سلام عشق های من. 😍 اومدم با پارت جدید ببخشید اگر این پارت کمه. امتحان هام خیلی زیاده. مجبورم کم بنویسم ولی زود به زود میزارم. خب کامنت یادتون نره 😍 با 12 کامنت مثبت پارت بعد رو میزارم بریم شروع کنیم 😊
از زبان کورا : یهو برایان اومد جلو و با مشت زد توی صورت اون پسره 😐.همه داشتن جیغ میزدن و برایان داشت اون پسر رو میزد. 😐😐من و باران گرفته بودیمش ولی نمیدونم این همه زور رو از کجا اورده بود لامصب 😂😂😂😅. تا معلم اومد و برایان و من و باران و اون پسرا رو بردنمون دفتر 😓😓. توی راه به باران گفتم : اینم از اولین روز مدرسه. باران : همین رو بگو.
رفتیم و در زدیم. توی راه پسرا هینطور داشتن باهم دعوا میکردن. من باران هم بهشون می خندیدم 😂😂😂 ( نویسنده :این ها رو دارن میرن دفتر مدیر، اون برای دعوا. بعد دارن می خندن. 😓😓😏😐. کورا : خفه شو نویسنده 🤭🤣 نویسنده : چشم قربان، می خوایی از مدرسه اخراجت کنم 😏😏😏😁؟ کورا : نه بابا. غلط کردم 😵😨😂) در زدیم و رفتیم داخل. آقای سماسلی (مدیر مدرسه) گفت :از شما انتظار نداشتم خانواده دپکارلو (فامیل کاملشون) . از شما هم انتظار نداشتم خانواده جانسون 😡😡😡😞. به باران گفتم :
جانسون؟ همون نیست که پدرش طراح معروف کاناداست؟ قبلا دیده بودمش البته خیلی کوچیک بودم. همین شکلی بود اما مطمئن نبودم خودشه. باران :آره فکر کنم همونه. 😁😁🤭برایان رو که کارد بهش میزدی خونش در نمیومد. تا اونجایی که فهمیدم اونا برادر بودن. اسم اون که داشت با من حرف میزد مارتی بود. اونی که همش داشت به باران نگاه میکرد اسمش مارسل بود و اون یکی اسمش متیو بود. همشون چشماشون آبی بود. ولی مارتی موهاش طلایی بود و مارسل و متیو موهاشون قهوهای بود 😐
من : ولی آقای سماسلی اون ها مزاحم ما شدن 😡😡. مدیر :خانم کورا همه این دعوا ها بخاطر شما و بارانه. ولی چون هر دو از خانواده محترمی هستین و روز اول مدرسه هست. امروز رو می بخشم ولی دفعه بعد نمی بخشم. توی راه به باران گفتم : بلاخره این شهرت هم به یه دردی خورد 😂😂😂😁😁😁. باران :آره 😎😎😅😉. بلاخره مدرسه تموم شد. از امروز به بعد دردسر شروع میشه. 😵😵😵تا رسیدیم خونه ساعت 2 عصر بود نشستیم فیلم دیدیم.
(بچه نمیدونم الان کجا هستیم. پس از این قسمت شروع میکنم 😅😁🤭). از زبان کورا:رفتیم خونه تا رسیدیم ساعت 2 ظهر بود رفتیم کلی فیلم دیدیم. خیلی فیلم دیدیم 😂😂😁😅. بعد رفتیم توی سالن بازی این قدر بازی کردیم که ساعت 7 بود 😂. رفتیم یه مقدار برای امتحان اولیه (یه امتحان کوچیک برای ببینن چقدر از سال ها قبل بلدی 😁) بعد رفتیم پایین الا(آشپزشون) برامون کلی پیتزا پخته بود😋😋😋😍😍🍕🍕🍕. خوریم خیلی خوشمزه بود و با برادرام هم که تماس تصویری گرفتیم. راستی حدود یک ماه دیگه من 13 میشه یعنی 12 سبتامبر 😍😁. بعد باز فیلم دیدیم.
