
.............
جین_تِیونگ... اوی تِیونگ _هوووم؟ جین_پاشو! پاشو هرچی خوابیدی بسته. _ولم کن هیونگ! خوابم میاد. جین_پاشو ناهارتو بخور باز بگیر بمیر. ظرفاهم امروز با توعه😑 _باشه باشه ظرفارو میشورم تو غصه نخور فقط بزار بخوابم. جین_ هعی لیاقت منو نداری من از صبح خونه رو تمیز کردم الان ورلد واید خستم. _خو برو بخواب که بشی ورلد واید خواب. جین_میرم چی فکر کردی؟ بعدشم صدای بسته شدن در اومد که خبر از رفتنش میداد. به طرف راستم که رو به دیوار بود خوابیدم احساس کردم یه چیزی نزدیک صورتمه. چشمامو باز کردم که جیهوپ گفت _پخ! ترسیدم و خودمو پرت کردم از تخت پایین. صدای خنده ی جین و جیهوپ تو اتاق پيچيد. جیهوپ_پرتوهای نورم کورت کرد؟ _این چه کاری بود بیشعور نزدیک بود سرم بخوره به گوشه پاتختی. جین_میخواستی همون اول به حرف ورلد واید دستو دلباز گوش کنی. دمپاییهای تو خونه ایمو که کنار تخت جفت کرده بودم برداشتم و افتادم دنبالشون. جیهوپ_یه قدم دیگه نزدیک بیای زنگ میزنم یونگی بیاد لهت کنه. جین_تو داری بااین کارت به جذابیت من توهین میکنی. _عب نداره من کلا عاشق توهینم. دادو بیدادامون خونه رو پر کرده بود که در باز شد و جیمین و پشتش جونگکوک اومدن تو. جیمین_بدون من داشتین دعواااا میکردییییین؟ جونگکوک_ چطططوورررر دلتون اومد؟ خلاصه چار تایی باهم افتادن به جون من تا میخوردم زدنم. تازه چشمم به ساعت افتاد. صبر کن ببینم ساعت 3ظهره. ما ساعت 11کمپانی با مروارید قرار نداشتیم؟ فکرمو به زبون آوردم. چار تاییشون پقی زدن زیر خنده. _زهرمارمولک. جونگکوک_منو نامجون و جیمین و شوگا رفتیم کمپانی قراردادم امضا شد. جیهوپ_بعدم با مروارید اومدن و خونه وو اتاقشو بهش نشون دادن. جیمین_بعدم منو جونگکوک بردیمش جنگل و تو جمع کردن وسایلش کمکش کردیم. _مگه من نگفتم منو ساعت ۱۱ بیدار کنین؟ جین_الان کی بود واسه اینکه ساعت سه بیدارش کردیم جنگ جهانی راه انداخته بود؟ _نامجون و یونگی کجان؟ جیهوپ_یونگی رفته خریدای جینو انجام بده نامجون. رفته خونه پیش مامان باباش. سری تکون دادم ومشغول ناهار خوردن شدم. بعدشم تنهای تنها مشغول ظرف شستن شدم. _من700بار گفتم بریم یه ظرفشویی بگیریم برا اینجا. جین_ هیچی دیگه یعنی فقط بخورین و بخوابین؟ عمرا اگه بزارم ظرفشویی بگیرین. _موندم اگه ارمیا بدونن من تو خونه کلفتشونم همش درحال ظرف شستنم چه فکری با خودشون میکنن جین_به این فکر میکنن که من چقدر جذابم. _😒چه ربطی داشت دقیقا؟ جین _ ربطش تو بی ربطیشه😎 سخنی از ورلد واید نمک. نمیدونم واقعا یه وقتایی این ازخودشیفتگیش از کجا سرچشمه میگیره. جیمین_ما داریم میریم هم تیمی جدیدمونو ورداریم بیاریم. جین_باکی میری؟ جیمین_منو مامان بابا به همراه خاله عمه ها دسته جمعی میریم. جین_اصلا کار درستی نیست منو اینهمه جذابیت رو معطل خودت میکنی😑وقتی سوال میپرسم درست جواب بده. آخه من کجای تربیت شماها کم گذاشتم که اینطوری بار اومدین؟ جونگکوک_بریم جیمین. جین_کوک؟ جونگکوک_هوم؟ جین_کجا؟ کوکی_داریم میریم با مامان بابا به همراه خاله عمه ها دسته جمعی بیابون.🤓 😂😂😂😂_ جین_ این اصلا خوب نیست. من هیونگتونم احترامتون کو؟جیمین_خوردیمش! جونگکوک_پیشنهاد جیمین بودا. جین ازجاش بلند شد. جین_دیگه حرفی باهاتون ندارم. شما ها لیاقت اینهمه جذابیت منو ندارین.
