سلام دوستان ببخشید دیر شد امتحان هام سنگینه و اینکه شاید یه داستان در مورد آبشار جاذبه هم بنویسم و از این به بعد قسمت ها نام دارد حالا بیاین ببینیم این داستان چه اسمی داره
این داستان : فراموشی هدر
وای بدبخت شدیم نه نه نه لئو:چی شده دانی چی شده دانی:ام خب حقیقتش اینه که اپریل:بگو تا خودم رو نکشتم دانی:باشه باشه حقیقتش اینه که هدر فراموشی گرفته بقیه:وات دانی:خب به فشار عصبی بهش وارد شده و فکر کنم که حافظه سه سال پیشش رو از بین برده کارای:حافظه ی سه سال پیشش وای نه نه نه دانی :چرا؟ کارای:دانی تو باید سریع درمانش کنی و گرنه هدر به به احمق به تمام معنا تبدیل میشه دانی :وات یعنی چی کارای:هدر تا دوازده سالگی خیلی شوخ طبع رو مخ و نگم دیگه
لیو: خب حالا باید برای درمانش چی کار کنیم ؟ مایکی:بچه ها تا حالا دقت کردید راف تو جلسه شرکت نکرده؟ کیسی: آون گفت میره با مونا خداحافظی کنه بعد میاد اپریل:امیدوارم زود برگرد کیسی :منم همین طور سی سی:این سرو صدا ها چیه در میآید تا انور فاضلاب میاد لئو:خب سی سی چطور بگیم مارمولکه به هدر شلیک کرد و خورد به هدر و هدر حافظه اش رو از دست داده سی سی:خیلی خب حالا بیاید تمرین بقیه: چشم سی سی همون لحظه راف اومد گفت رفتم با مونا اینا خداحافظی کردم و اونا هم مارمولک رو گرفتن و بردن به سیاره شون گفت بچه ها هدر تو آزمایشگاه چکار میکرده همه رو من رو انور کر کردیم دیدیم
دیدیم هدر جلومون وایساده و گفت سلام از دیدنتون خوش بختم راف :جان؟ لئو:برادر جان هدر حافظه اش رو از دست داده راف:وای سی سی:تنبلا بخیزین دیگه بقیه اومدیم سی سی بعد رفتیم و تمرین کردیم طبق روال همیشه راف و لیو ولی چون لئو میخواست خودشو به هدر نشون بده جوری مبارزه میکرد که شکست راف براش مثل آب خوردن بود ولی هدر همش به کارای نگاه میکرد😐 بعد مایکی در برابر دانی و دانی برد چون داشت از حسودی به کیسی میپوکید بعد کارای با کیسی خب معلومه کی میبره ( اهم اهم کارای برد ) بعد اپریل در برابر هدر هدر یه چوب برداشت زد به چند جای اپریل اپریل هم با درد جان داد گفت کارای مگه نگفته بودی خواهرت ضعیفه کارای نه من فقط گفتم شوخ طبعه ولی خیلی قویه اپریل گفت دمت گرم هدر هدر: ممنون
دانی: همه رو صدا کردن همه اومدن پیشم و گفتم ما باید بریم پیش بیشا بقیه:بیشا؟ دانی:خب ببینین ما باید بریم پیشش تا آون ما رو ببره تو ذهن هدر تا ما بتونیم آون فشار عصبی رو درمان کنیم بقیه:باشه بعد راه افتادیم سمت ساختمون بیشا اول کرنگ جلومون رو گرفت و ما مجبور شدیم بجنگیم ولی بعد بیشا رو دیدیم و رفتیم سمتش بیشا: شما ها اینجا چیکار میکنید دانی:ببین بیشا دوست ما هدر حافظه اش رو از دست داده و ما اومدیم پیش تو تا بریم تو ذهن هدر تا بتونیم دوباره حافظه اش رو به دست بیاره برا همین اومدیم پیش تو تا ما رو ببری تو ذهن هدر بیشا:باشه و اینکه نگران نباشید دوستتون خوب میشه ولی وقتی میرید تو ذهن دوستتون سریع باید برگردید و گرنه تا همیشه اینجا اسیرید مایکی: وات بیشا:اگر بیشتر از سه ساعت تو ذهن هدر بمونید دیگه نمیتونید خارج شید دانی:فکر کنم بیشتر طول بکشه 😐😐😑
