ این بار هم ادرین زودتر از من جواب داد: -ازدوا^ج کردیم. و این بار من هم ادامه دادم: -می دونی ا.ز.د.و.ا.ج...از&دو&اج به سبک کنکوری... لوکا که انگار سر از حرفای ما دو تا در نیاورد، بی خیال موضوع ازد^و^اج شد و گفت:
-راستی شنیدم طراحی می خونی...تبریک...همون رشته ای شد که می خواستی... ادرین: آره نتیجه تلاشش بود. از اینکه ادرین جای من جواب می داد خنده ام گرفته بود. شبیه بچه های ح.س.ود شده بود. برگشتم سمت ادرین و گفتم: -البته با کمک ادرین بود وگرنه باید بی خیال می شدم. با این حرف من لوکا از جا بلند شد و گفت: -باشه...خوش^ ب&خ&ت باشید. ............ انقدر دیر رفته بودیم که همون موقع سفره نهار هم پهن شد و همه دور سفره نشستن. خداروشکر لوکا دور از من نشست و مجبور نبودم دوباره بداخلاقی ادرین رو تحمل کنم. از طرفی از این اخلاقش خیلی خوشم اومد که همونطور که با مارسل حرف می زد تکه های جوجه کبابش رو روی بشقابم می گذاشت و هوام رو داشت. بد ترین اتفاق روز هم زمانی افتاد که بچه ها می خواستن وسطی بازی کنن و از شانس افتضا.حم هر سال اخر سال از اونایی بودم که از خ.ی.ر وسطی نمی گذشتم و بزور هم که شده بچه ها رو جمع می کردم تا وسطی بازی کنن. مامان: بلند شو مادر...تو انقدر مظلوم نبودی.
-مامان جان امروز دلم نمی خواد بازی کنم. اا... زوره؟ حوصله ندارم می خوام برم خونمون. مامان: بی.خ.ود می کنی ...از اول صبح بدخلقی می کنه. اون از وقتی که به ادرین میگی بگه نمیای اینم از الانت که مث .... نشستی این گوشه...چ.ت.ه؟ با ادرین دع.و.ات شده؟ -ا مامان صدات رو بیار پایین می شنون... مامان: بزار ببینم...ادرین...پسرم بیا ... وای چه ا.ف.ت.ض.احی...لبم رو گاز گرفتم و گفتم: -مامان خودم توضیح میدم واسه چی ادرین رو صدا می کنی؟ دیر شده بود دیگه ادرین کنارم اومد و گفت: -جونم مامان؟ چی شده؟ مامان: این مری چشه امروز؟ بحثتون شده؟ اخم کرد و گفت: -واسه چی دعو.امون بشه؟ من از گل بهش کمتر نمی گم. واسه چی این حرف رو می زنید؟ مامان: صبح که نمی خواستید بیاید...الان هم یا پیش تو نشسته یا مارسل... اونم کی؟ این زل.زه که اخر سال باغ رو به آ.ت.ی.ش می کشید حالا میگه حو.صله ندارم می خوام برم. از اون طرف مارسل داد زد:
مری نمیای؟ بازی شروع شدااا قبل از اینکه من جواب بدم ادرین گفت: -نه داداش شما بازی کنید. و رو به مامان گفت: -مامان جان من و مری د.ع.و.امو.ن نشده...فقط یکم حالش خوب نبود از صبح واسه اینکه که امروز از شیطنت هاش کم شده... مامان گفت: -چی شده؟ -ا مامان شلوغش نکن بخدا هیچیم نیست. مامان: پس چرا میگه حالت خوب نیست؟ مونده بودم چی بگم؟ ادرین هم جای اینکه حرف بزنه ل.ب هاش رو جمع کرده بود تا نخنده و فقط به سقف نگاه می کرد. همزمان دوستای مارسل هم از راه رسیدن و باغ پر شد از دخ.تر و پ.سر.ای جوون که یا خواهر برادر بودن و یا 💍...اگه دوست بودند که مامانم اول مارسل رو می کش.ت بعد اون ها رو که درس عبرتی بشه واسه آیندگان..😂.از فکر خودم خنده ام گرفت. همزمان بچه ها بازی رو بی خیال شدن و مشغول سلام احوال پرسی شدن.