مروارید:همه چیز خیلی سریع داشت پیش میرفت. امضا کردن قرارداد و جمع کردن وسایلم و نقل مکان کردنم به سئول وشروع رسمی کارم. یه هفته از اومدنم به این خونه میگذره. بچه ها خیلی زحمت میکشن هرروز کلی تمرین میکنن و درکنار تمرین ها حواسشون به منم هست که حوصلم سر نره. از چیزی که فکر میکردم زودتر باهاشون صمیمی شدم. امروز از صبح رفتن کمپانی واسه کارای آهنگ جدیدشون. گفتم وقتی بیان مسلما خسته و گرسنن. پس مشغول درست کردن ناهار شدم از غذاهای کره ای زیاد سر در نمیاوردم میترسیدم طبعشونم به غذا های ایرانی نخوره. توی اینترنت دنبال یه ناهار آسون و خوشمزه گشتم. بعدشم بیبیمباپ پختم. خیلی قشنگ تزئینش کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت دو بود. رفتم تو اتاقم روی زمین نشستم و گوشیمو برداشتم و پیاماموچک کردم. من حتی به دوستامم نگفته بودم که برای بی تی اس کارمیکنم. چشمم به چمدونم افتاد. هنوزم خالیش نکردم الان بهترین زمانیه که چمدونمو خالی کنم. در کمد دیواری رو باز کردمذلباسامو چیدم توش، موند لوازم آرایشیم و زیور آلاتم همه ی وسایلم رو توی همون کلبه گذاشته بودم و وقتم نداشتم برم برای اتاقم وسیله بگیرم. حوله و لباسامو برداشتم و رفتم دوش گرفتم. یه پیرهن ساده سفید که استیناش تا نوک انگشتام بود پوشیدم با بافتنی طوسی یقه اسکی پوشیدم و ساپورت مشکی موهامو با سشوار خشک میکردم که صدای در خونه و بعدم صدای پرشور بچه ها تو گوشم پیچید. موهامو خشک کردم و رفتم پایین. _سلام!خسته نباشین. هر هفتا روی مبلای توی سالن نشسته بودن و باهم حرف میزدن با دیدن من همشون باهم سلام کردن. همشون کت و شلوار سرمه ای پوشیده بودن با پیرهن سفید و جیهوپ کت و شلوار دلفینی. _لباساتونو عوض کنین منم میزو میچینم. جین_غذا سفارش دادی یا بدم؟ _سفارش دادم. همه بلند شدن منم میزو چیدم بچه ها اومدن. نشستن پشت میز. تهیونگ_ بیبیمباپ؟ اینو از کجا سفارش دادی؟ _دوست نداری؟ کوکی_ وای من دوسالی میشه بیبیمباپ نخوردم😍 بعدم همه با اشتها شروع کردن خوردن. جین_ وای این غذا جذابیتش به من خیلی نزدیکه. خندیدم. نامجون_از کدوم رستوران سفارش دادی؟ اکثرا رستورانا این غذا رو تو روز خانواده پخت میکنن. سوتی بسی خفنی داده بودم و حالا همشون منتظر جواب منن. _خب... چیزه... یعنی.... خودم اینو پختم😁✌🏻 جین_برووووو جیمین_شوخی میکنی؟ تهیونگ_ جدا؟ _خب آره گفتم شاید بد شده باشه برا همین گفتم از رستوران گرفتم🙈 جین_به هندسامیم قسم جز مامانم کسی اینجوری نپخته بود بیبیمباپ رو. شوگا_این غذا رو از کی. یاد گرفتی؟ _تو نت سرچ کردم بالا آورد😁 بچه ها کلی تعریف کردن از غذام بعد از غذا هم با جیمین ظرفا رو شستیم. البته اگه آب پاشیدن روی من و کفی کردن صورتم توسط جیمین ظرف شستن محسوب بشه. 😑 بعد از ناهار همه توی سالن داشتن صحبت میکردن وکارارو تقسیم میکردن.
