خب اینم پارت جدید این داستان🫂💙
(هوسوک و نامرا رفتن شیر بگیرن...بقیه هم خونه بودند) طبقه دوم کوک با برگه دستش بلند شد و گفت: این شعره خیلی قشنگ شد...(به تهیونگ نگاه کرد) نمیشه یکی بخونتش؟! تهیونگ با لبخند نگاه کرد و گفت: میتونی بدی کمپانی....یونگی هم آهنگشو بنویسه بده یکی بخونه! سوومی داد زد: تموم شددددد! چهار نفره نگاش کردن و دونگ می با تعجب گفت: چه زود تموم کردی؟! سوومی به قد و بالایه ربات نگاه انداخت و گفت: فک کنم اندازه پاهام باشه! کوک لبخندی زد و گفت: چطوری زود تموم کردی؟! سوومی نگاش کرد، جیهوآ با حرکت دست: ببین کوک..(کوک نگاه به جیهوآ کرد) این دختر ما(اشاره به سوومی) تو این کارا خیلی حرفه ایه، به خاطر ذهن و هوش عالیش.... باعث شده چندین اختراع جالب تو دبیرستان بکنه و همشون رو مقام بیاره! کوک با تعجب و لبخند به سوومی نگاه کرد و گفت: چه شگفت انگیز! سوومی که بلند شده بود با خنده و حرکت دست گفت: دیگه اینقدر هم عالی نیستم! تهیونگ با خنده: راستی اضاف کن استاد پازل هم هست! بقیه خندیدند. کوک با حرکت سر به سمت در خروجی حرکت کرد و با لهجه بوسانی گفت: استاد پازل! دونگ می دست روی قفسه سینش گذاشت و گفت: وااای با لهجه حرف زدی! کوک با خنده خرگوشی از پله ها پایین رفت. صدای خنده های معروف جین میومد که داشت از دست جیمین فرار میکرد، دنبال هم میدویدند. یونگی با خنده و اخم نشسته بود و بلند گفت: اگه یک دقیقه بعد تورو نگرفت باید خیس آب بشه! هی سانگ به دویدنشون نگاه میکرد، با خنده دست میزد و میپرید. کوک میخندید و همینجور سمت خونه شناور میرفت.... برگه رو توی جیب شلوارش کرد. جین سریع سمت کوک میدوید و گفت: جونگ کوک واستا! کوک متعجب با لبخند نگاش کرد، جین کوک رو گرفت و سمت جیمین پرت کرد و خوردند به هم! جیمین افتاد! یونگی با حرکت دست داد زد: استفاده از اشیا برای کم کردن سرعت رقیب غیرقانونیه! کوک که افتاده بود، داشت میخندید و با حرکت دست به یونگی گفت: الان من اشیا شدم، مرسی! جین که دید جیمین هم روی زمین دراز کشیده ایستاد و یکم نفس گرفت. با حرف کوک خنده ای کرد! هی سانگ نگاه به ساعت داد زد: وقت تموم شد، حالااااا(نگاه به جیمین و حالت شیطنت)جیمین باید موش آب کشیده بشه! جیمین با خنده از ناامیدی داد بلندی کشید و خودشو روی زمین پخش کرد. *پشت خونه شناور که نامجون و هاکیو نشسته بودند. سروصدای بقیه از توی حیاط میومد، نامجون که داشت کتاب میخوند نُچی کرد، نیم نگاهی به عقب انداخت و گفت: آرامش میخوام! هاکیو سرشو از روی میز بلند کرد، یک کشی به خودش داد و گفت: بازی کردنشون خیلی سر و صدا داره! نامجون دستی به پیشونیش کشید و گفت: فوتبال بازی کردن شما اینقدر سر و صدا نداشت! هاکیو خنده ای کرد. نامجون بلند شد و گفت: شاید برم توی اتاقم سر و صدا نباشه! هاکیو با حرکت سر: باشه! صدای داد جیمین بلند شد.