من :اهم اهم امروز آبرومون رفت به لطف شما ٱقای دکتر برایان 😂😂😅😒🙄 به هر حال باید پس بدی و با باران افتادیم دنبالش. 😂دیدیم نمیشه بگیریمش. دوتامون دمپایی هامون رو که خیلی هم سنگین بود رو پرت کردیم طرفش 😂😂😂. خورد فرق سرش و با مخ اوفتاد زمین 🤣🤣🤣🤣من باران رو زمین همینطور قل می خوردیم میرفتیم پایین از پله ها 😂😂😂از خنده دیگه نمیتونستیم بلند بشیم 🤣🤣🤣🤣. بلاخره تموم شد 🤣 و خوابیدیم. ( راستی عمو و زن عمو کورا برای یه کار مهم به یه سفر 3 ماه به آلمان رفتن) 😁😁😊
صبح ساعت 6:30 از خواب بیدار شدیم با باران. 😁😁به باران گفتم :بزار برایان بخوابه امروز هم باشگاه داریم هم امتحان داریم. بزاریم بچم بخوابه خسته هست 😂😂😂😂😂😂😂😂اما بجاش..... رفتیم توی اتاق برایان و......... 😂😂😁😁😁 از زبان آقای دکتر برایان 😂 :بیدار شدم دیدم امروز کاری باهام نکردن سریع دویدم جلوی آینه 😅😅. دیدم نه کاری نکردم با سرعت هر چه تمام رفتم توی حمام اونجا رو هم کاری نکرده بود گفتم :خدا رو شکر. انگار امروز خواب موندن. پس این دفعه من باهاشون کار دارم 😎😎😈😈😈. (هی بدبخت چه رویاهایی 😁😆🤣🤣😂) رفتم توی حمام دوش گرفتم رفتم موهام رو خشک کنم و برم سراغ اون دوتا😈😈. سشوار رو زدم به برق و روشنش کردم و یهو 😂😂....
😂😂😂😂😂😅😅🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣فکر کردین تمومش کردم ها😈😈😈😁🤣🤣🤣برین پایین ادامه : از زبان کورا: برایان سشوار رو روشن کرد و ما پریدیم داخل (این دوتا پشت در فال گوش وایساده بودن 😂) دیدیم برایان سفید سفید شده یه لحظه فکر کردم روحه 🤣🤣🤣. و باران یه عکس ازش گرفت 🤣🤣😂😁😁😈😈😈. خب راستش رو بخواین انتهای سشوار رو باز کرده بودیم و آرد ریختیم داخلش 🤣🤣🤣🤣. آقای دکتر برای کار دیروزشون باید تنبیه میشدن🤣🤣😂😁.(بی چاره برایان 😂) باز برایان به حمام رفت و ما به مدرسه رفتیم🤣😂
از زبان کورا :بعد از امتحان کلاس ورزش داشتیم 😁. رفتیم لباس ورزشی پوشیدیم و رفتیم توی حیاط. بازم مارتی مثل کنه به من چسبیده بود.😅😅🤣🤣 من :برو کنار باز می خواد شر درست کنه پسره زشت 🙄🙄😒😒. مارتی :اره عروسکم. محلش نزاشتم و رفتم. می خواستیم والیبال باز کنیم که مارتی مثل پشه روی مغز من راه میرفت👣👣👣. نگاه کردم به باران دیدم یه مشت زد توی صورت مارسل. از همون دور به باران گفتم :دمت گرم. دلم خنک شد 😂😂😂😂😎😎😜. بازی رو شروع کردیم منم می خواستم تلافی کنم. مارتی متیو و چند تای دیگه اون ور. من و باران و برایان و مارسل دو نفر دیگه باهم. برای انتقام مارتی که جلو من بود یهو.... 🤣😂
اینم از این کامنت فراموش نشه ها 😁😁☺️😊😊😊. راستی ببخشید دیر به دیر میزارم. درسام سنگین هست اگر برین توی قسمت قبل توی کامنت ها گفتم چقدر کار دارم ولی سعی میکنم زود به زود بزارم. خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم 😘 بای 👋👋