مامان هم بی خیال من شد و به طرف مهمون ها رفت. سرم رو انداختم پایین که ادرین بلند خندید. تا همین جا هم خیلی خودش رو نگه داشته بود. دستم رو مشت کردم و زدم توی بازوش و گفتم: -مسخره...همش تقصیره توئه...خودت باید جواب مامانم رو بدی اگه باز گیر داد. پسره ی پر.و به سمت مامان رفت و گفت: -باشه الان میرم توضیح میدم. به طرفش دویدم و لباسش رو کشیدم و گفتم: -لازم نکرده...بگیر بشین... که باز سر و کله ی لوکا پیدا شد و ادرین رو از رفتن منصرف کرد. لوکا: مری چرا اینجا ایستادی؟ مارک اومده... حالا همه امروز گیر داده بودن به من...یه لحظه رفتم تو جلد د.ی.و.ون.گ.ی.م و گفتم: -ا؟ چ.ی .چ.ی آورده؟ با ن.ی.ش.گونی که ادرین از دستم گرفت دقیقاً فهمیدم مارک چ.ی چ.ی آورده. از اون طرف لوکا دس.تم رو کشید و به سمت بچه ها برد. شانس ندارم حالا یه امروز این ادرین بد .بخت باید تموم دوستای خونوادگی و اجدادی ما رو ببینه. دست.م رو از دست لوکا بیرون کشیدم و به ادرین خیره شدم. با عصبانیت بهم نگاه کرد و به طرفم اومد. دستم رو گرفت و همونطور که دندون هاش رو بهم می فشرد گفت: -م.ی. ک.ش.م.ت اگه تا آخر شب ازم جدا شی. فهمیدی؟ حق داشت دیگه. منم اگه کلرا دست ادرین رو می گرفت و انقدر که لوکا به وجود ادرین بی اهمیت هستش کلرا هم من رو نادیده می گرفت جفتشون رو م.ی .ک.ش.ت.م بعد تی.که تی.که می کردم که باعث باعث وجودم شه...یعنی همچین آدم خ.ش.نی هستم من... آروم سرم رو تکون دادم. اما بدم نمی اومد رفتارش با کلرا رو تلافی کنم. هرچند خیلی مراعات حال من رو می کرد. با هم دیگه به سمت مارک و مارتا که به دوقلو های افسانه ای معروف بودن رفتیم. مارک دست.ش رو بطرفم گرفت اما وقتی خواستم دست.م رو از د.س.ت ادرین بیرون بکشم و باهاش دس.ت بدم درد خیلی بدی توی دس.تم پیچید. محکم دس.تم رو توی دست.ش گرفته بود و می فشرد. بزور لبخندی بهش زدم و خواستم دس.تم رو از دست.ش بیرون بکشم که این بار بیشتر فشرد. با خارج شدن کلمه «آخ » از دهنم مارک رو به ادرین گفت: -بیخیال داداش با مرینت دس.ت نمی دیم. ..این مری چی داره آخه ؟ وبا صدای بلند با مارتا خندیدن. بی خیال وجود ادرین گفتم: -ساکت. هر چی باشم از تو خیلی بهترم. ادرین که انگار از مارک بیشتر ازلوکا خوشش اومده بود باهاش د.ست داد و گر.م گرفت. من هم با مارتا مشغول صحبت شدم. بقیه ی مهمون ها رو هم اونقدر باهاشون صمیمی نبودم که بخوام به ادرین معرفی کنم. خداروشکر ادرین از مارک خو.ش.ش اومده بود و مارتا کنارم بود تا تنها نباشم وگرنه تا آخر شب باید کنار ادرین می نشستم و بعد هم به مامان جواب پس می دادم. با ظرف میوه ای که جلوی صورتم اومد سرم رو بالا بردم. لوکا بالای سرم ایستاده بود و میوه هایی رو که واسم پوست گرفته بود و تکه تکه کرده بود رو بهم تعارف کرد...خوب یادش مونده بود...از بچگی هر وقت می خواستم میوه پوست بگیرم تمام دستم رو می بر.دی.م و به همه ی انگشت هام چسب زخم می زدم.
نمیدونستم چیکار کنم. اونقدر با لوکا سرد نبودم که بخوام امروز باهاش بد رفتاری کنم. یه تکه از سیب برداشتم و دهنم گذاشتم و گفتم : -ممنون. اما با اخمی که ادرین بهم کرد ز.ه.ر.م شد. با دستم بشقاب رو ه.ل دادم عقب و گفتم: -ممنون نمی خورم دیگه. یه قسمت دیگه از سیب رو برداشت و بزور فر.و کرد تو ده.نم و گفت: -واسه من کلاس نزار...این همه وقت گذاشتم پوست گرفتم اونوقت میگه: ممنون نمی خورم دیگه. و حرکت من رو تکرار کرد. مارتا هم بدون توجه به ما تکه های میوه رو تندتند می خورد. اینبار ادرین از جا بلند شد و با چشم غره ی و.ح.شت.ن.ا.ک.ی به طرفم اومد. سیب پرید تو گلو.م و لوکا هم شروع کرد به ضربه زدن به کمرم که ادرین سریع دوید سمتم و لوکا رو با دستش پس زد و گفت: -برو اونطرف ببینم. مری...چی شد؟ خوبی؟ داشتم خ.فه می شدم. سریع واسم یه لیوان پر از آب کرد و به سمت ده.نم گرفت. حالم یکم بهتر شد که لوکا گفت: -مر.دم و ز.نده شدم که دخ.تر... ادرین که دیگه تحملش تموم شده بود با اخم عمیقی برگشت سمتش و گفت:
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فالویی بفالو
سلام میشه داستان تاریخ مصرف عشق رو ادامه بدی
سل اجو
اینجا نمیزاری؟
چرا ۳۳ نیست؟
۳۳ تو این اکانتمه
اجی میگم اینو که توی اکانت دومیت هم گذاشتی
اره فکر میکردم منتشر نمیشه اینم اونو گذاشتم
خخ افرین دیشب کار خودشو کرد نه خخ🤣🤣🤣🤣
یک سؤال دیشب دقیقااااااا چه اتفاقی افتاد
ادرین و مرینت ز.ن.دگی مش.تر.کش.ون شروع شد
ممنون
عالیییییی مثل همیشه خب نمک بریزم بد نیست 😂
به گزارش خبرگزاری تستچی توجه کنید یکی از بهترین داستان های تستچی داستان عشق به سبک کنکوری 😍
در قالب کمدی ، ع.ا.ش.ق.ا.ن. ه و فانتزی 😘
نویسنده این رمان زیبا کسی نیست جز پری سیما جونم 😙
خب حالا دست جیغ هوراااااا👏😲😮
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خواهش میکنم
اجی من با اکانت اجی پریا خوندمش و خوشحالم که این اکانتت پاک نشد و میتونی تو همین اکانتت داستانت رو ادامه بدی😆😆😆😆😆😆😆🙈🙈🙈🙈😗😗😗
مرسی اجی
پریا رمزشو بهم داده که بعضی وقتا که تستم منتشر نشد با اکانت اون بزارم(البته کامنتای تستای دیگش رو خودش جواب میده)