نامجون اخمی کرد و به سمت حیاط حرکت کرد. وارد حیاط شد، دید کوک و جیمین روی چمن ها دراز کشیدند. جین داشت سطل رو پر آب میکرد. یونگی داد زد: سطل رو قشنگ پر آب کن! نامجون کنار هی سانگ ایستاد و نگاه به جیمین گفت: چه خبره؟! هی سانگ نگاهی بهش کرد و بعد به جین نگاه کرد و اشاره بهش گفت: میخواد همه آب رو روی جیمین خالی کنه! نامجون با تعجب: چرا؟! هی سانگ نگاش کرد: چون جیمین نتونسته جین رو بگیره! نامجون با تعجب به هی سانگ نگاه کرد و گفت: آها مجازاتشه؟! هی سانگ با حرکت سر: آره! نامجون ابرویی بالا انداخت و سمت خونه سه طبقه حرکت کرد. کوک با خنده سمت خونه شناور میرفت و پشت سرش بود و به جیمین و جین نگاه میکرد. خورد به نامجون و بعد با تعجب نگاش کرد. نامجون با خنده دو بازوی کوک رو گرفت و گفت: آروم پسر! کوک خندید و اشاره به جیمین گفت: الان خیس میشه! نامجون لبخندی زد و گفت: میدونم! جیمین همینجور نشسته بود، جین با سطل پر آب نزدیکش شد و همه آب رو روش خالی کرد. صدای خنده همه جارو گرفت. جیمین خیسه خیس شده بود! جیمین با خنده آب رو از دور صورتش کنار میزد و گفت: سرحال شدم...(آروم بلند شد) ولی......... هوبی این صحنه رو از دست داد. بقیه با خنده نگاش کردند، نامجون با کنجکاوی به دور و بر نگاه میکرد و گفت: راستی هوسوک باهاتون بود، کو؟! بقیه همچنان میخندیدند، یونگی جواب داد: با نامرا رفتن مغازه! *ماشین جلوی سوپری کوچیک پارک شد. نامرا و هوسوک باهم پیاده شدند و حرکت کردند. نامرا به قد و بالای مغازه نگاه میکرد و هوسوک هم دنبال کارت بانکیش میگشت. نامرا چندبار پلک زد و گفت: به جز شیر چیزای دیگه هم بگیریم، شاید لازم شد! هوسوک سرشو بالا گرفت و گفت: باشه! داخل مغازه شدند، داخلش شیک بود. هردو به داخل نگاه کردند و هوسوک گفت: برعکس بیرونش، داخلش قشنگه! نامرا ابرویی بالا انداخت و جلو رفت. هوسوک به اطراف نگاه کرد و با دیدن مغازه دار، تعظیم کرد و گفت: سلام. مغازه دار هم تعظیم کوچولویی کرد و گفت: خوش اومدین! هوسوک با لبخند سری تکون داد و دنبال نامرا رفت. نامرا درحال دیدن میوه ها بود، برمیداشت و بو میکرد. هوسوک پیشش اومد و با دیدن کارای نامرا گفت: چرا بو میکنی؟! نامرا به هوسوک نگاه کرد. یک فلفل قرمز تند دستش بود، بالا گرفت و گفت: برای اینکه بفهمی تازن یا نه...بو میکنم(به فلفل نگاه کرد) مامانم همیشه همین کارو میکرد! هوسوک با لبخند و حرکت سر: پس حتما تو این کار حرفه ای هستی؟! نامرا اوفی کرد و نگاه به هوسوک گفت: متاسفانه مامانم هیچوقت نگفت کدوم بو نشونه تازگیه....(فلفل رو داخل سبد انداخت) به هر حال بوش خوب بود! هوسوک خنده ای کرد و نامرا چند فلفل دیگه هم برداشت. هوسوک سمت یخچال رفت تا شیر برداره.
نامرا درحالی که به سبد فلفلاش نگاه میکرد، چشمش به پسربچه کوچیک افتاد که یک سیب برداشت و گاز گرفت. نامرا اخم ریزی کرد و گفت: هی پسر؟! پسر درحال جویدن نگاش کرد و نامرا ادامه حرفش رو گفت: مگه مغازه مال باباته که همینجوری خوراکی برمیداری؟! پسر با درحال خوردن: آره مال بابامه! نامرا تعجب کرد و با لبخند گفت: جدی؟! به دوروبر نگاه کرد و مغازه دار رو دید، با لبخند تعظیم کرد و گفت: پسر شیرینی دارین....(دستی به سر پسر کشید) خدا براتون حفظش کنه! مغازه دار لبخندی زد و تعظیم کرد. نامرا با لبخند به پسربچه نگاه کرد و گفت: همه مغازه در اختیار شکم تو! پسربچه هاج و واج نگاش میکرد. صدای هوسوک اومد: نامرا بیا! نامرا به عقب نگاه کرد و سمت هوسوک رفت. نامرا رسید و گفت: بله؟! هوسوک نگاش کرد: اومدی..( سبد رو از دست نامرا گرفت) ببین چندتا شیر میخوایم! نامرا با تعجب جلو رفت و گفت: چرا خودت برنداشتی؟! نامرا دوتا شیر رو برداشت و داخل سبد گذاشت، به هم نگاه کردند و هوسوک گفت: آخه اگه سبد دستت بود، من موقعی که شیر میزاشتم ممکن بود سنگین بشه....به خاطر همین ازت گرفتم! نامرا سر تحسین باری تکون داد و دو بطری دیگه شیر برداشت و داخل سبد گذاشت، گفت: عجب! هوسوک خنده ای کرد. و به سبد نگاه کرد و گفت: بسه دیگه، چهارتا بطری میخوای میکار؟! نامرا با چشمای گرد درحالی که یک بطری شیر دستش بود، به هوسوک نگاه کرد و گفت: خب میخوام شیرموز درست کنم! هوسوک با لبخند: از بین ما چهارده نفر، پنج نفر شیرموز میخورن...... اونم دوتا بطری کافیه! نامرا بطری دستشو داخل سبد گذاشت و گفت: کیک هم درست میکنم( در یخچال رو بست) تازه من صبحا شیر میخورم! هوسوک سبد رو پایین گرفت و با حرکت سر گفت: باشه تسلیم! نامرا لبخندی زد و از کنارش رد شد. چند تا هله هوله برداشتن، پول رو حساب کردن.... سمت ماشین رفتند، مواد رو عقب گذاشتند، سوار شدند و حرکت کردند. نامرا تکیه به صندلی به بیرون نگاه میکرد، هوسوک درحال رانندگی گفت: میتونی آهنگ بزاری؟! نامرا نیم نگاهی به هوسوک کرد و به سمت ضبط خم شد. همینجور که با ضبط کار میکرد، زمزمه کرد: بلوتوث کجایی! بلوتوث رو روشن کرد و به صندلی تکیه داد، درحالی که به گوشیش نگاه میکرد گفت: چی دوست داری بزارم؟! هوسوک درحال رانندگی: هرچی دوست داری بزار فرقی نمیکنه! نامرا درحال انتخاب کردن: اوووکی! چند ثانیه گذشت و آهنگ بلوساید هوسوک پلی شد! هوسوک خنده ای کرد و خجالت زده گفت: این که آهنگ منه! نامرا با لبخند نگاش کرد و گفت: سولوهاتو دوست دارم! و به روبرو خیره شد... هوسوک خنده ای کرد و به رانندگی ادامه داد.
