
نگفته بودم قراره بنویسم ک هیجان انگیز بشه😁
بالاخره یه روز خسته کننده ی دیگه هم تموم شد از دانگشاه زدم بیرون و به سمت خونه حرکت کردم همینطور بین راه جنگولک بازی خیلی از این مسیری که از دانگشاه تا خونمون پر از درخت و سر سبزی بود خوشم میومد همیشه هم از همینجا میومدم با کفشام روی برگای خشکی که روی زمین بود شافل میرفتم و صدای قریچ قریچش بهم آرامش میداد یهو یاد مامانم افتادم که میگفت:خجالت بکش تو19سالته بچه که نیستی ای خدا حرفاش اینجا هم باهامه😂 دوباره بیشتر روی برگا راه رفتم و همینطور که با شاخه های درختا دست میزدم با خودم گفتم:بهتره زود تر برم خونه مطمن بودم وقتی برسم خونه دوباره غرغرای مامان و میشنوم که میگه چرا از اون مسیر میایی هم خطرناکه هم خیلی طول میکشه تا برسی نمیگی من نگرانت میشم دختر؟؟؟ با خنده سرعتم و زیاد کردم تا برسم خونه
عجیب بود که غرغرای مامان آماده شلیک شدن نبودن دویدم توی اتاقم و سریع لباسم و عوض کردم و رفتم سمت اتاق مامان و بابام که خبر بدم اومدم.....رسیدم در نیمه باز بود هلش دادم منتظر بودم مثل همیشه مامان بگه چرا بدون در زدن اومدی اما صداش نیومد و با تنها چیزی که مواجه شدم خونای روی زمین و مامان که بینشون افتاده بود و بابام که کنارش داشت اشک میریخت سریع به سمتشون دویدم و روی زانو نشستم نمیدونستم چیکار کنم فقط با بهت و ناباوری به بابام نگاه کردم و بابام دستش و جلوی دهنش گرفت و با اشک هایی که توی چشماش حلقه زده بود به من و بعد به جای گلوله روی سر مامانم نگاه کرد مرینت:باباااااا!😭 بابا چی شده؟؟؟ مامان 😭😭 سریع با دستای لرزون و بی جونم سر مامانم و بلند کردم و فواره ای از خون ازش ریخت و کل دستم خونی شد مرینت:مامان چی شده؟ مامان تورو خدا پاشو بگو شوخی بود مامان توروخدا بگو میخواستی همونجوری که اذیتت میکنم اذیتم کنی مامانننننننننن😭😭
مرینت:مامانننننننن😭😭😭😭😭 بابام دستش و از روی صورتش برداشت و باهاش دستای من و گرفت اما انقد دستای اونم بی جون بود که شل شد و دست هردومون افتاد مرینت:مامان توروخدا یه کاری کن بابا توریه کاری کن حداقل😭😭 بابام فقط با صورتش غمگینش بهم نگاه کرد و گفت:توی راهن آروم باش😭😭 چند دقیقه بعد آمبولانس اومد و بابام همراهشون رفت همونجا کف اتاقشون مثل قورباغه پهن شدم و کنار جای خونی مامانم اشک میرختم اگه مامانم چیزیش بشه چی؟ نه اون قویه آروم باش مرینت!😭 نمیتونستم خودم و آروم کنم هر لحظه ترس از دست دادنش کل وجودم و فرا میگرفت و این بدترم میکرد اما من فقط باید امیدوار باشم چیزیش نشه😭1ساعت گذشت و من انقد بی جون بودم که نای تکون خوردن نداشتم لرزون از جام بلند شدم و میخواستم به سمت بیرون برم اما پاهام یاری نمیکرد
صدای در بهم امید داد سریع با تمام توانم دیوار و گرفتم و به سمت هال رفتم و بابام و دیدم که اومده بود مرینت:چ.... و قبل از اینکه ادامه ی حرفم و بزنم پدرم با چشمای غمگینش بهم نگاه کرد و سر متاسفی تکون داد و رفت توی اتاقش و درو محکم کوبید بهم تنها چیزی که فهمیدم افتادنم روی زمین و سیل اشکام بود انقد گریه کردم که متوجه گذر زمان نشدم شب شده بود از جام پاشدم الان تنها کاری که باید بکنم آروم بودنه اشکام و پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم پدرم از اتقاش بیرون اومد و گفت:ببین مرینت! دخترم بیا باهاش کنار بیایم! لطفا نمیخوام خودمون و ناراحت کنیم مادرت بهم گفته بود نمیخواد تورو ناراحت ببینه مرینت با داد:اگه نمیخواست ناراحت باشم نمیرفت😡 بعد به خودم اومدم و گفتم:ببخشید😭 تام:اونی که باید معذرت خواهی کنه توی نیستی! اون عوضی حسابش و پس میده!