بیشا :وقت حرف زدن نیست باید راه بیوفتیم دانی: موافقم بیشا: خب این دستگاه شما رو میبره تو ذهن هدر و دانی فشار عصبی رو ترمیم میکنه فقط چند نفر باید پیش خودم نگه دارم تا بتونم دروازه ی ذهن هدر رو نگه دارم دانی: به نظر من مایکی و کیسی بسیار مفید هستن کیسی: بعدا حسابت رو میرسم لئو: خیل خب ما باید سریع بریم و اینکه فقط سه ساعت وقت داریم پس باید زود راه بیوفتیم همه داشتن راه میوفتادن که یهو بیشا گفت شما نباید تو خاطرات دوستتون اثر بزارید یا در آنجا حضور پیدا کنید چون این ممکنه دوست شما دیگه بعضی ها رو به یاد نیاره لئو:وای چه افتضاح بیشا: پس حواستون باشه بقیه:باشه بعد از دروازه عبور کردیم مایکی و کیسی و بیشا بیرون بودن تا دروازه رو کنترل کنن یهو دانی گفت وای پس این ذهن هدره اپریل:و همه ی خاطراتش داره به نمایش میاد خیلی باحاله کارای:همچین باحال هم نیست عه وا هدر وقتی سه سال بود چه ناناز بود و آون منم اپریل:مهز اطلاع خودتو با بقیه مقایسه نکن کارای: هوف اپریل:بچه ها هدر فراموش شده کجاس دانی : خب راستش چون اینجا ذهن هدر آون هدر فراموش شده ناپدید شده خب حالا ما باید بریم به بخش کنترل ذهن
رفتیم به بخش کنترل ذهن یهو یه چیز توجه منو جذب کرد یه تصویر از وقتی هدر پیش شردر بود دیدم شردر خیلی به هدر سخت میگرفت و هی بهش دستور میداد یهو کارای جلوم ظاهر شد و گفت خیلی زندگی سختی داشت شردر همش بهش دستور های وحشت ناک میداد ولی اون یه جوری شردر رو میپیچوند بعد وقتی 14 سالش شد فرار کرد دانی داد زد: ایناهاش پیداش کردم بعد همه رفتیم پیش دانی و دانی کارش رو انجام داد بعد گفت فقط 10 دقیقه وقت داریم باید سریع خارج شیم رفتیم به جایی که دروازه بود دروازه داشت کوچک میشد سریع رفتیم بیرون و خدا رو شکر سالم بودیم یهو دیدیم هدر بی هوشه بیشا:دوستتون چند ساعتی بی هوشه بعد به هوش میاد ما هم قبول کردیم
گفتیم خیلی خب بعد از بیشا تشکر کردیم و راه افتادیم به سمت خونه هنوز هدر بیهوش بود بعد از چند ساعت به هوش اومد هدر: چی شده ؟ لئو: خب هدر تو حافظه ات از دست داده بودی و ما رفتیم پیش بیشا و حافظه ات رو برگردوندیدم هدر: باشه مایکی: بچه بیاین پیتزا اومد لئو: باشه اومدیم داشتم میرفتم یهو هدر دستم رو گرفت و گفت لئو اسپیلینتر فهمید که من حرفش رو قطع کردم و گفتم هدر حتی آگه پدرت شردره ولی تو آدم خوبی هستی و اسپیلینتر باید بفهمد ولی الان نه و بعد رفتیم و پیتزا مون رو خوردیم یهو مایکی گفت حالا که پیتزا مون تموم شده فردا شب گشت شبونه داشته باشیم هدر کیسی و آپریل هم قبول کردن و رفتن
خب دوستان این پارت تموم شد و از این به بعد پارت ها اسم دارن و من دارم سعی میکنم یه داستان در مورد آبشار جاذبه بنویسم پس آگه منتشر شد اونم بخونید حالا بریم سراغ آنچه خواهید خواند👈
آنچه خواهید خواند: آپریل : میشه بیاید کمک هدر: آپریل آگه حواسمون رو پرت نمیکردی هم مچ پای من چیریش نمیشد و هم کرنگ اون محموله رو نمیبرد آپریل :تخصیر من چیه همش زیر سر خودته خانم مندلیف :سلام بچه ها یه دانش آموز جدید داریم مایکی : بس کنید کارای: وای هدر خیلی نقشه ی چتر نجاتی ات باحال بود😂😂😂😂