همینجورو گفت: الان که دقت میکنم....( هوسوک کنجکاوانه نیم نگاهی بهش انداخت) من با تو خیلی صمیمی تر از سوومی اَم! هوسوک لبخندی زد و درحال رانندگی گفت: سوومی به افرادی که ازش بزرگترن زیاد خودشو نشون نمیده! نامرا با حرکت سر: معلومه، آخه با هاکیو و جیهوآ و دونگ می خیلی صمیمی تره نسبت به منو هی سانگ و هاسو! هوسوک لبخند ریزی زد و گفت: آره..اخلاقش اینجوریه دیگه! نامرا اوفی کرد و به صندلی تکیه داد، چند ثانیه بعد هوسوک با نگاه به نامرا با خنده گفت: ولی منو تو هم خیلی صمیمیم هاااا! نامرا با خنده نگاش کرد و بلند خندید. هوسوک هم خندش گرفت. *هاسو پارچ لیموناد رو توی یخچال گذاشت و آهی کشید و گفت: اینم از لیموناد! در یخچال رو بست و هی سانگ داخل خونه پایینی شد و با دیدن هاسو لبخندی زد و گفت: عااا اینجایی؟! هاسو از خستگی لبخند زورکی زد و سمت هی سانگ رفت. افتاد تو بغلش و گفت: خسته شدم! هی سانگ لبخندی زد و بغلش کرد و گفت: خسته نباشی، استراحت کن! هاسو روی مبل گوشه خونه نشست و گفت: منتظر نامرام که شیر بیاره که شیر موز درست کنم! هی سانگ با حرکت دست، اشاره به بیرون گفت: خب برو استراحت کن، من کمکش میکنم! هاسو لبخند دوستداشتنی زد و گفت: زحمتت میشه؟! هی سانگ دستاشو بالا کرد و گفت: نه بابا..... اتاقم اینجاست، خسته شدم استراحت میکنم! هاسو با آه بلند شد، دستی به شونه هی سانگ کشید و گفت: ممنون! به سمت بیرون حرکت کرد. * هاکیو با برگه شعری که دست کوک بود از خونه شناور بیرون شد و با هیجان داد زد: هاسووو! جین و یونگی که توی حیاط نشسته بودند هول کردند و جین حالت بامزه ای گفت: چت شد دختر؟! هاکیو سریع به جین نگاه کرد، لبخندی زد و سریع سمتشون دوید و همینجور اسم جین رو پشت سر هم صدا میکرد. سریع کنار جین و روبروی یونگی نشست و نگاه به جین گفت: جیییین! جین با اخم و چندش نگاش میکرد: چی شده؟! هاکیو برگه رو به جین داد و گفت: این شعر رو نگاه کوک و دونگ می نوشتن! جین برگه رو گرفت و درحال نگاه کردن گفت: خب؟! هاکیو نگاه به جین: بده هاسو بخونه...اون که صداش عالیه...(نگاه و اشاره به یونگی) یونگی هم آهنگسازیشو انجام میده! جین رو به هاکیو کرد و با حرکت سر گفت: اینکه صدای هاسو قشنگه درست..... اونم قبول کرد بخونه و (اشاره و نگاه به یونگی) یونگی هم آهنگشو ساخت! هایکو با حرکت سر: خب مشکل چیه؟! جین نفسی تازه کرد و گفت: از کدوم کمپانی حمایت بشه؟! کسی رو نداره حمایت بشه! تازشم هاسو آیدول نیست! هاکیو حالت چندشی گفت: ما که نمیخوایم که همه جا پخش کنه(به صندلی تکیه داد) فقط واسه دل ما بخونه! یونگی که به صندلی لم داده بود، دستش جلوی صورتش بود....خنده ای کرد و گفت: خب هاکیو جان...(جین و هاکیو نگاش کردن) شاید هاسو نخواست بخونه! هاکیو با حرکات دست و سر گفت: اینجا دیگه دست جین رو میبوسیم! یونگی خنده ای کرد و به جین نگاه کرد، جین با چشمای گرد و لبخند گفت: جدی میبوسی؟!