1هفته بعد:مرینت: دیگه کم کم دارم باهاش کنار میام چون نمیخوام خودم و گول بزنم ک هنوزم درد دارم درسته دلتنگشم اما درد عاطفی ساخته ی ذهنه! دلم میخوادست پیشم باشه😢! اما نیست! دیگه حسرت خوردنم فایده نداره احساس میکنم باهام قهره چون حتی به خوابمم نیومد😢 روی تخت نشسته بودم و غرق افکارم بودم که در اتاق باز شد و بعدش با پدرم مواجه شدم تام:یکی از دوستای قدیمیم برگشته پاریس میخواد بیاد اینجا توهم بیا پایین کمی حال و هوات عوض بشه باشه عزیزم؟ مرینت:باشه باباجون میام! پدرم سری تکون داد و از اتاقم رفت بیرون بعد مامانم هنوزم باهام مهربون با اینکه خودشم درد داره! بلند شدم و کله مو تا ته بردم توی کمد تا چیزی پیدا کنم و بپوشم که موفق شدم(عسک اسلاید لباسی ک پوشید) توی آینه دستی به سر و صورتم کشیدم و رفتم پایین
مرینت:هنوز نیومدن؟ تام:دارن میان که صدای زنگ خونه اومد پدرم رفت و در و باز کرد و یه پسر با موهای طلایی و چشمای سبز همراه یه مرد تقریبا همسن پدرم اومدن تو و نشستن روی کاناپه تام:خب گابریل تعریف کن ببینم چند روزه اومدی؟ گابریل:2،3روزی میشه و لبخند زورکی زد و از لیوانش خورد پسره هم نیومده 4تا لیوان و زد! اَه چقد از آدمای اینجوری بدم میاد! مرده آشنا بود مرینت:ببینم من شما رو توی خاکسپاری ندیدم؟ با این حرف همه برگشتن و نگاهم کردن گابریل:احتمالا اشتباه دیدی! مرینت:آهان.....ببخشید و از اونجا بلند شدم و رفتم دستشویی که احساس کردم کسی داره میاد برای ضایع نشدن شیر روشویی و باز کردم که پسره اومد کنارم وایساد و دستش و زیر آب گرفت و گفت:میدونم چیزی از غمت کم نمیکنه اما بابت مادرت متاسفم! مرینت:انتظار داری باور کنم دلت برام سوخته؟ چرا؟ پسره چیزی نگفت و رفت!(ببخشید کم مینویسم اما زود ب زود میذارم😁)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
اشکم رو در آوردی
عععععععععععععععععععععععععرررررررررررررررررررررررررررر 😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆 داستانننننننننن جددددددددددددیییییدددددددددددددددددددددددددددد 😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆
ویییییییییییییییی😍😍😍😍😍
هدیه داستان جدید نوشته عالییییییییییییییییی مینویسی😘😘😘😘💙💙💙
الان از خوشحالی بال در میارم
عالی بود
واییییی خیلییی عالی بوددد لطفا زودتر پارت بعد رو بزاررر😍😍♥️♥️راستی اگر میتونی یه داستانی که توش میراکلس هم باشه بنویس ممنون میشم😁💕
عالییییی 👏❤️
آفرین گلم 😙🌹
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی بود قسمت بعدی لطفاً
اجی عالی بود بقیش
نمیخوام بخونمشش الان عاشق اینیکی داستانت هم میشمم
ول کن برم بخونمش فقط اگه دیر بزاریاا😐🙂🔪