_میگم بچه ها!نظرتون چیه کارای خونه مثل غذا پختن و ظرف شستن و گردگیری و اینا بامن باشه؟ اینجوری شماها بیشتر وقتتون واسه کارتون آزاد میشه. تهیونگ_نیازی نیست تو به خودت اینقدر فشار بیاری. _من تهرانم که بودم کارای خونمو خودم میکردم. پس عادت دارم. نامجون_ بچه ها به نظر منم حق با مرواریده. بیاین کارها و مخارج رو تقسیم کنیم. 1_کارهای خونه 2_کارهای کمپانی 3_خرید خونه 4_کارهای ترانه وموسیقی سینگل جدیدمون. این از کارا! حالا مخارج. 1_مخارج خورد و خوراک. 2_مخارج تفریح 3_مخارج غیره واسه مخارج دوتا دوتا باشیم بهتره. _خب کارای خونه بامن! تهیونگ_ خرید خونه و نصف مخارج خوردو خوراکم بامن. کوکی_نصف دیگه ی مخارج خوردو خوراکم بامن! نامجون_کارای کمپانی و 1/3مخارج غیره بامن جین_مخارج تفریح کلش بامن. شوگا_کارای ترانه سرایی بامن. جیهوپ_1/3مخارج غیره هم بامن. جیمین _چیزی برا من موند؟ نامجون_1/3از مخارج غیره! جیمین_باشه! __میگم بچه ها... نامجون_مشکلی هست؟ _ن ن ن همه چیز خوبه. جین_خب؟ _من واسه اتاقم یه سری وسیله نیاز دارم. عصر میخوام برم خرید!وسیله هارو خودم نمیتونم بیارم خونه واسه همین میگم چیکار کنم؟ یونگی_من همراهت میام خودم دوتا کارگر قابل اعتماد از کمپانی میگم بیان وسیله هاتو بیارن خونه. _ممنون 😍 تهیونگ_ خب من میرم بخوابم عصر باید یه سر برم خونه را. همه کم کم متفرق شدن. به سا عت نگاه کردم چهار بود. یونگی_ مروارید ساعت پنج آماده باش. _باشه🙂 راه افتادم سمت اتاقم. خب حالا چی بپوشم؟ درکمدرو بازکردم. داشتم توی کمدرو نگاه میکردم که چشمم به کنجش افتاد که یه جیزی برق میزد. خم شدم برداشتمش. یه گردنبند خیلی کیوت بود. یعنی مال کیه؟ گذاشتمش تو کیفم_حالا بعدا دنبال صاحبش میگردم. یه شلوار لی و پیرهن آبی که رنگش با شلوارم همخونی داشت از لای لباسام بیرون کشیدم. یه بارونی سرمه ایم برداشتم که اگه هوا سرد شد تنم کنم یه جفت صندل خردلی هم برداشتم.
