برو بخون😃😃😃
مرینت:ادرین داشت میرفت که صداش کردم برگشت سمتم رفتم جلوش کف دستشو اوردم بالا و با انگشت اشارم یه بی نهایت کف دستش کشیدم و با لبخند نگاش کردم و بعدش با دو رفتم ادرین:مرینت کف دستمو اورد بالا و با انگشت اشارش یه چیزی کف دستم کشید بی نهایت بود بعدش نگام کرد و بدون اینکه بذاره حرفی بزنم رفت تعجب کرده بودم به سمت خونمون حرکت کردم تو راه به این فکر میکردم که چرا اینکارو کرد یعنی اونم دوسم داره؟ به خونمون رسیدم رفتم تو اتاقم الان دیگه تمرکز کامل داشتم میخواستم درس بخونم مرینت: خیلی خوشحال بودم دلم میخواست جیغ بکشم ولی نمیشد دیر وقت بود مردم میریختن سرم😂رفتم خونمون گشنم بود رفتم تو اشپزخونه یه چیزی تو یخچال پیدا کردم خوردم یه کیک بود یخ بود ولی خوشمزه بود بعدش رفتم تو اتاقم سرمو فرو کردم تو بالشت و از خوشحالی جیغغغغغغغغغ میکشیدم😂
(فردا صبح)(خونه ادرین) امیلی:گابریل رفتار دیشب ادرین عجیب نبود؟ چند روزیه خیلی خوشحاله هوش و حواسم نداره و بو یه عطر زنونه خاصی هم میده گابریل: فک کنم عاشق شده من این حالو هوارو خوب میشناسم امیلی:دختره رو دیدی؟؟؟ گابریل: نه ولی فک کنم تو محل کار ادرین با هم قرار میذارن امیلی: بدون اینکه بفهمه خواهشن برو ببین دختره کیه برای این میگم نفهمه که شاید خجالت بکشه گابریل: باشه حالا میرم میبینم........(خونه مرینت) سابین:مرینت دخترم عمه و عموت(عمو) با پسر عموت ادوارد میخوان برای شام بیان پیشمون با ادوارد بهتر رفتار کن مرینت:مامان من ازش بدم میاد چندشم میشه هی میچسبه بهم سابین:تو قراره باهاش ازدواج کنی مرینت:چیییییی میگینننن؟؟؟؟؟ سابین: ولی ادوارد خیلی دوست داره مرینت:مامان توقع دارین من برم با کسی ازدواج کنم که هم من ازش بدم میاد هم خانوادش احترام شما رو نگه نمیدارن اره؟؟؟😠
(یه توضیح درمورد اسلاید قبل: ادوارد پسر عموی مرینته که خیلییییی هم مرینتو دوست داره و عمو و عمه مرینت با ازدواج تام و سابین مخالف بودن چون سابین در اندازه تام نبوده این ثروتی که مرینت اینا دارن از طرف پدر مرینته نه مادرش ولی تام با این موضوع که نمیتونه با سابین ازدواج کنه چون در اندازش نیس مخالف بوده و با سابین ازدواج کرد بعد عمو و عمه مرینت به خاطر همین موضوع به سابین احترام نمیذارن)سابین:ادوارد پسر خوبیه مرینت: نه نیس به نظر شما پسری که هر دیقه با یه دختریه پسر خوبیه؟؟ سابین:درکت میکنم عزیزم ولی پدرت ازم خواسته بود مرینت:اینا حرفای بابام نیس حرفای شما هم نیس حرفای الکساندره (الکساندر=عموی مرینت)سابین:😔