هاکیو متعجب به جین نگاه کرد و گفت: تا حالا حرفایی که به عنوان اصطلاح استفاده شده نشنیدی؟! جین خنده شیشه پاککنی کرد و هاکیو هم خندید. چند لحظه بعد هاکیو به یونگی نگاه کرد و مظلومانه گفت: میسازی؟! یونگی با لبخند چند ثانیه نگاش کرد.... خنده ای کرد و جلو اومد و دستشو جلو آورد و گفت: آره، بده ببینم! هاکیو با ذوق خندید و برگه رو داد و بلند شد کنار یونگی نشست و باهم به برگه نگاه کردند. هاسو از خونه پایینی بیرون شد، جین اونو دید و دستشو بلند کرد و گفت: هاسوووووو! هاسو متعجب نگاش کرد، یونگی و هاکیو نگاهی به هاسو کردند. هاکیو با هیجان بلند شد و سمت هاسو رفت و گفت: هاسوووووووو! همینجور گفت تا رسید به بهش! هاکیو دستای هاسو رو رفت و گفت: بیا که یک چیزی مهم میخوام بهت بگم! هاسو متعجب نگاش کرد و سمت جین و یونگی رفتند. هاسو کنار جین نشست و دستی به صورتش کشید و گفت: چی شده؟! هاکیو هم کنار یونگی نشست، یونگی که لم داده بود گفت: کوک و دونگ می شعر نوشتن و هاکیو میگه حتما باید بخونی! هاسو با تعجب به هر سه تا نگاه کرد و یک دفعه بلند شد و با حرکت دست و سر گفت: من نمیخونم.... اصلا! اون سه نفر تعجب کردند و هاکیو گفت: حالا یک بار امتحان کن! هاسو درحال رفتن بود و با حرکت دست گفت: نه من نمیخونم...... صدام خوب نیست! به سمت خونه سه طبقه رفت. هاکیو متعجب و ناراحت به رفتن هاسو نگاه میکرد! یونگی مظلومانه بهش نگاه کرد و گفت: اشکال نداره..... جین راضیش میکنه! جین به هاکیو نگاه کرد و با لبخند گفت: هاکیو خودتو اصلا ناراحت نکن...... همینجور گفتی راضیش میکنم! هاکیو نفسی تازه کرد و با لبخند به هردو نگاه کرد و گفت: نخوند، میدم دونگ می بخونه! یونگی خنده لثه ای کرد و گفت: اگه اینجوریه، خودم هاسو رو راضی میکنم! هر سه خندیدند. *نامرا و هوسوک رسیدند و مواد دستشون بود. نامرا دوتا شیر رو به هوسوک داد و گفت: این دوتارو با بقیه ببر خونه سه طبقه! هوسوک نگاه به مواد، راهی خونه سه طبقه شد. نامرا هم با سه بطری شیر خونه پایینی رفت. توی راه یونگی و جین و هاکیو رو دید، متوجه نشدن که اومده....نزدیکتر که شد، جین دیدش و گفت: برگشتین! نامرا پلاستیک شیر رو نشونش داد و گفت: خریدیم و اومدیم. هاکیو نگاش کرد و گفت: میخوای چی درست کنی؟! نامرا کنارشون ایستاد و گفت: میخواستیم شیرموز درست کنیم، ولی شیر نبود با هوسوک رفتم شیر گرفتم! هاکیو با چشمای برق زده سری تکون داد و گفت: اوکی! نامرا اوفی کرد و گفت: من میرم درست کنم. جین: باشه. نامرا رفت. نامرا داخل خونه پایینی شد، کسی رو داخل ندید! ابرویی بالا انداخت و شیرارو روی میز گذاشت و گفت: اوکی.... مخلوط کن کجاست؟! *هوسوک وارد طبقه دوم شد و بقیه اونجا بودند. سوومی با تعجب: اینارو از کجا آوردی؟! هوسوک درحالی که سمت آشپزخونه میرفت، گفت: رفتیم خرید! جیهوآ خریدهارو از دست هوسوک گرفت و گفت: اوووه چه زیاده! هوسوک لبخندی زد و رو به بقیه ایستاد. اوفی کرد و کنار تهیونگ نشست و گفت: مغازش خیلی دور بود. دونگ می که به دیوار تکیه داده بود گفت: با کی رفته بودی؟! هوسوک گلوشو صاف کرد و گفت: نامرا!