لباسامو پوشیدم یه رژ قرمز زدم و طبق معمول چون حال آرایش نبود یه عینک آفتابی زدم چشام. به ساعت نگاه کردم چهارو پنجاه بود. کارت اعتباریمو برداشتم گذاشتم جیب بارونیم. صدای تهیونگ از پایین اومد_مرواریییید. _ببببلههههه؟ تهیونگ_یه دستی میرسونی؟ میخوام برم بیرون _اومدممم! بارونیمو برداشتم رفتم پایین. تهیونگ یه نگاه به سرتا پام انداخت بعدم گفت_ بدو عجله دارم. _مگه نمیخواستی بخوابی؟ تهیونگ_چرا ولی یادم اومد قبلش چندجا کار دارم. وارد اتاقش شدم. _خب حالا کجا میخوای بری؟ تهیونگ_مقصد اصلیم خونمونه توی راه یه سر باید برم مغازه یه سری آلات موسیقی بگیرم. بعدشم باید برم بعدم باید ببرم یپش دوستم چک کنه درستن یا مشکل دارن. در کمدشو باز کردم به حجم عظیمی از لباسا نگاه کردم! 😑😑😑 _آخه چرا اینقدر به هم ریخته اس اینجا؟ تهیونگ_باید یکی از اتاقهای بالا رو بکنم اتاق لباسام اینجوری نمیشه. _حتما همینکارو بکن. یه تیشرت آستین بلند سفید از لای لباساش کشیدم بیرون وسطش نوشته بود fila نوشتشم بنفش بود. یه شلوار کتان یاسی رنگم براش در آوردم. از توی جاکفشیشم یه جقت کفش مشکی با پاشنه سفید در آوردم. همه رو گذاشتم روی میزش _بفرما! تهیونگ_دستت دردنکنه. رفتم بیرون یونگی داشت دنبالم میگشت_بریم من امادم. یونگی_بریم. یونگی چون میخواست همراه من بیاد بازار صورتشو با ماسک پوشونده بود. _ستاره جهانی بودنم دردستور دارهاااا! یونگی_لذتهای خودشم داره. _وای کجاش لذت داره نمیشه عین آدم بری خرید. یونگی_ من زیاد خرید نمیرم. واسه همین مشکلی ندارم. اول رفتیم لوازم خانگی. اول دنبال تخت گشتم. یه تخت با تاج قلبیِ بنفش انتخاب کردم. بعدشم روتختی بنفش قلبی واسه روش. 💜
یونگی_مروارید این میزو نگاه کن. رفتم طرفی که یونگی گفت. یه میز دراور اینه دار سفید خیلی خوشگل بود پشت آیینه هم میشد وسیله گذاشت. جلوشم سه تا کشو داشت. خیلی خوشگل و ناز بود. _خیلی خوشگله نه؟ یونگی_اره! بعدشم رفتیم دنبال یه صندلی تابی. بدنه سفید داشت و بالشکای روش بنفش. بعدشم یه سری خرت و پرت مثل سطل زباله و پاتختی و اینچیزاگرفتم. یونگی_اگه تموم شد به سلامتی بریم؟ وسایلتم دیگه الان رسیده خونه. _😂خیلی مقاومت کردی تا الان چیزی نگفتیاااا. یونگی_خواستم ببینم تا کی ادامه میدی؟ _باشه بریم. یونگی_بیا اول بریم یه چیزی بخوریم بعد بریم. باهم دارد یه کافی شاپ شدیم. رفتیم یه کنج نشستیم یونگی هم پشت به جمعیت نشست و ماسکشو در آورد. یونگی_حالم از این ماسکا به هم میخوره. _😄😄😄 یونگی_خب بگو ببینم تو اینقدر وسیله گرفتی پولت ته نکشید؟ _خب راستشو بخوای... من دوساله دارم پولامو جمع میکنم واسه مهاجرت خونه پدری و خونه مادربزرگمم هردوتا به من رسیده. منم خونه پدریمو فروختم. زیاد خرج نکردم هنوز. یونگی _ چطور تونستی از خونه پدریت دل بکنی؟ _خب سخت بود من دادم پسر داییم خونه رو بفروشه من چندبار خواستم اینکارو بکنم و پشیمون شدم.
