جون جون چه فعال شدم:/🧃 این دوتا داستانه از اونجایی که هردو کوتاهن باهم گذاشتمشون:/🧃 فالو یادت نره:/🙌🏼
RANAWAY…. همش پشت سرم رو چک میکردم ....هنوز دنبالم بود؟...هر چند دقیقه یه بار به پشت سرم نگاه میکردم که شاید گمم کرده باشه....توی تاریکی جنگل میدویدم....صدای کلاغ ها میومد .....که توی تاریکی شب غار غار میکردند....توی اون جنگل کاج هیچ راه فراری نداشتم....از ترس فکم میلرزید و به پهنای صورت اشک میریختم.... پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشتن...گیر کردن پام به یک سنگ مساوی شد با فرود اومدن من روی زمین....صدای قدم هاش داشت نزدیک تر میشد...میدوستم دیگه راه فراری ندارم....سر تفنگ رو روی سرم گذاشت....صدای شلیک و هجوم کلاغ ها به پارچه سیاه اسمان.....بعد از اون سیاهی مطلق بود..... THE.END
LONELY. کلید رو چرخوند و درو باز کرد...اومد داخل و با پاش درو بست....بسته خرید هارو روی اپن گذاشت....بعد از عوض کردن لباساش وسایلی که خریده بود رو داخل کابینت ها چید...توی این خونه تنهایی زندگی میکردم....خب...تا اونجایی که یادمه از 5یا6 سالگی تنها بودم....ام..اشتباه نکنید ...تنها با تنها بودن فرق داره...درسته کلی ادم دورو برم بودن ....ولی احساس تنهایی میکردم....یه بچه بودم ولی عقلم از هم سنام بیشتر بود...درکم بیشتر بود...وقتی پیش دبستانی میرفتم....بچه ها باهم بازی میکردن و من فقط یه گوشه نگاشون میکردم....تنهایی یه گوشه میشستم و خوراکی هامو میخوردم....بقیه دوست داشتن .....(این عکسرو خودم گرفتم ها:/ جون جون:/[وجدان= اعتماد به عرشت تو لوزالمعدم:/ +همینه ک هس:/ =ببند:/)با عرض پوزش که زدم وسط حسو حال افسردتون :/🙌🏼
.ولی من هیچ دوستی نداشتم....انگار...سرنوشت جوری برام نوشته که همیشه تنها باشم..... به سمت قهوه ساز رفت ...ماگ قهوه رو توی دستش گرفت ....کنارپنجره ایستاد...بوی تلخ قهوه رو وارد ریه هاش کرد..جرعه ای ازش رو خورد...تلخ بود...درست مثل حالش..منظره رو به روش اسمان ابری و بارانی بود...درست مثل درون۰ش....احساس اضافی بودن میکرد....البته....خیلی وقته که این حسو داره....چند بار فکر خود کشی کرد ...اما جرعتش رو نداشت....اهنگ مورد علاقش رو پلی کرد....مثل همیشه بیکلام غمگین...قطره های اشک اروم اروم از روی گونه
هاش سر میخوردند .....خسته بود...خیلی خسته......جرعه ای از قهوه خورد و به منظره روبه روش خیره شد....... THE.END
این داستان دومی رو از گذشته خودم الهام گرفتم:/ همینه ک هس:/ برو بعدی:/
بدو لایک کن:/ تا با خشم نخودی اعظم روبرو نشدی:/🔪بپر نتیجه کار واجب دارم:/🧃
واوووآفریننخودیتحسینبرانگیزبود:)💕
کارتتوتوصیفجزعبهجزعحرفنداره؛خستهنباشی:)🧡
گوربان شما:)🤍✨
دوسش داشتم قشنگ بود واقعا :)
و در مورد دومی وقتی داشتم میخوندمش یه حس آشنایی بهم داد انگار که واقعا نویسنده داره خودش در مورد خودش میگه نه روایت یه داستان ، نمیدونم چطوری مطرح کنم که دقیقا چه حسی داشتم اما با دیدن اسلاید بعدش که گفتی از گذشته ی خودت الهام گرفتی خیلی جا خوردم چون حسش کرده بودم و اینو خیلی دوست داشتم ♥️
عالی ...
میفهمم حستو:)🖤
مرسی^3^