این دفعه حرف دارم😂خب بچه ها این داستان از قسمت یک تا این قسمت هشت یه جورایی بیوگرافی بود از اینجا به بعد داستان شروع میشه
ادوارد: امشب شب اخری بود که با هم بودن تا نزدیکای غروب پیش هم بودن مرینت رفت خونشون اون پسره هم قدم زنان تو پیاده رو حرکت کرد ماشینو روشن کردم و اروم بودن اینکه بفهمه تعقیبش کردم میخواستم بفهمم خونشون کجاس.........(ادرین رسید خونشون) ادوارد:که خونشون اینجاس خودش رفت تو خونه درم بست پیاده شدم رفتم در زدم یه زن درو باز کرد انگار بگی مامانش بود امیلی:بله؟ ادوارد:سلام من دوست پسرتون هستم باهاش کار داشتم امیلی:بیا تو ادوارد:رفتم تو خونه امیلی: رفتم تو اتاق ادرین بهش گفتم دوستت اومده ادرین: کدومشون ؟ امیلی:نپرسیدم تو حیاطه ادرین:رفتم تو حیاط
ادرین: دیدم که یه پسرس سلام ادوارد:سلام ادرین:تو کی هستی ؟ من دوستی مثه تو ندارم ادوارد:درسته من دوستت نیستم من اسمم ادوارده پسر عموی مرینت و همچنین من عاشق مرینتم ادرین:چی؟؟؟ادوارد تو دلش: باید صدامو ببرم بالا تا بفههم خانوادش کی هستن از طرفی این حرفی که میخوام بزنم باید اونا هم بشنون پس داد زدم گفتم از مرینت فاصله بگیر ادوارد تو دلش: یه صدایی اومد که گفت ادرین چی شده صدای مامانش بود پس اسمش ادرینه یه مرده با یه زنه اومدن بیرون نگاشون که کردم انگار بگی پدرو مادرش بودن مثه اینکه خواهر برادر نداره که ازشون علیهش سو استفاده کنم
ادرین:منو مرینت عاشق همیم مرینت تمام ماجرارو برام گفته اون دوستت نداره ادوارد: این دیگه به تو مربوط نیس رو کردم سمت پدرش گفتم اگه جون پسرت برات مهمه از مرینت دورش کن و تو اقای ادرین اگه میخوای مرینت عذاب نکشه ازش دور باش و بدون اینکه حرفی بزنم از خونه زدم بیرون.........گابریل:اون الان تهدید کرد؟؟ امیلی: اگه بلایی سر ادرین بیاره چی؟؟ گابریل: ادرین باید از مرینت فاصله بگیری ادرین: من نمیتونم به همین راحتی از مرینت دست بکشم😭 گابریل: دیدی که از دو طرف تهدیدت کرد هم از طرف مرینت هم خودت ادرین:خیلی ناراحت بودم😭 از خونه زدم بیرون صدای مامانمو میشنیدم که صدام میزد ولی اهمیت ندادم رفتم تو یه پارک نشستم رو نیمکت حالم خراب بود
ادرین:بی صدا اشک میریختم حرف ادوارد تو سرم میپیچید....اگه میخوای مرینت عذاب نکشه ازش فاصله بگیر....یعنی میخواد چه بلایی سر مرینت بیاره من برام مشکلی پیش بیاد به درک ولی دلم نمیخواد مرینت عذاب بکشه شاید باید به خاطر مرینتم که شده اینکارو بکنم ولی خیلی برام سخته ازش دور باشم😭😭😭چیکار کنم؟؟؟؟😭این قلب من حرف حالیش نمیشه😭............(فردا صبح بعد از دانشگاه)ادرین:تصمیم گرفتم به خاطر حفظ جون مرینتم که شده ازش دور باشم خیلی برام سخت بود باید بدون خدافظی ولش کنم😢 میدونستم میره محل کارم به خاطر همین نرفتم سر کار...........مرینت:دانشگاه تموم شد رفتم ادرینو ببینم ولی محل کارش نبود رفتم از یکی از ادمای اونجا پرسیدم ادرین کجاست گفت امروز نیومده سر کار
ادرین: دلم طاقت نیاورد رفتم محل کارم ولی نذاشتم مرینت ببینتم از دور نگاش کردم نشسته بود رو نیمکت منتظر من بود خیلی دلم میخواست برم بغلش کنم ولی نباید این کارو میکردم😭 تصمیم گرفتم تا کسی متوجه من نشده برم........(یک ساعت بعد) مرینت:هر چی منتظر ادرین بودم نیومد شمارشم نداشتم بهش زنگ بزنم ادرس خونشونم نداشتم خیلی ناراحت شدم بلند شدم و قدم زنان به سمت خونمون حرکت کردم........(رسید خونشون)مرینت:دم در خونمون ادواردو دیدم بدون اینکه محلش بزارم میخواستم برم تو که دستمو گرفت ادوارد: مرینت صبر کن مرینت:من حالم خوب نیس ادوارد حوصله ندارم ادوارد تو دلش:هه😏 مثله اینکه تهدیده کار ساز بود نیومده ببینش گفتم مرینت بیا بریم یه رستوران هم ناهار بخوریم هم من کارت دارم مرینت:میشه امروز نباشه؟ ادوارد:نه مربنت:خیلی خب
مرینت:با ماشین ادوارد رفتیم رستوران اصلا حوصلشو نداشتم پیاده شدیم رفتیم تو نشستیم غذامونو سفارش دادیم گفتم چی میخواستی بگی ادوارد:مرینت من خیلی عاشقتم تو فقط کافیه به من یه شانس بدی پشیمونت نمیکنم مرینت:نمیتونم این کارو کنم چون من دوست ندارم ادوارد:تو یه فرصت بهم بده کاری میکنم عاشقم شی امتحان کردنش که ضرر نداره مربنت:نمیتونم چون حرفه دله تو هم مطمئنن دوست نداری با زنی زندگی کنی که دوست نداره ادوارد: اگه کنار تو باشم چرا دوست دارم مرینت تو دلش:با این حرفش فهمیدم که کسی جز خودش براش مهم نیس بیشتر ازش متنفر شدم.........
چرا مرینت توی هر قسمت دوتا خاطرخواه داره😂😂
چرا توی هر داستان مرینت دوتا خاطرخواه داره😂😂
عالی
رفت قلبم
ضعف کردم
واسه داستانت
اخه کی میاد این
میدونم بد شد😐
:)
ناظران عزیز اگه پارت بعد منتشر نشه زود میام (😭 🔫 😭🔫😭🔫😭🔫😭🔫😭🔪😭)
ای ناظران لطفا قسمت بعد رو منتشر کنید😭😭😭😭
پارت بعد نیومد همچنان منتظرم😐
چرا منتشر نمیشن؟؟😭😭😭
نیکا داستانات عالیههههه
من عاشق داستاناتم 🥰😘