جیهوآ درحال گذاشتن مواد توی یخچال: از فلفلای تند معلومه! دونگ می خندش گرفت. هوسوک نگاهی به ته انداخت که داشت نگاش میکرد، لبخندی بهش زد و گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟! تهیونگ با خنده: خسته میشی جذاب میشی! هوسوک خندش گرفت و زد به بازوی تهیونگ! ته خنده ای کرد و سرشو پایین گرفت، سوومی با اخم نگاشون میکرد و گفت: هوسوکا؟! هوسوک و ته با تعجب نگاش کردن و سوومی اشاره به ربات گفت: اینم درست کردم! هوسوک با لبخند نشسته سمت سوومی حرکت کرد و گفت: اععع ندیدمش! کنارش نشست، دستی به ربات کشید و گفت: صبر میکردی باهم درست میکردیم! سوومی دستی به موهاش کشید و گفت: دونگ می گفت حوصلم سر رفته، منم گفتم بیا ربات درست کنیم و درست کردیم! جیهوآ رو به بقیه ایستاد و به هوسوک گفت: چیزی میخواستین درست کنین که خرید رفتین؟! هوسوک به جیهوآ نگاه کرد و اشاره به بیرون گفت: نامرا میخواست شیرموز درست کنه که رفتیم شیر گرفتیم! تهیونگ و دونگ می به هم نگاه کردند، هردو خنده ای کردند. جیهوآ متوجه شد و با چشمای گرد گفت: فقط آروم! یکدفعه ته و دونگ می بلند شدند و سریع سمت در خروجی رفتند. سوومی با خنده: باز شروع شد! دونگ می از روی پله ها پرید و سریع حرکت کرد. ته خنده ای کرد و دوید، با خنده گفت: پرش حساب نیست! دونگ می خندید و سریع تر دوید! هاکیو و جین و یونگی با تعجب نگاشون کردن و یونگی با دهن باز گفت: بوی خون حس کردن؟! هاکیو خندید و نگاه به یونگی گفت: درواقع بوی شیرموز! جین داد زد: یواش، الان نامرا بدبخت هول میکنه! * نامرا یک لیوان آب هویج پرتقال دستش بود و میخورد. صدای جین رو شنید و درحال خوردن اخمی کرد. یکدفعه دونگ می آروم ولی پرسروصدا به در خورد! نامرا لیوان رو پایین گرفت و با چشمای گرد نگاش کرد. دونگ می داخل شد و پشت سرش تهیونگ وارد شد. نامرا با تعجب چند سرفه کرد و زد به قفسه سینه اش! دونگ می و ته خندیدند و به هم نگاه کردند. دونگ می با حرکت دست: من بردم! تهیونگ روی یک صندلی نشست و با خنده نفس نفس میزد! نامرا گلوشو صاف کرد، با اخم به هردو گفت: فکر نمیکنین میخورین زمین؟! هی سانگ با تعجب از اتاق بیرون شد و هول زده گفت: صدای چی بود؟! نامرا با اخم اشاره کرد به هی سانگ و نگاه به اون دو گفت: یا یکیرو بیدار میکنین؟! * جیهوآ روی تراس اومد، رو به خونه پایینی کرد و داد زد: سالم رسیدن؟! یونگی و جین و هاکیو به جیهوآ نگاه کردن و جین دستشو بلند کرد و داد زد: آره سالمن! هاکیو با خستگی دستی به پیشونیش کشید و گفت: آروم تر داد بزنی میشنوه! جین به هاکیو نگاه کرد و با خنده بلند گفت: گفتم شاید نشنوه! هاکیو صورتشو اونطرف کج کرد و گوششو گرفت. یونگی با اخم به جین نگاه کرد و گفت: بابا کَر نیستیم! جین خنده شیشه پاککنی کرد. نامرا با اخم به دونگ می و ته نگاه میکرد، هی سانگ که چشماشو مالش میداد گفت: دو دیقه رفتم سرمو روی بالشت بزارم خوابم برد! نامرا اوفی کرد و گفت: کمک کنین تا توی لیوان بریزیم! دونگ می سری تکون داد و جلو رفت.
* کوک روی تخت نشسته بود و با گیتارش ور میرفت و همینجور زمزمه میکرد. جیمین که لباساشو که خیس شده بود عوض کرده بود از اتاقش بیرون اومد، خواست بره که صدای گیتار از اتاق روبرو شنید. لبخندی زد گوششو به در چسبوند و در زد و آروم گفت: کی داره گیتار میزنه؟! کوکییییییی! کوک اهمیتی نداد و همینجور به گیتار نگاه میکرد و میزد. لبخندی به لباش اومد و ادامه داد! صدای جیمین: هاکیو که یاد نداره گیتار بزنه، پس کوکییییییی! کوک دست از گیتار زدن برداشت با خنده سرشو پایین انداخت و خندید. جیمین سریع در رو باز کرد و با صدای کلفت گفت: جِی کِی! کوک سرشو بلند کرد و با خنده نگاش کرد. جیمین جلو اومد و با همون صدای کلفت گفت: زیبا مینواختی! کوک با لبخند دستی به چشمش کشید. جیمین سمتش رفت و گفت: الان میام لهت میکنم! کوک با خنده نگاش کرد و گفت: خودت میدونی من آسیب ناپذیرم! جیمین خندید و روی کوک پرید و هردو روی تخت پخش شدن! کوک با خنده: دیدی له نشدم! جیمین با لبخند: شاید له شدی نمیخوای بروز بدی!!! کوک با تعجب و خنده: چه دلیلی داره من نخوام بروز بدم؟! جیمین یکم فکر کرد و گفت: چون من ازت بزرگ ترم! کوک با تعجب و خنده زیاد: چه ربطی داره.....! جیمین دستی به چشماش کشید و گفت: دنبال ربطش نگرد! * چهار نفره با سینی های پر آبمیوه بیرون شدند و یونگی گفت: آههههه، خیلی تشنم بود. هی سانگ سمت میز رفت و سینی رو روی میز گذاشت. اونطرف یونگی نشست و رو به ته و دونگ می و نامرا گفت: بیاین همینجا بچینین..... بقیه رو صدا بزنین که بیان! ته سینی رو روی میز گذاشت و کنار جین نشست و گفت: من که نشستم! یک لیوان شیرموز برداشت. هاکیو هم شیرموزشو برداشت و خورد. نامرا سینی رو گذاشت و گفت: من میرم خونه سه طبقه.....( رو به دونگ می) تو برو خونه شناور! دونگ می سری تکون داد و سینی رو روی میز گذاشت. نامرا رفت، دونگ می شیرموزشو برداشت و خورد.... ته گفت: همینجور برو و بخور! دونگ می درحال خوردن سمت خونه شناور حرکت کرد. بقیه هم بخاطر اینکه کیوت حرکت میکرد لبخندی زدند. * نامرا روی پله های سه طبقه ایستاد و داد زد: خانما و آقایون.... بیاین آبمیوه ها حاضره! صدای هوسوک اومد: الان میایم! نامرا درحال پایین رفتن با خودش گفت: بعد آبمیوه باید ناهار درست کنیم..... چی درست کنیم؟! سمت طبقه اول رفت و داخل شد، نزدیک اتاقش شد و در رو باز کرد و دید نامجون پشت در بود. با تعجب به هم نگاه کردند و نامرا گفت: عااا... میخواستی بیای بیرون؟! نامجون درحال بیرون شدن از اتاق و در رو بستن: آره، صداتو شنیدم که آبمیوه ها حاضره! نامرا لبخندی زد، نامجون دستشو دور گردن نامرا انداخت و گفت: بریم! نامرا هم دستشو دور کمر نامجون انداخت. باهم بیرون رفتند.
