سلام من اَگنِس هستم امیدوارم از رمان سرنوشت خونین"Bloody destiny" لذت ببرید حمایت کنید و نظر بدید:))
با تمام سرعت از عابر پیاده شلوغ گذر کردم اشکام دید برام سخت میکرد با یاد آوری اتفاق چند ساعت پیش لرز به بدنم دوباره دعوت شد و همین هم باعث شد چندباری با زمین برخورد کنم باعث شه افراد که توی پیاده رو راه میرفتن با تعجب بهمنگاه کنن پاهام برای ایستادن فقط چند ثانیه بهم التماس میکردن اما من تنها به این فکر میکردم تا اداره پلیس برسم و اتفاقات که چند لحظه پیش با چشمام دیده بودم رو برای پلیس بازگو کنم
همه چیز برام وحشتناک شده بود هر دفعه با ترس به پشتم نگاه میکردم تا مطمئن بشم دیگه دنبالم نیست اما باز هم میترسیدم، که ناگهان با برخورد کردنم با یه نفر با شتاب رو زمین افتادم با استرس بلند شدم با ترس به اطراف نگاه کردم که با صدای پسر بهش نگاه کردم که با اخم بهم نگاه کرده بود پسر:(معلومه حواست کجاست) هه سو:(م..ن واقعا معذرت میخوام ح..ح..واسم نبود) که پسر حالت صورتش عوض شد و گفت پسر:(هی تو خوبی؟ کسی اذیتت کرده)
بعد به اطرافش نگاه کرد تا خواست کلمه ای دیگه ای بگه با صدای جیغ لاستیک ماشین نگاهش به سمت ماشینی که با سرعت به سمتم میومد نگاه کرد تا ماشین نزدیک شد به سمت مخالف ماشین خودم رو پرتاب کردم که پسر با ترس ازم دور شد فرار کرد همه از ترس به ماشین نگاه کردن که با وایسادن ماشین و پیاده شدن لی از ماشین و با لباسای غرق در خون پیاده شد بهم خیره شد با ترس بهش نگاه کردم که با دیدن صورت ترسیدم خنده بلندی کرد مردم از ترس پراکنده شده بودن حالا عابر پیاده ای که غرق از انسان بود حالا هیچ خبری از کسی نبود نمیتونستم حرکت کنم بدنم به کل خشک شده بود با نشونه گرفتن اسلحه لی عرق سرد از پیشونیم به پایین سر خورد لی:موقع خداحافظی بیبی تنها صدای شلیک ماشه رو فهمیدم و بعد فقط سیاهی مطلق.....
با سوزش بد توی قفسه سینم بلند شدم که با دیدن دو تا تیله مشکی برخورد کردم حتی توی اون اتاق تاریک هم میتونستم چشمای سیاهی که درونش پر از ستاره های درخشان هستش رو ببینم اما این چشم ها برام خیلی آشنا بود ولی نمیدونم کجا دیده بودم اما بعد با فهمیدن و درک کردن اتفاقات قبل با ترس خواستم به عقب برم اما تا خواستم تکون بخورم سوزش قفسه سینم بیشتر شد صورتم از درد جمع شد بالافاصله دوباره رو تخت نرم فرود اومدم و نتونستم حرکتی بکنم
تنها چیزی که در اتاق تاریک قابل دیدن بود چشمای درخشانش بود و تشخیص دادن اینکه اون کیه خیلی سخت بود که با صدای بم که به گوشم رسید گوش هامو برای شنیدن کلماتی که میگفت تیز کردم تا شاید بتونم بفهمم اون طرف کی هستش ناشناس:(نترس قرار نیس آسیبی بهت بزنم ) هه سو:(ت...