خوب سلام به طرفدار های عمارت الیزابت این بار قرار غافلگیرانه یک فرد وارد داستان بشه و اسمش جرج هست
از زبان سلنا:بعد صبحونه فهمیدم اسم اون دخترخانم سم هست و دختر خانم و آقای لی هست .چند دقیقه بعد سم دستامو گرفت و گفت میتونم تنها با تو حرف بزنم عزیزم؟گفتم :بله که میشه ،و بردمش تویه اتاقم گفت: سلنا تو چند سالته ؟گفتم:21چطور گفت چه جالب منم بگزریم عزیزم خواستم بگم داشتم از جلوی اتاق عمه خانم رد میشدم که یه چیزی شنیدم گفتم :چی!گفت: فکر کنم داشت با مامانت حرف میزد، منم از سر کنجکاوی پرسیدم :چی میگفتن گفت:شنیدم مامانت میگفت نامم به دستت رسیده عمه خانم هم گف نه
بعد مامانت گفت:ای وای من نامرو دست سلنا دادم چرا به تو نداده گفتم:اومای گاد چطور همچین چیزی یادم رفته با ترسو لرز و ناراحتی دراز کشیدم سم رفت 1ساعتی خوابم برد بعد بلند شدم نامرو برداشتم و دره اتاقمو باز کردم تو راپله ادرینو دیدم چشماش خواب الود بود گفت سلام عزیزم جایی میری گفتم سلام عزیزم نه میرم اتاق عمه خلاصه بای بای کردیم رسیدم به اتاق عمه خانم
در زدم گفت بیا تو رفتم تو و گفتم:سلام عمه جان ببخشید مامان من وقتی اومدیم یه نامه به من داد گفت به شما بدم اما من یادم رفت عذر میخوام گفت:سلام عزیزم اشکال نداره گفتم :بفرمایید و نامرو بهش دادم و رفتم بالا تو اتاق ادرین خواب بود رفتم تو رخت خواب کنارش خوابیدم
از زبان آدرین: صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم سلنا خواب بود اما آلیس سر جاش نبود کنار پنجره رو دوتا پاش ایستاده بود تعجب کردم رفتم ببینم چی رو نگاه میکنه ؟دیدم یک آقایی اونجا وایساده بود و داشت با جک صحبت میکرد چن دقیقه بعد صدای داد و بیداد رو شنیدم رفتم کنار پنجره دیدم جک و اون آقاهه دارن دعوا میکنن بدو بدو رفتم پایین از زبان سلنا:با صدای پای آدرین از خواب پریدم رفتم دنبالش تو راه پله بهش رسیدم
دستشو گرفتم گفتم چی شده؟گفت:بعدن برات توضیح میدم فعلا بریم!رفتند تو حیاط آدرین جک و ان اقارو از هم جدا کر و گفت:شما کی هستی ،چرا اودی تو این ملک و اصلا چرا با جک دعوا میکنی؟آقاهه گفت:بنده اومدم که با خانم الیزابت صحبت کنم اونوقت این مرد نمیزاره من برم تو !آدرین هم گفت:ببخشید شما چرا میخواهید با عمه الیزابت صحبت کنید؟ گفت:
عمه!!! که یهو سلنا گفت:بله ایشون عمه بنده هستند البته در اصل عمه پدرم هستند .اقا:وای خدای من بنده جرج هستم از دیدنتون خوشبختم دختر دایی ;-) سلنا:چی دختر دایی!جرج:بله من پسر الیزابت هستم ! :-D
سلنا قش کرد و افتاد تو بغل آدرین آدرین گفت :وای و با سرعت بردش پیش عمه الیزابت :-[الیزابت خیلی به هم ریخته بود و ادرین چند بار سداش کرد تا فهمید وگفت:وای خدای من چه اتفاقی واسه برادرزادم افتاده!!!!!!!! آدرین:یه اقایی امد یه چیزی گفت بعد سلنا قش کرد الیزابت نفس نفس زنان گفت :اسمش جرج بود؟! آدرین:بله شما از کجا میدونید که در همین حین سلنا به هوش امد وگفت:عمه شما خوبید ؟ الیزابت :بله خوبم سلنا گفت :
عمه ایشون میگفتند پسر شما هستن اما شما به من گفتید که هیچ فرزندی ندارید اخه یعنی چی عمه میشه به من توضیح بدید من اصلا این شرایت رو درک نمیکنم (عصبانی گفتش)الیزابت:بله من ب تو گفته بودم هیچ فرزندی ندارم اما به تو دروغ گفتم من یک پسر دارم به نام جرج تقریبا 10سال پیش وقتی 20ساله بود گیر داد که میخواد ازدواج کنه اما من با ازدواجش با ماریلا موافق نبودم،درهمین حین به آدرین میگه که :آدرین پسرم میشه ما رو تنها بزاری؟و آدرین رفت بعد سلنا ادامه داد:عمه شما چرا با ازدواجش مخالف بودید مگه ماریلا چش بوده الیزابت:تو خانواده پدری من رسم بود که پسر من با یک دختر پرتغالی ازدواج کنه اما ماریلا المانیه سلنا:اونا باهم ازدواج کردند؟ الیزابت:بله و الان یک دختر به اسم لولا دارن
ببخشید جای حساس داستان تموم شد و لطفا بازم تعکید میکنم لطفا نظر بدید من برای این تست خیلی زحمت کشیدم
خوب میخوام شکلشونو بگم : سلنا:سفید پوست موهای بلند بسیار زیبا وتاروی کمرش بار نگ چشمایی سبز آدرین:سفید پوست موهایی ،طلایی و چشم هایی سبز الیزابت:سفید پوست و موهایی سفید که گوجه ای بسته بالا سرش و چشمایی آبی گلی:سیاه پوست موهایی قهوه ای چشم هایه طلایی جک: سیاه پوست موهایی قهوه ای و چشم هایی طلایی راستی گلی و جک خواهر و برادر دوقلو هستند آقا و خانم لی و سم: سفید پوست موهایی زرد با چشم هایی آبی پررنگ چرچ :کپی برابر اصل الیزابت