* هوسوک بلند شد و گفت: بریم که آبمیوه ها گرم میشه. جیهوآ سمت طبقه سوم رفت و گفت: من با هاسو میام. هوسوک سری تکون داد و سوومی کیوت مانند به هوسوک گفت: منو بغل میکنی ببری؟! هوسوک خندید و کیوت گفت: چراکه نه خانم خوشگل من! سوومی پرید روی کول هوسوک و باهم بیرون رفتند. جیهوآ بهشون خندید. * هوسوک و سوومی بیرون شدند، نامرا و نامجون اون دوتارو دیدند و نامرا گفت: اووووه، سواری میکنی سوومی! سوومی خندید و ابروشو داد بالا و گفت: آره دیگه یکم لوس شدم! نامجون رو به نامرا: میخوای تو هم بپر! نامرا با تعجب: نه بابا.... فعلا برای لوس شدن انرژی ندارم! سوومی با خنده: اتفاقا من توی لوس شدن، همیشه خدا انرژی دارم! هوسوک لبخند زد و تکونی به سوومی داد و گفت: اینقدر تکون نخور! سوومی با تعجب نگاش کرد و گفت: باشه ببخشید! بعد لبخندی زد. تهیونگ از دور دیدنشون و آروم گفت: سوومی امروز لوس شده! بقیه سوومی و هوسوک نگاه کردند، تهیونگ به هاکیو که روبروش نشسته بود گفت: دیروز تو لوس شده بودی! هاکیو برگشت و نگاش کرد، با خنده گفت: لوس نشده بودم.....( با خنده جلوی دهنش رو گرفت) به هرحال! تهیونگ و جین که به هاکیو نگاه میکردن لبخندی زدند. *دونگ می در اتاقشو باز کرد ولی اثری از جیمین نبود. اخمی کرد و دوباره لیوان شیرموز رو سر کشید، سمت اتاق کوک و هاکیو رفت و در زد و گفت:. کوک؟! میتونم بیام داخل؟! صدای کوک: بیا داخل. دونگ می در رو باز کرد و با چهره جیمین روبرو شد! دونگ می متعجب و با ترس عقب رفت و گفت: یاخدا! جیمین خندش گرفت و عقب رفت، دونگ می دستی به قفسه سینش کشید و گفت: نزدیک بود سکته کنم! کوک با خنده: گفتم میترسه نکن! جیمین با خنده دونگ می رو بغل کرد و گفت: آخه وقتی میترسه خیلی کیوت میشه! جیمین با خنده دونگ می رو بغل کرد، دونگ می هم لبخند به لباش اومد. کوک بوی آشنایی حس کرد و گفت: بوی شیرموزه؟! دونگ می توی بغل جیمین به کوک نگاه کرد و گفت: آره سهم تو روی میز توی حیاطه! کوک با چشمای برق زده بلند شد و گفت: چرا وایستادین.....( از اتاق بیرون رفت) بیاین دیگه! جیمین و دونگ می باتعجب به کوک و بعد به هم نگاه کردند و خندیدند. * کوک از خونه شناور بیرون شد و سمت میز و صندلی ها دوید. تهیونگ با خنده اشاره کرد به کوک و گفت: بانی کیوت وارد میشود! هاکیو مرموزانه به تهیونگ: چیزی رو یادت نرفت؟! ته اخمی کرد و بعد با لبخند و چشمای گرد رو به کوک که نزدیک شده بود گفت: بانی کیوت هاکیو وارد میشود! هایکو خندش گرفت، ته هم به هاکیو نگاه کرد و خندید. تقریبا همه نشسته بودند و جیهوآ و هاسو نیومده بودند. همه شروع به خوردن کردن ولی نامرا نخورد! جیمین با کنجکاوی: چرا تو نمیخوری؟! نامرا دستی به موهاش کشید و گفت: من برای امتحان کردن مزه هاشون از هر سه تا یک لیوان خوردم! بقیه خنده ای کردند و جین گفت: پس الان خیلی شکمت پره! نامجون خنده ای کرد، همه به نامجون نگاه و نامرا خنده ای کرد و رو به بقیه گفت: نه هنوز جا دارم ولی نمیخوام!
