خب اینم از پارت اول امیدوارم دوست داشته باشید 💞
داستان قراره از زبون جیها باشه و هر وقت بخواد تغییر کنه خودم توی داستان میگم
از زبان جیها:(صبح زود با صدای خدمتکارم بیدار شدم، همون طور که چشمام بسته بود با صدایی که از ته چاه میومد😂گفتم:یاااااا چته، چرا الان منو بیدار میکنی هنوز خورشید در نیومده اون وقت من باید از زیر پتو در بیام؟🥱 خدمتکارگفت:ببخشید بانو نمیخواستم بیدارتون کنم ولی خودتون دیشب گفتید امروز قراره با دوستاتون برید جنگل تا یه سری گل های کمیاب و دارویی رو جمع کنید و انقدر هیجان داشتید که نزدیک1000000 بار به من تاکید کردید که صیح خیلی زود بیدارتون کنم.
یه لحظه تازه یادم افتاد که قرار بود چیکار کنم برای همین به خدمتکار گفتم:تو که میدونی من صبحا طول میکشه تا مغزم شروع به کار کنه. حالا انقدر غر نزن. لباسام رو سریع پوشیدم و داشتم به سمت در خردجی میرفتم که....
پدر عزیزم با صدایی نسبتا بلند گفت :کجااااا؟. من در همون حالت خشک شدم اروم به سمتش برگشتم و یه لبخند ملایمی زدم و تعظیم کوتاهی کردم گفتم: پدر جان منکه دیشب بهتون گفتم دلیلش رو الان هم برای این با سرعت میرفتم چون نمیخواستم تاخیری داشته باشم و بعدا شایعه درست بشه و بگن وزیر اعظم دخترش رو به خوبی ادب نکرده میدونید که من فقط نگران شما هستم🙂.
پدرم گفت:خیله خب میتونی بری. وقتی از خونه خارج شدم یونا و سوا رو دیدم و با هم به سمت جنگل حرکت کردیم. در راه لبخند پیروزمندانه ای بر روی لبام نقش بست هیچکس از هدف واقعی ما برای رفتن به اون جنگل خبر نداشت😏😎
تماااام😊
پا رت بعدی لطفا
عالی بود من خودم هم پارم داستان مینویسم تا الان هم کلی داستان نوشتم البته توی کتاب نه توی پیجم 😥
چند تاش کره ای هستو چنتای دیگه فترسی بعضی ها هم خارجی
منم قبلا توی دفترم داستان مینوشتم اما وقتی با تستچی آشنا شدم گفتم اینجا بنویسم اگه خواستی اینجا بنویسی من حمایتت میکنم🥰
توی هر قسمتش که مشکل داری بگو تا راهنماییت کنم هر کمکی خواستی روی من حساب کن💞
ممنون عزیزم
در مورد دش گذاشتم
داستان جالبی به نظر میاد😍
عالی بود پارت بعدی زود بزار😘😊❤❤