دامنم را مرتب کردم و با کفشهای ابریشمیام روی دریاچهی یخزده قدم گذاشتم. آرامآرام به میانهی دریاچه رسیدم. خطهای تیزِ بهجامانده از اسکیتبازان، پاهایم را میآزرد و یخِ سخت، پوستِ نازک مرا میشکافت. خون، همچون مربای آلبالویی که از دلِ کاپکیکی نرم بیرون میزند، آرام و سرخ بر سپیدی یخ میلغزید. روی نوک انگشتانم ایستادم و ریتم را آغاز کردم؛ چرخش اول، نیمقدمی به راست، تکچرخشی دوپایی، پای راست بالا، دو قدم به عقب… رقصِ دوپا، یک، دو. صدای تقتق زیر پاهایم بیش از آنکه نویدِ شکستن بدهد، نوای همراهی بود؛ گویی یخ هنوز تاب میآورد. عجیب هم نبود؛ بهار نزدیک بود و شکوفههای خونرنگ در راه بودند.
پس از زمستانی چنین سرد و تاریک، مگر نه آنکه حقِ شکوفههاست سر برآوردن؟ شاید آنان هرگز طعمِ غم را نچشیده باشند—هرچند، چه میدانیم غم را چگونه معنا میکنند؟ آیا یخ بستن و پوششی شیشهای و سرد بر تن کشیدن را نیز اندوه میشمارند؟ یا چون من، وقتی گلی را از دست میدهند، در خویش فرو میروند و خم میشوند؟ با هر چرخش، ترکها بیشتر میشد. تکههای یخ اندکاندک از هم فاصله گرفتند، بالا و پایین شدند، و سکویی لرزان ساختند. اوه، میلان عزیزم، چه حیف که دستان گرم تو در این سرما دور کمرم نیست تا راهنمای حرکاتم باشد؛ چه حیف که دستی نیست مرا بلند کند و پرشهایم را بلندتر، سبکتر، جسورتر سازد.
پرشهایم را تندتر کردم تا فاصلهی میان یخها را طی کنم. پاهایم یخ زده بود و کفشهای ابریشمیِ صورتیام، از سرخی خون، به رنگ انار درآمده بودند. ششمین چرخش بود. در دلم نفس عمیقی کشیدم و آهسته شمردم. مکثی کوتاه کافی بود تا به یخِ بعدی نرسم. یک… دو… سه… همهچیز بهظاهر عالی بود. پای چپم را چون قاصدکی رها در باد چرخاندم و پای راستم را در پی آن بالا بردم— اما پای راست بلند نشد. یخ، بیصدا و بیرحم، آن را در آغوش سرد خود گرفته بود.
نمیدانم چگونه ناگهان به هوا رفتم؛ سبکبال، همچون پری سرگردان، لحظهای کوتاه در آسمان معلق ماندم. زمان، که تا آن دم چون حلزونی آهسته میگذشت، ناگاه با شتابی چون نور گریخت. دریاچه با خشونتی خاموش مرا در خود کشید. در آب فرو رفتم؛ چون اسمی سنگین که به ژرفا میرود. اما من سنگین نبودم— تنها دلم بیش از اندازه پر بود.
قشنگ بود