صدای جیهوآ اومد: میبینم جمتون جمه! بقیه نگاش کردند و هاکیو سریع به جین گفت: تروخدا جین، داد نزن! یونگی خنده ای کرد و چندبار زد به صندلی! هاکیو و جین هم خندشون گرفت. جیهوآ و هاسو رسیدند، هاسو از لایه میز و پاهای ته و جین رد شد و کنار جین نشست. جین به هاسو نگاه میکرد، هاسو نگاه به آبمیوه ها گفت: اوووم، شرمنده نامرا (نگاه به نامرا) خسته بودم رفتم! نامرا که به صندلی لم داده بود، دستشو بالا کرد و گفت: چهارتا شیر و موز بود دیگه! هاسو که لیوان لیموناد دستش بود گفت: به هرحال من بودم خسته میشدم! بعد خورد، نامرا با حرکت سر: میدونم! کوک لیوانشو تموم کرد و کیوت به نامرا نگاه کرد و گفت: دیگه نداریم نامرا؟! نامرا نگاش کرد و گفت: چرا داریم..(درحال بلند شدن) میرم میار...... جیهوآ که نزدیک در خونه پایینی بود گفت: من میرم، بشین! نامرا ایستاده نگاش کرد و درحال نشستن: هرسه پارچ تو یخچالن! جیهوآ رفت. سوومی لیوانشو روی میز گذاشت، کنار نامرا نشسته بود، زد به پاهای نامرا و گفت: خییییییلی (نامرا خسته نگاش کرد)خوشمزه بود..(حالت کیوت) مرسی! نامرا چشاش برق زد، لبخند دوستداشتی زد و گفت: از این حرکتت خیلی انرژی گرفتم......(با خنده) نوش جونت! سوومی خنده ای به نامرا کرد. جیمین: نامرا؟! بقیه به علاوه نامرا نگاش کردند، جیمین قلب انگشتی نشونش داد و حالت کیوت گفت: خیلی مرسیییی! بقیه خندیدند و نامرا با خنده اشاره به جیمین گفت: با قلب من چنین کاری نکن، تو بایس من بودی...... نکن پسر! بقیه خندیدند و دونگ می با خنده گفت: اععع منم بایس رکرم جیمین بوده! نامرا با خنده نگاش کرد و گفت: بایست کی بود؟! دونگ می به جین نگاه کرد و اشاره بهش گفت: ورلد واید هندسام! بقیه خندشون گرفت. جین با لبخند گفت: خوش سلیقه بودی دختر! دونگ می با خنده چشمکی به جین زد. هاسو با خنده: خیلی خنده داره که جلوی خودشون داریم میگیم بایسامون کی بوده! بقیه خنده ای کردند و دونگ می بیشتر خندید. جیهوآ با سه تا پارچ وارد شد و متعجب گفت: چرا میخندیدن؟! پارچ هارو روی میز گذاشت و لیوان کوک رو گرفت و براش شیرموز ریخت. کوک با خنده: بحث بایسه! جیهوآ با خنده لیوان رو به کوک داد و رو به بقیه گفت: اععععع بایساتون کی بودن؟! دونگ می اشاره به خودش: من ورلد واید هندسام بوده....(اشاره به نامرا) نامرا هم جیمین! جیهوآ با اشتیاق نشست و دستشو زیر چونش گذاشت و گفت: بقیه چی؟! دونگ می با حرکت سر: نگفتن! هاکیو دماغشو بالا کشید و گفت: من بایسم هوبی بود. هوسوک با تعجب به هاکیو نگاه کرد و گفت: جدی؟! هاکیو با خنده: آره...(اشاره به کوک) کوک همش حسودی میکنه! کوک با خنده سرشو پایین گرفت. هاسو به کوک نگاه کرد و گفت: آخی خجالت کشید! بقیه خندیدند. هی سانگ کنجکاوانه نگاشون کرد و گفت: کسی اینجا اوتی سون بوده؟! سکوت بود و کسی چیزی نگفت. هی سانگ با خنده: یعنی فقط من اوتی سون بودم؟! هاکیو دست حالت میکروفونش رو جلوی صورتش گرفت و گفت: چگونه بین این هفت تا جذاب و کیوت تونستی یونگی رو انتخاب کنی؟! دستشو جلوی دهنش هی سانگ گرفت و نگاهی به یونگی کرد: ببخشید! بعد به هی سانگ نگاه کرد. هی سانگ با خنده فکر کرد: عااام خب.... یونگی نگاه به هاکیو گفت: من بگم؟! هاکیو دستشو جلوی دهنش یونگی گرفت و گفت: بفرمایید آقای مین یونگی! جین با خنده: چرا اینقدر جدی میگیری؟!
