ببخشید دیر شد.بجاش براتون زیاد نوشتم
از زبان مرینت:داشتم یه کروسان میخوردم که یهو یه نفر به پشتم دست زد .رومو برگردوندم ببینم کیه ادرینا:ام مرینت.میدونم دیگه خیلی درخواست کردم ولی میشه با ادرین کیک برش بدی؟مرینت:چیی. نه امکان نداره ادرینا:چرا؟ مرینت:ببین ادرینا باهاش رفتم پیاده روی رقصیدم شام کنار اون خوردم دیگه نمیکنم.همین که گفتم نه *که یهو ادرینا دستش رو میکشه*مرینت:ادرینا ولم کن.ادرینا:چیزی نمیشه که .الانم یه قدم دیگه بر داریم پیشیشم.ادرینا:سلام ادرین مرینت:سسسلام*باحالت دست پاچگی* ادرین:سلاممم.ادرینا:خیلی خب دیگه باهم خوش باشید من باید برم.
ادرین و مرینت*باهم*:ادرینا نه ادرینا: چیه؟مگه دوست نیستید؟ادرین:چچرا ولی اخه ادرینا:خیلی خب باشه من باید برم ادرین:واقعا بابت رفتار خواهرم متاسفم .وقتی یه چیزی میخواد دیگه نمیشه جلوشو گرفت مرینت:اشکالی نداره منو ادرینا باهم از بچگی دوست بودیم این رفتارش برام عادیه.اون مثل خواهرمه.همیشه اونم باهام همین شکلی رفتار میکنه
ادرین:البته بعضی وقتا هم این اخلاقش دردسر درست میکنه مرینت:بله درسته *ساعت ۱ شب* از زبان مرینت: موقعه خواب بود رفتم تو بالکن و به اسمون نگاه کردم.نکنه واقعا ادرینا میخواد منو ادرین نام*زد شیم؟ من باهاش فقط دوستم. شاید اون باهام مهربون باشه ولی اخلاق واقعیش این نیست.خود خدمتکارای قصر گفتن یه بار یه ظرف قدیمی گرون قیمت رو عصبانی شده شکونده. اونم فقط به خاطر یه تیکه کاغذ! مگه یه تیکه کاغذ چیه که یه ظرف براش بشکونی.به غیر از این یه بار یه خدمتکاریو به مدت ۳ روز بدون اب و غذا زندانی کرده . اینگه با من بداخلاق نیست
دلیل نمیشه ادم خوبیه. داشتم به این چیزا فکر میکردم که یهو یه نفر گفت بانوی من. رومو برگردوندم ببینم کی بود. کت:تو فکر بودی.مرینت:تو اینجا چه کار میکنی؟کت:امشب خیلی تنها بودم. اگه مزاجمت شدم واقعا ببخشید مدینت:نه مزاحمم نشدی کت:امروز با شاهزاده رقصیدی؟جشن خوش گذشت مرینت:اره ولی از شاهزاده خوشم نمیاد.احساس میکنم یه ادم بد اخلاقه کت:هست! باور کن.اون تو ارتش فرماندس و واقعا بد اخلاقه .اگه کاری درست انجام نشه باید بمیری!مرینت:جدی؟کت :اره مرینت:میگم تو میدونی کلرا کیه؟
کت:کلرا؟ دختر عموی شاهزاده و نامز* دش مرینت:نامز*دیشون بهم خورد؟ کت نوار:نه بابا. کلرا روز ازدوا*جش با شاهزاده مرد مرینت:چرا؟ کت نوار:نمیدونم.ولی جس*دش رو در حالی پیدا کرده بودن که یه روژ دستش بود و با روژ روی اینه حرفLوR نوشته شده بود.مرینت:اتفاقی نوشته شد بود؟کت نوار:نه انگار اون قا*تل نوشته بودش.مرینت:پس کلرا کسیه که شاهزاده بعد مرگش بد اخلاق شده. درسته؟ کت :اره. درسته.اون قدری عا*شق کلرا بود که هرچی میخواست رو براش میخرید.فرقم نمیکرد قیمتش چقدر بود.