یونگی _نبود خانواده توی مراحل سخت زندگی خیلی دردناکه🙂💔 _آره خیلی☹️ یونگی_خب بیخیال... گارسون اومد و ماهم سفارش قهوه و کیک شکلاتی دادیم! وارد اتاقم شدم کشو قوصی به بدنم دادم. وقتی اومدیم خونه وسایل آورده بودن و پسرا هم گفته بودن بیارنشون بالا. لباسامو باهمون قبلیا عوض کردم. _خب بریم تو کارش؟ اول روتختی و بالش پتومو برداشتم رفتم توی حموم انداختمشون تو وان و کلی هم مواد شوینده و خوشبو کننده ریختم روشون. از حموم اومدم بیرون. ازتو راه پله ها صدازدم _جیمیییین! جیییین! جین_چیه؟صداتو انداختی روسرت! نمیگی یهو بدخواب میشم تمام جذابیتم میپره؟بابا شما تو این خونه یه جذاب دارین رعایت حالشو بکنین لطفا! خندیدم. جین همیشه دوست داشت با تعریف کردم از خودش مارو بخندونه. قیافه مهربونو قشنگی داشت ولی این دیگه نهایت پررویی بود که خودت همش از خودت تعریف کنی. 🤭 _جین یه کمکی میکنی به من؟ جین_برای اولین بار بهت افتخار همکاری با خودمو میدم. بعدم خودش جلوتر از من رفت تو اتاقم. رفتم جلو در اتاق جیمین در زدم. جیمین_بیا تو! درو باز کردم. _سلام! جیمین_عه سلام برگشتی؟ یهو جونگکوک از پشتم گفت _نه برنگشته بازگشته! بعدم خودش شروع کرد به حرف خودش خندیدن. منم خندم گرفته بود. جیمین_ هرهرهرهر برو خودتو به انجمن کمدین کی پاپ معرفی کن. جونگکوک_حیف که ن حالش هست ن وقتش. جیمین_ وقت از من کار از تو. 😉 جونگکوک_به قول جین ساکت شو نادان این بود آرمانهای بیگ هیت(کمپانیشون) ؟ _بچه ها! جیمین_ خب اینو ولش حرف زیاد میزنه تو چی میخواستی مروارید؟ _میخواستم تو چیدن وسایل اتاق کمکم کنی! جیمین_بیا بریم ببینم چی خریدی!
جونگکوک_منم زورم زیاده ها! جیمین_اره مثلا میتونه سه تا لیوانو باهم بلند کنه. جونگکوک_ نمیشه عین خیار نشسته نپری وسط حرف زدن من؟ جیمین_ ن😎 رفتیم بالا تو اتاق من! جین_چرا اینقدر یه آدم جذابو معطل خودتون میکنین آخه؟ نمیدونین که جامعه به جذابیت من نیاز داره؟ اصن میدونین من کیم؟ من ورلد واید هندسامم شونه های پهن دارم قد بلند دارم و شماها لیاقت منو ندارین. جونگکوک_همون خداروشکر که لیاقتت رو نداریم. جین_کوک! جونگکوک_هوم؟ جین _ چیزی گفتی؟ جونگکوک_گفتم باید از جذابیتت معذرت بخواین به خاطر اینهمه معطلی😑 جین_همیشه بهفکر حرف میزنی آفرین آفرین. صحبتاشون برام عادی شده بود. هرروز همین اوضاعه. البته فقط این سه تا همش درحال کل کل کردنن! بقیه سرشون به کار خودشون گرمه! _بچه ها زود باشین باید برم شام درست کنم. الانه که نامجون و جیهوپم برسن خونه! جین_ این دوتا کجا رفتن؟ جیمین_ رفتن یه سری سفارش داشتن بیارن! جونگکوک_خب حالا چیکار کنیم؟ _ سه تامون میزو باهم بلند کنیم ببریم اون گوشه! یکیم لطف کنه تختو ببنده! جونگکوک_من تختو میبندم فقط بگو کجا؟ _همین وسط اتاق بعد حلش میدیم میچسبونیمش به دیوار. جونگکوک_باشه! _جیمین!جین!بیاین گوشه های میزو بگیرین بلندش کنیم! میزو باسه شماره بلند کردیم و گذاشتیم یه گوشه! با جیمین صندلی تابی رو بلند کردیم بردیم سمت راست تخت رو به روی میز گذاشتیم! داشتم چمدونمو جابه جا میکردم که جیمین گفت _با من دیگه کاری نداری؟ _نه دستت دردنکنه 🙂💜 جیمین_ میرم پایین پس! جین_چه زیبا! چه با سخاوت! چه مهربان! _کی؟ جین_این شخصی که تو آیینه دارم میبینم. جونگکوک_زارت. جین_اقای خوش قیافه و خوشتیپ احساس میکنم خودمون خیلی رفیقی خوبی برای هم میشیم چون منم جذاب این خونم! جونگکوک_ رفتن! _کیا؟ کجا؟ جونگکوک_جذابا! رفتن بمیرن! _🤣🤣🤣 جین_کوک! بزنم بِشِت خاک بره چِشِت؟(با تشکر از دوبله های زیبای end_ak😂) جونگکوک_ نه ممنون لال میشم! جین هم به خودش قیافه مغروری گرفتو رفت بیرون. رفتم جلوی در اتاق_دستت دردنکنه هیونگ! جین_ خوبه که قدر جذابیتمو میدونی و تشکر میکنی! _بله من کلا آدم قدر شناسیم! در اتاقو بستم نشستم زمین شروع کردم خندین. جونگکوک_ تلف نشی! _یعنی بامزه تر از خودش خودشه! جونگکوک_ اسکول تر از خودش خودشه 😐 جونگکوک تختو بست و باهم رفتیم بیرون تا به من توی شام پختن کمک کنه!