تو کی هستی؟؟) ناشناس:( خب بستگی به خودت داره میتونی منو به عنوان یه کسی که میخواد بهت کمک کنه بشناسی یا به عنوان کسی که قراره کابوس روز و شبت بشه هومم؟) بعد بلند شد که با دیدن بالا تنه برهنم صورتم رنگ گرفت هه سو:(چرا کمکم کردی؟) ناشناس:(شاید دلیلی داشته باشه که هم به نفع منه هم به نفع تو خبرنگار هه سو) با شنیدن اسمم دوباره مردمک های چشمم به لرز افتاد و صورتم غرق در دونه های درشت عرق سرد شد به سمتم برگشت گفت:( پانسمانت کردم نباید زیاد حرکت کنی و اینکه اینجا راحت باش و اعتماد بهم داشته باش ) هه سو:(چه شکلی بهت اعتماد کنم وقتی اولین بار هستش که دارم میبینمت) ناشناس:(این اولین دیدار من و تو نیست اما اینو بدون باید اعتماد کنی چون دیگه جز من نمیتونی به کسی اعتماد کنی هه سو من تنها حکمی هستم که باعث برنده شدن تو میشه ) و وقتی به در رسید دوباره به سمتم برگشت و گفت :(به حرفم فکر کن دوست داری برات به عنوان یه کمک کننده باشم یا یه کابوس بزرگ بعدا باهم کلی حرف میزنیم اما الان باید استراحت کنی ) بعد بدون هیچ حرفی منو با اتاق تاریک و کلی سوال تنهام گذاشت با ترس آب دهنم قورت دادم تا بتونمگلو خشک شده ام رو کمی از خشکی دربیارم عرق صورتم با دستم پاک کردم با اکو شدن حرفی که زده بود سعی کردم با سر نخی که پیدا کرده بودم بتونم بفهمم کیه اما آخر سر به هیج نتیجه ای نرسیدم :(این اولین دیدار من و تو نیست) هه سو:(تو کی؟) ....Familiar
با شنیدن صدای باز شدن قفل چشمام باز کردم از رو تخت به آرومی بلند شدم تا دردی که تو قفسه سینم حس میکردم رو بیشتر از این به درد نیارم با دیدن دختر نسبتا هم سن خودم که به سمتم میومد نگاه کردم که با قرار دادن میز در جلو تختم وگذاشتن سینی پر رو میز نگاه کردم سینی از غذا های مختلفی پر شده بود با تعجب به غذا هایی که حتی یک بار هم تو رستوران نزدیک خونمون ندیده بود نگاه کردم که با گفتن حرفش از غذا ها نگاهم برداشتم به حرفش توجه کردم خدمتکار:(آقا گفتن که غذاتونو کامل بخورید وگرنه اگه نخورید باهاتون برخورد خوبی نخواهند داشت) تا خواست از در خارج بشه گفتم هه سو:(من کجام) که دختر به سمتم برگشت گفت خدمتکار :(امارت آقای کیم ) که با تعجب گفتم:(آقای کیم؟؟) که دختر اَبروشو با تعجب بالا دادگفت خدمتکار:(آقای کیم تهیونگ ) بعد بدون هیچ حرفی رفت بیرون با شنیدن اسمش خشکم زد هه سو:(کیم ت..هیونگ)
(فلش بک ده سال پیش) همین طور که کتابمو تو دستم گرفته بودم به سمت کافه حرکت کردم اونجا تنها جایی بود که میتونستم احساس آرامش کنم بتونم به راحتی اونجا رمان مورد علاقم بخونم با وارد شدنم به کافه به سمت صندلی همیشگیم رفتم رو صندلی نشستم به شومینه که چوب هاش در حال سوختن بودن نگاه کردم هوا بیرون تضاد باحالی با داخل کافه داشت و این باعث شده بود عینکم در اثر تغییر دما یهویی بخار بکنه عینکم رو با دستمال تمیز کردم کتابمو باز کردم شروع کردم به خوندن رمان که با اومدن گارسون لبخندی زدم گارسون:(چی میل دارید؟) هه سو:(قهوه تلخ ) و بعد با یه تعظیم از میز دور شد بعد از ده دقیقه قهوه رو برام اورد حدود یه ساعتی میشد که غرق در رمان بودم که با پخش شدن موهام با تعجب به سمت پشتم برگشتم که با دیدن صورت خندون همیشگیش برخورد کردم تهیونگ:( به