مرینت:خیلی اعصابم خورد شد😠 بلند شدم رفتم بیرون میخواستم برم دانشگاه.........(بعد از دانشگاه)مرینت:دانشگام تموم شد میخواستم برم پیش ادرین (همون جای همیشگی شون پیش کشتیا)که دیدم ماشین بابام دم در دانشگاهه اومد منو سوار ماشین کرد برد سمت خونه دیگه نمیتونستم برم پیش ادرین تو راه بابام گفت تام:مرینت میدونم از ادوارد بدت میاد ولی یکم بهتر باهاش رفتار کن مرینت:باباجون چرا اجازه میدین که خواهر برادرتون انقدر تو زندگیتون دخالت کنن؟؟ تام:میدونی که با ازدواج منو مامانت مشکل داشتن بعدشم نصف سهام های برندمون به نام عموته و در اینده تو و ادوارد وارثش هستین عموت میگه چه بهتر که شما دوتا که وارثش هستین با هم ازدواج کنین راستش اون بیشتر به نفع پسر خودش کار میکنه نه کارمون
مرینت:من نمیخوام با ادوارد باشم تام:کسیو دوست داری؟ مرینت:تا اینو گفت فکرم رفت رو ادرین ولی چون شرایط فعلا برای گفتن این قضیه فراهم نبود گفتم نه ولی نمیخوامم که با ادوارد باشم تام:حالا امشب به خاطر ما با ادوارد خوب رفتار کن باشه؟؟؟ مرینت:باشه😔 تام:رسیدیم خونه پیاده شو مرینت:پیاده شدم رفتم سمت اتاقم هنوز ناراحت بودم(اتاق مرینت طبقه پایین هست و یه در تو اتاقش هست که به حیاط خونشون راه داره)مرینت: به مامانو بابام گفتم غذا نمیخورم رفتم تو اتاقم از اون طرف از دری که به حیاط میخورد رفتم بیرون و از خونه خارج شدم و با دو رفتم سمت کشتیا پیش ادرین..........ادرین:بعد از دانشگاه رفتم محل کارم همین جوری که کار میکردم منتظر مرینتم بودم(نیم ساعت بعد)ادرین:کار من تموم شد ولی مرینت نیومد یکم دیگه منتظرش نشستم دیدم که
ادرین:دیدم که مرینت داره با دو میاد مرینت:از دور ادرینو دیدم که منتظرم بود رفتم سمتش نفس نفس میزدم گفتم س..لام واییی رسیدم ادرین:سلام خوبی؟؟ مرینت:ممنون وای نفسم بالا نمیاد ادرین: چرا انقدر دیر کردی؟؟ مرینت:کار داشتم ببخشید تو خوبی؟ ادرین: مرسی بیا بشین.........(بریم سراغ گابریل)گابریل: رفتم محل کار ادرین اولش درگیر کارش بود ولی بعدش که کارش تموم شد منتظر یه نفر نشست دیدم یه دختر از راه دور داره میاد(نه ادرین نه مرینت از اینکه گابریل اینجاس خبر ندارن گابریل از دور اونا رو میبینه)گابریل: به چهره دختره که دقت کردم دیدم که چی😨اینکه دختر تام دوپن چنگ معروفه وای خدای من سریع رفتم سمت خونه......(رسید خونه یه چیزی اون خونه ی ادرین اینا که تو انیمیشن میبیند نیستاا یه چیزی مثل خونه مرینت اینا تو انیمیشن)گابریل:رفتم پیش امیلی........
عالی بودددد🌹 🌹
آ
بازم یه داستان دیگه
خیلی شیک و مجلسی داستانو میگه(آره!)
عاشقانه خیلی خفن
واسه رقابت با ماها خیلی دیره (حاجی!)
کیه که نکنه تایید؟
وقتی داستانا هست مث ته دیگ(به به!)
چی دارم میگم حاجی ناموسا؟ میخام کیو دیس کنم اصن هرکی
(ولکن بابا حوصله داری!)
اجی حالت خوبه قاطی که نکردی 😂😂😂😂😂؟
عالی🌷
تو 15 ثانیه منتشر شد😑
عالییییییی منتظر پارت بعدم👍😁
گذاشتم
عالیییییی😘💗
مثل همیشه
عالی
عالییییییی
عالی
عالییییییی😍❤️
عالی بود