هاکیو نگاه به جین: هیس! به یونگی نگاه کرد: بفرمایید. همه مشتاقانه منتظر جواب بودن و یونگی گفت: چون من پسر بدیم(آیم بد بوی) بقیه خندشون گرفت و هوسوک دست زد. نامجون با خنده: پس بخاطر اینکه پسر بدی بودی دوسِت داشت! هی سانگ خندید و گفت: آره دلیل خوبیه! جیمین اشاره به هی سانگ: تایید کرد... بعدی! دونگ می با خنده: تو چقدر مشتاقی! جیمین با لبخند: بامزست....(نگاه به جیهوآ) بایس تو کی بود؟! جیهوآ چند بار پلک زد و صاف نشست و گفت: خب.... من بایسم(اشاره به ته) تهیونگ بوده! تهیونگ لبخندی زد و پیروزمندانه به بقیه نگاه کرد و گفت: هاهاها..... زن خودم، وی لاور بوده! جیهوآ خندید و زد به بازوی تهیونگ! هاسو با حرکت سر: منم یک زمانی بایسم ته بود! جین کنجکاوانه سرشو نزدیک کرد و گفت: بعدش کی شد؟! هاسو نگاه به جین: تو نیستی....(نگاه به یونگی) یونگیه! یونگی لبخند زد و گفت: عااو توقع نداشتم اسم منو بگی....به جین لاور بیشتر میخوری! هاسو حالت کیوت: من یک یونگی لاوری ام که در پوست بره زندگی میکنم! جین نگاه به بقیه و اشاره به هاسو: اینو راست میگه! بقیه خندشون گرفت و جیمین رو به سوومی کرد و گفت: فقط تو موندی سوومی! سوومی دماغشو بالا کشید و گفت: من کوک لاور بودم! کوک با تعجب به سوومی: جدیییی؟! بهت نمیاد من لاور باشی! هاکیو با خنده زد به دست کوک و گفت: من لاور چیه؟! بعد خنده بلندی کرد. هی سانگ با تعجب: حس میکنم همتون دروغ گفتین! همه به هی سانگ نگاه کردن و نامرا با چشمای ریز، درحالی که دستشو دور گردن نامجون مینداخت گفت: از چه نظر؟! هی سانگ با اخم: چه ترسناک شدی...(عادی شد و با حرکت سر) چون براساس خصوصیاتتون دارم نگاه میکنم...(اشاره به سوومی) به تو جیمین لاور میخوره! سوومی لبخند زد. هی سانگ به نامرا اشاره کرد و گفت: به تو نامجون لاور و یونگی لاور میخوره..... برای نامجون چون خیلی خرابکاری.... یونگی هم بعضی وقتا خیلی ترسناک میشی! یونگی با تعجب: من ترسناکم؟! هی سانگ ترسیده به یونگی نگاه کرد. نامرا با حرکت دست به یونگی: نه منظورش این بود که برای هیترا خیلی ترسناکی..... منم مثل تواَم! یونگی ابرویی بالا انداخت و گفت: آها! هی سانگ نفسی تازه کرد و سریع قلب انگشتی به نامرا نشون داد و گفت: و هاسوووو! بقیه به هی سانگ خندیدند، هی سانگ سرش پایین انداخت و خندید، گفت: و هاسو..... به جین لاورا میخوره! (اشاره به اسماشون) و به هاکیو و جیهوآ همون انتخاب خودشون، هوبی و وی میخورن! نامرا با حرکت دست: عااا راستی.... من بعد از اینکه جیمین لاور بودم، نامجون لاور شدم! نامجون خندید و نگاه به نامرا گفت: و زدی همه چیرو خراب کردی! نامرا بدون اینکه به نامجون نگاه بکنه گفت: من چیزی رو بخاطر ندارم! جین با خنده: من خوب یادمه! نامجون و جین خندیدند. نامرا داشت جلوی خندشو میگرفت. هوسوک با خنده: منم یک چیزایی یادمه! نامرا خندید و سرشو پایین گرفت. هاکیو با حرکت سر: بعدا از زیر زبونتون میکشم بیرون! هاسو با حرکت دست: خب به نظریه های هی سانگ گوش دادیم و فهمیدیم نامرا اول جیمین لاور بعد نامجون لاور شده......(یک بار محکم دست زد) حالا........ ناهار چی میخواین درست کنین؟! نامرا سریع متعحب بلند شد، همه نگاش کردن و نامرا گفت: میخواستم پاستا درست کنم! هوسوک بلند شد و گفت: من خیلی وقته غذا درست نگردم، بریم! نامرا و هوسوک حرکت کردند و هاکیو هم بلند شد و گفت: منم میام! سه تایی سمت خونه سه طبقه رفتند. سکوتی بین بقیه شد و تهیونگ گفت: کی اینارو جمع کنه!!!!
امیدوارم لذت برده باشین😄🫂 دوستون دارم لاوا بود...... چالش رو هم انجام بدین😄 ممنون🫂
ناموسا خسته شدم انقدر که بگم خوبه عالیه فوق العاده ست پرفکته 😐💔
چالش:همون قسمتی که اختاپوس می خواست خونشو عوض کنه بره یجا دیگه 🙂😂
جرر عزیزم😂🫂💙
اعع اون قسمتش خیلی باحال بود😂😂
عالی بود
لطفا پارت بعدو زود تر بذار
ج.چ: حقیقتن خلی از قسمت هاشو نگاه کردم ولی بیشتر شونو دوست دارم
مرسی، چشم میزارم😄🫂
منم دارم نگاه میکنم همشون قشنگن😂😐
هاکیو با حرکت سر: بعدا از زیر زبونتون میکشم بیرون!
ای بابا بعدا چرا؟ همون موقع مگ چش بود؟😔😔😔😔
خب مینویسم دیگه باز..... فرقی ندارد🥲😂
ولی واقعا انتظار این چالشو نداشتم😂😂
جررر😂😂😂🫂
از آخرین باری که باب اسفنجی نگاه کردم سالها میگذره برای همین یادم نمیاد😂😂
جدی من همین دیروز داشتم نگاه میکردم😐😂😂😂
😂😂😂