تهیونگ:درخونه رو باز کردم وارد خونه شدم. سکوت خونه رو خنده های مروارید و کوکی میشکست. توی آشپزخونه بودن داشتن ظرف میشستن. _سلام! دوتاشون برگشتن طرفم. بادیدن قیافه هاشون پقی زدم زیر خنده _این چه قیافه ایه؟ دوتاییشون_کی زشت تر شده؟ _دوتاتون زشت بودین زشت تر شدین! 😐🤣🤣🤣 صورتاشون کفی بودو روی سرشونم کف عین کلاه صاف ایستاده بود. وقتی گفتم دوتاشون زشت شدن افتادن دنبالم حالا کل سالن و دنبالک میدویدن تا منم کفی کنن. پسرا هم از اتاقاشون بیرون اومده بودن و به ما میخندیدن. آخرشم سروکلمو کفی کردن و ولم کردن. رفتم سرمو گرفتم زیر شیر آب تو ظرفشویی موهامو شستم. مرواریدم داشت غرغر میکرد که سینک ظرفشویی جای سرشویی نیست. وارد اتاقم شدم و لباسامو عوض کردم و خودمو پرت کردم روتخت. چقدر خستمه! صدای در اومد _بیا تو! درباز شدو مروارید کلشو آورد از لای در تو. مروارید_شام خوردی؟ _نه. مروارید_بیا برات غذا کنار گذاشتم! _باشه اومدم. رفت بیرون درم بست. نسبت بهش احساس مسئولیت میکردم. احساس میکردم چون من با بچه هااشناش کردم و اول از همه هم خودم شناختمش پس مسئولیتش بامنه. رفتم توی آشپزخونه جاجانگمیون روی میز بهم چشمک میزد نشستم پشت میزو شروع کردم. مرواریدم جلوم نشست. _خب چه خبر چیکارا کردی امروز؟ مروارید_ با یونگی رفتیم تخت و کمد و یه سری خرت و پرت گرفتیم برا اتاقم. بعدشم با کمک جین و جیمین و جونگکوک اتاقمو مرتب کردیم.
با جونگکوک شام پختیم و بعدشم روتختی و بالش پتومو شستم. با بچه ها شام خوردیم و درباره گریم و لباسای موزیک ویدئو جدیدتون صحبت کردیم. _پس کلی امروز خسته شدی. مروارید _ن بابا مگه میشه آدم با جین و جونگکوک و جیمین یه جا باشه و خسته شه؟ _لابد حسابی سرگرمت کردنااا! مروارید_ منو یاد خودمو دختر عمم و دختر داییم میندازن. مابهترین دوستای هم بودیمو همشم درحال شیطنت و کل کل بودیم! _😄 بعد از شام توی سالن نشسته بودیم من داشتم باگیتارم ور میرفتم جین و نامجون باهم داشتن نت نویسی میکردن. جیهوپ و شوگا نتایی که نوشته شده بودن رو حفظ میکردن. جونگکوک و جیمین هم تلوزیون نگاه میکردن. مروارید برامون شربت آورد خودشم روی مبل خالی کنار من نشست. مروارید_ سخته؟ _چی؟ مروارید_گیتار زدن! _بلد نیستی بزنی؟ سرشو به دوطرف تکون داد. _دوست داری بهت یاد بدم؟ مروارید _ سرت شلوغ نیست؟ _اندازه ی یه ساعت تدریس خصوصی برای توتایم خالی پیدا میشه😉 با ذوق گفت_خیلی دوست دارم یاد بگیرم. براش از نحوه گرفت گیتارو انواعشو نوع موسیقیش گفتم. اونم با دقت گوش میداد. روزا میگذشتن روز به روز مروارید با بچه ها صمیمی تر میشد و حالا شده بود پایه شیطنتای جونگکوک. چون یه سال اختلاف سنی داشتن باهم خوب بودن و زود صمیمی شده بودن باهم. فردا قرار بود برای ضبط موزیک ویدئوی جدیدمون بریم جنگل. تو این فکر بودم این چند روزی که قراره جنگل ضبط داشته باشیم بریم کلبه مروارید بمونیم که دیگه مشغول رفت و آمد به خونه نباشیم. توی همین فکرا بودم که در باز شدو جیمین پرت شد تو! _جیمین شی؟ جیمین _هان؟ _ بیشعور نمیتونی عین آدم بیای تو؟ من چندبار به تو بگم عین گوسفند سرتو ننداز پایین نیا تو اتاقم؟ جیمین_میگم ته ته! _چته؟ جیمین_یه چی بگم هول نمیکنی؟ _چی شده باز؟ کی زده کیو ترکونده؟ جیمین _ببین مروارید.... _مروارید ؟چیکار کرده؟ جیمین _ کاش یکاری کرده بود _جیمین عین آدم حرف بزن بفهمم چی میگی! جیمین _مروارید تو اتاقش نیست! _کجاس پس؟ جیمین_هرجا هست خونه نیست! _چیییییی؟ از جام بلند شدم. یعنی کجا میتونست رفته باشه؟
به ساعت نگاه کردم 11شب بود. داشتم کلافه میشدم. گوشیم زنگ خورد نامجون بود. _چه خبر نامجون؟ نامجون_همه ی بیمارستانا رو گشتم،نیست! _منم هرجا به ذهنم رسید رفتم. نامجون_به شوگا سپردم با جیهوپ برن کلبه جنگلیش! _باشه توهم برو خونه از ساعت پنج داری شهرو وجب میکنی! نامجون_اتفاقی افتاد خبرم کن. _حتما! گوشیو قطع کردم! سرمو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم باانگشت شصت و اشارم چشمامو فشار دادم. به جونگکوک زنگ زدم. جونگکوک_سلام. _سلام چی شد؟ جونگکوک_ به چندتا ایستگاه پلیس سر زدیم خبری نبود. _جدا؟ جونگکوک_اره! الانم داریم میریم خونه! _باشه! جونگکوک_میگم... _چیه؟ جونگکوک _برای اطمینان... یه سر بریم.... سر خونه؟ حتی دلم نمیخواست به این یه چیز فکر کنم. _نه جونگکوک... برگردین خونه! جونگکوک_ ببین میگم برای اینکه خیالمون راحت شه! جینو بفرستیم؟ _نمیدونم. گوشیو قطع کردم باعصبانیت روندم طرف خونه. امانت نبود. ولی دوستمون که بود. نمیتونستم بی تفاوت از کنارش بگذرم. هفت ماهه که باهامون زندگی میکنه! هیچوقت بیخبر جایی نمیرفت. رسیدم خونه بارون گرفته بود. کاش کلبه باشه. وارد خونه شدم همه تو خونه بودن غیر از جین. _یونگی! جیهوپ! شما چرا خونه این؟ مگه قرار نبود برین کلبه؟ شوگا_رفتیم ولی خروجی شهر رو مسدود کردن جاده خرابه دو سه روزه کسی حق تردد به خارج از شهر رو نداره. جیهوپ_پس نتیجه میگیرم که نمیتونه از شهر بیرون رفته باشه! کتمو در آوردم_امیدوارم! گوشی نامجون زنگ خورد نامجون_جینه! مشغول مکالمه با جین شد. نامجون_ چی میگی؟ یعنی چی صورتش سوخته؟ با شنیدن این حرف سرمو به شدت چرخوندم طرف نامجون. نامجون_ الان تکلیف چیه؟ ازکجا بدونیم خودشه؟ خیله خب باشه. فعلا! _جین چی میگه؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بید🚶🏻♀️🌈
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییی میشه پارت ۳ و ۵ رو هم بزاری؟ ♥♥♥♥♥♥😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