به هه سو خانم آفتاب از کدوم طرف غروب کرده چه عجب بعد از یه هفته یاد ما افتادی ) هه سو:(هاففف کی گفته من اومدم به تو سر بزنم اومدم اینجا چون جای بهتری پیدا نکردم ) اونم با شنیدن حرفم لبخندش از بین رفت مثل بچه های کوچولو لباش جمع کرد و گفت :(واقعا که یعنی دلت برای من تنگ نشده ) بعد به رمانی که تو دستم داشتم نگاه کرد با یه حرکت از دستم کشید تهیونگ :( اوههه هنوز توی این رمان موندی ) اخمی کردم و گفتم :(وقت نمیکنم اصلا که سمتش برم) خنده ای کرد و گفت :(میدونی بد بودن هم حس خوبی داره حداقل اگه بد باشم تو به راحتی جذبم میشی ) که به مشتای بی جونم که به سمت قفسه سینش هدف گرفته بودم توجه نکرد کتابمو بست رو میز گذاشت که با حرص گفتم :(نیاز نیس آدم بد بشی همین طور از دستت کلی بدبختی میکشم) که صدای خندش بالا رفت که باعث شد چند نفر از مشتری های کافه توجه شون به میز ما جلب بشه ولی اون بدون هیچ اهمیتی به نگاه های خیره که روش بود بیخیال تر از همیشه میخندید بعد از تموم شدن حرفش گفت :(از کجا میدونی که الانشم آدم بده نباشم هنوز خیلی مونده که خود واقعیم نشون بدم) Maybe this is not my real character !you see
(حال) کی فکرش میکرد تهیونگی که ازارش به مورچه هم نمی رسید حالا یکی از معروف ترین باند های پخش مواد مخدر شده و هیچ کس حتی جرعت نمیکنه برای رقابت وارد میدون جنگش بشه چون همه میدونن توی این میدون از همون اول بدون هیچ قید و شرطی برنده جنگ کیم تهیونگه همون طور که غذا میخوردم به گذشته هایی که با تهیونگ داشتم فکر میکردم که با دیدن ظرف خالی ، میز رو پایین تخت گذاشتم پاهامو تو شکمم جمع کردم اشکام بدون هیچ کنترلی از چشمام میجوشید و منم هیچ تلاشی برای مهار کردنشون نداشتم چون زخمی که توی این ۱۰ سال سعی بر پنهان کردنش داشتم دوباره سر باز کرده و منم دیگه خسته تر از چیزی هستم که بتونم بیشتر از این بتونم تحمل کنم با بغضی که سال های سال توی گلوم خفه کرده بودمش آروم زمزمه کردم :(چرا برگشتی ) ؟Why did you come back
خب دوستان این از پارت اول داستان Bloody destiny امیدوارم تا الان از داستان لذت برده باشید همین طور که خوندید این داستان با تمام داستانای دیگه که تو تست چی خوندید فرق میکنه امیدوارم خوشتون بیاد
و اینکه توی این داستان اسم شخصیت شما هه سو هستش نکته ای که میخوام بهتون بگم این هستش که توی این داستان اول همه چی عجیب و شاید برای بعضی هاتون کسل کننده باشه اما بعد از گذشت سه یا چهار پارت همه چی هیجان انگیز میشه و اینکه توی این داستان بقیه اعضا هم نقش دارن و به جز گروه بی تی اس گروه اکسو هم حضور دارن اگه از رمان خوشتون اومده نظر بدید و اگه هم نه لطفا نقطه ضعف هایی که داشتم تو نظرات کامنت کنید و بهم بگید خیلی خوشحال میشم که بدونم تو چه جاهایی مشکل داشتم و با نظراتتون بهم انرژی بدید:))
منتظر پارت دوم باشید و لطفا با خوندن پارت اول داستان انقدر زود داستان قضاوت نکنید :)) تا پارت دوم خدانگهدار 🤍