بود.مرینت:اگه من قا*تل کلرا رو پیدا کنم چی؟کت:ممکنه خودتم بمیری.بدون یه نفر که عضو ارتش باشه نمیتونی مرینت:خب تو که میتونی.نمیتوتی؟ کت نوار:چرا من میتونم. ولی یه شرط دارم.مرینت:چیه؟کت:باید قول بدی به شاهزاده نگی که کمکت کردم مرینت:قبوله کت:پس فردا میبنمت و دستش رو میب*وسه و میره.از زبان مرینت:یه حس خاصی داشتم ولی با این وجود رفتم تو اتاقم و خوابیدم. نیمه شب بود که یهو.......
یه صدا ها عجیبی تو گوشم میپچیت و با هرکدومشون بیخود میلرزیدم.((خودم دیشب این حس رو داشتم😐😂) یکیشون خنده شیطانی بود یکی صدای گریه بود یکی صدای جیغ یکی صدای کمک خواستن داست دیوونم میکردم از جام پاشدم که یهو با یه سایه مشکی که چشماش قرمز بود مواجه شدم. جیغ زدم ولی هیچکی نشدید.سایه:نترس .هیچکی نمسشنوه صدات رو. اینجا فقط من و توییم. و صدا هایی که بعد و قبل مرگ کلرا بوده.مرینت:با من چکار داری؟سایه:هرکی که مانع من شه رو میکشم و بعد کلرا نوبت توئه
مرینت:من من مانعت نشدم.اصلا نمیشناسمت .سایه:چرا میشناسی . از زبان مرینت:به پاهاش نگاه کردم سم داشت! *که یهو مرینت شمع رو روشن میکنه و سایه سیاه محو میشه* مرینت:فکر کنم دیوونه شدم.مگه اینکه واقعا یه ج*ن دیدیم. نکنه واقعا دیدیم؟ نکنه کلرا رو یه ج*ن یا شیط*ان کشته؟نکنه نکنه یکی از دوستای ادرین شیط*ان یا ج *ن*ی که به شکل انسان در امده باشه و باهاشه؟
شاید دلیل نگرانی ادرینا همینه. نه بخواد کسی رو با کسی شی*پ کنه.نباید بزارم ادرین بااون شیط*ان دوست باشه ولی اخه اون که به شکل یه سایه سیاه چشم قرمز نیست . ولی اگه اگه فقط یه خواب باشه چی؟الکی به کسی تمهت بزنم چی؟ باید تحقیق کنم ولی اینجا نه اون سایه سیاه الان دیگه میدونه جای همیشگیم کجاست. اگه پیش ادرینا یا کت تحقیق کنم که عالیه ولی امشب پیش برجیت میخوابم اتاق اون خیلی خیلی طبغه ی بالاییه .پس نمیتونه پیدام کنه
*چند دقیقه بعد* از زبان مرینت : به اتاق برجیت رسیدم و در زدم و وارد شدم برجیت:مرینت اینجا چه کار میکنی؟مرینت:نمیدونستم تا صبح بیدار میمونیبرجیت:خب اره یه کارگاه بیشتر وقتش رو مدرک جمع میکنه.مرینت:میشه امشب لینجا بخوابم؟ تو اتاقم یه سایه سیاه که سم داشت با چشمای قرمز رو دیدیم و صداهایی که بعد مرگ بوده رو شنیدم .برجیت: داری شوخی میکنی دیگه؟مرینت:معلومه که نه برجیت:کنجکاوم کردی ماجرا رو بفهمم. مرینت:جدی؟یعنی کمکم میکنی که ماجرا رو بفهمم .برجیت:اره ولی فردا.نه الان .باور کن من همچیو درمورد ج*ن و روح ها میدونم. و اگه شمع رو روشن بزاریم نمیاد پیشت.منم که تاصبح بیدارم و شمع رو خاموش نمیکنم مرینت:ازت ممنونم*و روی تختوبرجیت دراز میکشه و میخوابه*
سلام من تازه با داستانت آشنا شدم میدونم خیلی وقته نوشتی ولی من الان دیدم باید بگم داستانت خیلی قشنگه لطفا پارت بعد رو بزار❤❤❤❤
سعی کن زود بنویسی
باشه
مردم نگاه می کنن ولی کامنت نمیدن تو باید سعی کنی داستانت رو هیجان انگیز کنی
نمیدونم شاید بدم خواهرم بنویسه اون از من استعداد بیشتری داره
پارت بعدی نمیاد
نمیدونم چرا فکر میکنم کسی خوشش نمیاد پارتا رو بزارم هروقت میزارم کسی کامنت نمیده