ممنون که میخونید . فقط ی چیزی : من توی قسمت قبلی یادم رفت بنویسم قسمت 3 😐
شما با بیحالی گفتین : چی از جونم میخواین ؟ الان چند روز بود که اوروچیمارو شما رو اوورده بود توی ازمایشگاهش و روتون ازمایش های مختلف انجام داده و بود هر دفعه با کلی هیجان از چاکراتون تعریف و میکرد و داشت سعی میکرد بفهمه چی باعث انقدر زیاد و خفن بودن چاکراتونه . توی این چند روز به شما چیز خاصی برای خوردن نمیداد و انقدر ازمایش های مختلف و وحشتناکی روتون انجام داده بود که خیلی ضعیف شده بودید و حتی ب زور چشماتونو باز میکردین . اوروچیمارو که داشت جلوتون قدم میزد و برگه اطلاعاتتون توی دستش بود گفت : رین چان ، تو واقعا دختر عجیبی هستی ، توی این چند روز وحشتناک ترین و دردناک ترین ازماش هام رو روت انجام دادم و تو حتی یه قطره اشکم نریختی . میدونی من واقعا دلم میخواد بدونم تو کی و چی هستی . شما که داشتین به زور سرتونو بلند میکردین تا بهش نگاه کنین گفتین : این جیزا ب چه درد تو میخوره ؟اوروچیمارو : اوه رین چان . باور کن خیلی بدردم میخورن . و با لبخند از اتاق بیرون میره . شما ی نگاه ساسکه رو پشت در میبینین که داشت بهتون نگاه میکرد و بعد اونم دنبال اوروچیمارو رفت . شما دوباره سرتونو پایین انداختین و توی ذهنتون به اکاتسکی و اوروچیمارو و یاسکه و میکا لعنت فرستادین و چند ثانیه بعد از شدت درد و خستگی بیهوش شدین .
_ هوی خوشگله ، پاشو . پاشووووو . شما چشم هاتون رو باز کردین . توی ازمایش گاه نبودین و اسمون بالا سرتون بود . گفتین : من کجام ؟ میکا : نترس جای بدی نیستی . شما تازه حساب کار دستتون اومده بود یهو بلند شدین و گفتین : میکا ؟ تو این جا چیکار میکنی ؟ مگه فرار نکردی . من چرا این جام ؟ مگه نباید الان توی آز ... میکا : هوی هوی انقد تند نرو . شما چند ثانیه با نگاه شکاکانه ( جور دیگه ای نمیتونستم توصیفش کنم 😂 ) بهش خیره میشین و میگین :خب پس . نیاز به سولای من نداری ، خودت بگو . میکا : ببین اولن من فرار نکردم و قایم شدم دومن این الان عوض تشکرته که از اون خراب شده نجاتت دادم ؟ شما پرسیدین : تو منو نجات دادی ؟ میکا : اره . حالا ک بهش دقت میکنین متوجه جند تا زخم سطحی و خراش روی دست و صورتش میشین . احساس عذاب وجدان میگیرین و یکم نرم تر میشین : چرا منو نجات دادی ؟ میتونستی بری و ... میکا سرش رو به گوشتون نزدیک میکنه و میگه : ببین خوشگله ، ی چیزی رو یادت باشه . تا وقتی که من تز این دنیا نرفتم بیرون تو مال منی ، منم که دلم نمیخواد دارایی هامو از دست بدم . میفهمی که ؟ تا وقتی که مال منی نمیتونی از دستم در بری . شیر فهم ؟ و از جفتتون کنار میره . شما در حالی ک تمام عذاب وجدانتون رفته و جاشو به نفرت از میکا داد بود گفتین : من دارایی کسی نیستم . میکا اروم گفت : بعدا راجبش حرف میزنیم ، گشنته ؟ شما بعد از چند ثانیه سرتونو به علامت اره تکون میدین و اونم دوتا اونوگیری 🍙 بهتون میده و بلند میشه و میگه : تا تو استراحت کنی من یکم راه برم . و میره و شما هم شروع به خوردن میکنید
* از زبون میکا * خودمو سه چار ساعت علاف نگه داشتم تا اون یکم استراحت کنه و منم تنها باشم . راستش دوس داشتم ازش دور بمونم ، هر موقع نزدیکش میشدم ی حس خاصی بم دس میداد . حسرو دوس داشتم و از این موضوع بدم میاد . من دیگ دلم نمیخواد حالم با کسی خوب باشه ، کسی لیاقت منو نداره ادما همشون از ریشه عوضین . ( بچم فک میکنه خیلی خوبه ، الهی دلم برا کوته فکریش سوخت 😔 ) دیگ غروب شده بود . برگشتم پیشش و دیدم روی زمین خوابیده . نمیدونم چرا ، واقعا نمیدونم ولی ردامو در اووردم ( همون لباس اکاتسکی ) و انداختم روش . خودمم همون جا نشستم و سرم و به ی درخت تکیه دادم و چشم هام رو بستم .
