داستان از دست ندید❤️🐞
از زبان راوی:بعد از شکست شرور مرینت خودشو سریع به سینما رسوند مرینت:بچه ها ببخشید دیر شد آقای کبوتر منو به کبوتر تبدیل کرده بود الیا:مهم نی دختر . از زبان راوی:بچه ها بعد از تموم شدن فیلم به خونه هامون رفتن. مرینت:تیکی امروز خیلی خسته شدم. تیکی:اره مرینت ولی تکالیف تو انجام ندادی. مرینت:وایی راست میگی الان انجام میدم. تیکی باشه😂.
مرینت:تکالیفمو انجام دادم میخواستم برم پایین که دیدم مامان بابام دارن صحبت میکنن نمیدونم چرا یه مدته رفتارشون عجیب شده شایدم من حساس شدم ولی مهم نیس چیزی نشده رفتم پایین سابین :دخترم کی اومدی.مرینت:همین الان. سابین:آها.تام:دخترم بیاشام . از زبان راوی:بعد از شام مرینت رفت خوابید و تام و سابین ادامه حرفاشونو زدن. تام:باید به مرینت بگیم اینجوری نمیشه. سابین :ولی از دستش میدیم . تام:ولی اگه نگیم یه گناه خیلی بزرگی در حق مرینت کردیم
بهتون نمیگم چه چیزی نگفتن تا لارکین😂😂😂 برین ادامه داستان
هنوز اینجا هستیم برین داستان بخونین😐😐😐😐🔪🔪🔪🔪🤣🤣🤣
مرینت:رفتم خوابیدم و تو دفتر خاطراتم خاطرات امروز نوشتم . تام:پس فردا بهش میگیم. سابین:باشه . صبح روز بعد:مرینت:صبح بیدار شدم خیلی تعجب کردم برعکس تمام روز ها زود بیدار شدم تصمیم گرفتم یه تیپ جدید بزنم
لباس پوشیدم آماده شدم به نظر خودم خیلی لباسا بهم میومد رفتم پایین دیدم مامان و بابام نیستن رفتم صبحانه خوردم و رفتم مدرسه تو راه بودم
ولی واقعا کنجاو شدم که چی بهش می خواستن بگن تام و سابین من برم پارت های بعد رو انجام بدم ببینم چی شد
باشه انجام بده 😊❤
جالب بود آجی پارمیس😍