چشماتونو باز کردین نصفه شب بود . به طرز عجیبی گرم بودین با این ک موقعی که خوابتون برده بود داشتین یخ میزدین . دیدین ی ردا روتونه . تعجب کردین اخه ردای خودتون رو گم کرده بودین . یکم اون طرف تر میکا رو دیدین ک به ی درخت تکیه داده و خوابیده . رداش روش نبود پس حدس زدین اینی ک الان روتونه رو اون براتون گذاشته . دوباره حس خوبی نسبت به میکا پیدا کردین و با خودتون فکر کردین شاید اون قدرا هم پسر بدی نباشه . بعد که فهمیدین دارین به چی فکر میکنین سرتونو تکون دادین و با خودتون گفتین عمراااا . من باید فقط به فکر بیرون رفتن باشم . باید زودتر اون دو نفر دیگه رو پیدا کنم و با ی نقشه درست حسابی موقعی ک وقتش شد همه رو گول بزنم و خودم برگردم . فکر کردین الان داداشتون داره چیکار میکنه ؟ حس خاصی به داداشتون نداشتین و فقط از این که اون خوشبخت شده بود خوشحال بودین . حدس میزدین اونم جز حس وضیفه حس خاص دیگه ای بهتون نداشت پس لابد اون قدرا هم نگرانتون نشده بود . به کای فکر کردین (همون شاگردتون ) اون کسی بود که باهاش انیمه رو دیدین . در واقع اون خیلی باهوش بود و مامانش بی خودی نگرانش بود . برای همینم توی جلسات جز ده دقیقه توضیح کار دیگه ای نداشتین بکنید و برای گذروندن وقت با هم ناروتو رو شروع کرده بودین و تا اخر دیدین . بلند شدید و به دور و بر نگاه کردین . نمیخواستین میکا بیداره بشه پس با صدای اروم رفتین سمتش و رداشو انداختین رو خودش و اون اطراف شروع کردین به راه رفتن . تا اومدین یکم دور بشین یهو
بیوگرافی شخصیت جدید ................ اسم : شین . سن : 13 / 14 . ظاهر : موهای سفید به هم ریخته ، رنگ چشمش هنو معلوم نیس عکسشو ک گذاشتم ببینید خودتون ، پوست سفید ، قد متوسط رو ب بالا . اخلاق : عصبی و زور جوش ، خجالتی ، شیطون ، نا امید ، باحال . گذشته : خودتون تو طول داستان میفهمید .
* از زبون شین * ............. داشتم فرار میکردم . ولی مگ ولم میکرد ؟ دختره با این سنش ی بیاکوگان خیلی خفن داشت . نمیدونم چرا ولی قیافش اشنا میزد . چون مهر نفرین پرنده در قفسو نداشت فک کردم لابد از خاندان اصلیه . بلاخره ی گوشه گیرم اوورد . گفت : تو کی هستی . چجوری اومدی تو خونه ما ؟ با ترس و لرز گفتم : چاکر شما شینم ، مث همه دزدای دیگ از در نیومدم داخل 😐 دختره گفت : من نمیدونم چجوری اومدی تو ولی هر چی بر داشتی رد کن بیاد . منم با حرص جیبامو جلوش خالی کردم . ی طومار در اوورد و همه چیو گذاشت توش : اونم بده . اون گردنبنده مال منه ، اگه نمیدیش خودم به زور بیام بگیرمش !؟ منم ک عصبی شدم ی چی تو هوا پروندم : نمیدمش ، میخوامش ، پول ندارم بت بدم ولی میتونم برات کار کنم یا ... دختره چشماش برق زد و گفت : میتونی حریف تمرینیم بشی !؟ اون وقت اون گردنبنده رو بت میدم . منم که احمق بودم . ی جوابی بهش دادم که الان همون موقع ازش پشیمون شدم : باشه ، قبوله . دختره دستشو اوورد جلو گفت : من هیوگا هانابیم خوشبختم . همون موقع متوجه غلطی که کرده بودم شدم . با ترس و لرز باهاش دست دادم و گفتم : خو ... خوشبختم
وای بچه ها میدونم کارم تو عاشقونه نوشتن افتضاحه پس اگه بد بود بگید که دیگ ننویسم . اریگاتو از توجهتون 🙏
و تیکه کلام همیشگیم ک میدونم الان همتون فوش بارونم میکنید سرش . حس میکنم خیلی چرتتتتت نوشتم 😐
ممنون که میخونید
کامنت یادتون نره !