اولن خیلی از دستتون ناراحتم که داستانم رو کپی میکنید یا پارت بعدیش رو مینویسید. دلیل نمیشه چون من دیر داستان میذارم شما برید ادامه ی داستانم رو بنویسید. بله میدونم انتظار بده چون خودمم برای اینکه داستانم انتشار شه کلی انتظار میکشم و من هم مثل شما طرفدار داستان هایی هستم. کاملا درکتون میکنم. پس همینجوری که من شما رو درک میکنم شما هم منو درک کنید من با کلی ذوق و شوق براتون وقت میذارم تا شما رو کمی سرگرم کنم😔من اصلا نمیخوام مشکلمون رو پولیس حل کنه من به تستچی ایمیل زدم و گزارش دادم. اگه بازم این قضیه ادامه پیدا کنه پیگرد قانونی داره.ببخشید اگه تند صحبت کردم واقعا دلخور شده بودم. این پارت رو تقدیم به کسایی میکنم که ازم حمایت میکنن و کپی نمیکنند یا پارت بعدی داستان رو نمینوسن.کلی دوستون دارم❤
دیدم که در قطار بسته شده😑 رفتم کنار ادرین نشستم از شانس بدم بیلیطی که پیدا کردم جاش کنار آدرین بود وای نه من نمیخوام برم نیویرک چند بار گفتم که قطار رو نگه دارید ولی نگه نداشتن😑 خیلی خستم بود بی حال بودم سر جام نشستم.آدرین گفت:مرینت بذار برات توضیح بدم اونجوری که فکر می کنی نیس تا چند قضاوت نکن و تند نرو.😔😑 گفتم:شما؟ گفت:مرینت لطفا اینکار رو نکن با من.😢 بابای آدرین هی زیر چشمی ما رو میپایید.
. رفت به سمت کسی که قطار رو کنترل میکنه. سریع قطار رو نگه داشتن. بابای آدرین اومد به سمت ما به آدرین گفت: وای عزیزم منو ببخش یه اشتباهی شده من اصلا حواسم نبود قرار بود بریم کالیفرنیا اما از بس حواسم پرت این دختر پرو بود بیلیط نیویورک اشتباهی گرفتم الانم که دیدر نیست یکم از پاریس دور شدیم. پاشو لطفا پسرم به بادیگاردت گفتم بلیط کالیفرنیا گرفته.میریم کالیفرنیا شهری که عاشقش بودی.
. آدرین گفت: پدر شهری که من دوست دارم پاریسه😡اون مال قبل از این بود که با مرینت آشنا شم.😡 من کالیفرنیا نمیام😡 بابا یه خبر خوب به آرزوت رسیدی😢😔لنا نزدیک ما شد و گفت: عشقم مطمئنی نمیخوای بیای کالیفرنیا🤨 گفت: لنا هرچقدرم دلتمیخواد تهدید کن ولی من نمیام باهات به کالیفرنیا من و مرینت با هم دیگه تو رو شکست میدیم و از دستت راهت میشیم. گفتم :نیازی به نقش بازی کردن نیست آقای آگراست.😡 از چشمم دور شو سریع😡😔
گفت: اما مرینت من می خوام بهت کمک کنم😔😢 گفتم:اولن خانم آگراس..... یعنی چیزه منظورم خانم دوپن چنگ بود😑 دو من تنها کمکی که می تونی به من کنی اینه که بذاری تو تنهایی خودم بسوزم😢 و انقدرم منو زجر ندی😔 بقیه داستان از زبان آدرین: خنده زیر پوستی با ما خوشحالیم که چهره لنا رو که میدیدم بیشتر از عذاب میکشیدم😔 باورم نمیشه مرینت داره همچین چیزایی بهم میگه😔💔 لعنت بر تو آدرین تو چیکار کردی که مرینت انقدر قلبش شکسته💔😢😔
😔 به چشمای مرینت زل زدم شاید برای آخرین باری باشه که دیگه چشم های ناز و خوشگلش رو ببینم. اشک رو تو چشمای مرینت میدیدم که داشت به زور نگهش می داشت.😢 یهو مرینت سرفه اش گرفت، رفتم براش آب بیارم ولی از دستم نگرفت و رفت که اب بخوره. یهو چشمم افتاد به زیر صندلی یه چیزی میدرخشید زانو زدم و اونو برداشتم. گردنبندی بود که تو شب ولنتاین به مرینت دادم😢
قول داد که هیچ وقت از گردنش در نیاره😢 یعنی واقعا دیگه منو دوست نداره💔😔 گذاشتمش تو جیبم. تنها چیزی که میتونستم دلم رو باهاش خوش کنم اون آگراستی بود که از دهن مرینت پرید😔 مرینت اومد و روی صندلیش نشست. پدرم گفت: آدرین دیرمون میشه ها بیا بریم مگه نشنیدی این دختره ی بی لیاقت نمی خواد این جا باشی😒 مرینت که هنوز داشت سرفه می کرد گفت: میبخشمت ولی هیچ وقت فراموشت نمیکنم اینو بدون😢😔
گفتم: مرینت تورو خدا بس کن یعنی تو به من اعتماد نداری😔😢 گفت: قضیه اعتماد نیست تو با زبون خودت همچین حرفی به من زدی و این رابطه از اولشم اشتباه بود از اینجا برو.😢💔 خواستم دستم رو بزنم رو صورت مرینت و صورتش رو نوازش کنم که دستش رو گذاشت رو صورتش که من اشکای خوشگلش رو نمیبینم😢 خواستم دستش رو بگیرم که پدر دستم رو گرفت و گفت: انگار دوست نداری با زبون خوش از اینجا بریم.
بادیگاردم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود صدا کرد😑 و به اون کسی که قطار رو هدایت میکرد گفت که دنده عقب بره و ما رو برسونه به همونجا که سوار شدیم. گفتم: من عمرا نمیام. پدرم گفت: باشه خودت خواستی😡 بادیگاردم منو از روی زمین بلند کرد که یهو همینجوری که تو بقل بادیگاردم بودم😑
لنا رو دیدم که قسط بیرون اومدن از قطار نداشت و داشت میرفت به سمت مرینت. من نباید این دیوونه رو با مرینت تنها بذارم😑 دست و پا زدم و بلند داد زدم: ولم کنییییدد😑😑😡 کمکککک😡ولم کنیددد😡مرینت بیا بیرون از قطار😡مرینتتت...... بقیه داستان از زبان مرینت: دستم رو از چشمام بردوشتم که یهو دیدم لنا داره یه چاقو رو نزدیک گردنم میکنه😳🥵
🥵 سریع دستشو گرفتم و گفتم: داری چیکار میکنی؟😡😭 پاشدم از صندلیم اون هی زور میزد که چاقو رو به طرف قلبم بیاره یکی از کسایی که تو قطار بودن خواست بیاد به کمکم که یهو یه پسری که اصلحه داشت و با یه پارچه سیاه صورتش رو پوشونده بود بلند شد و گفت: کسی از جاش تکون نخوره وگرنه شلیک میکنم😡 همه شروع کردن به جیغ زدن😑 پسره داد زد:صدای کسی رو نشونم. بشینن😡 اصلحه رو روی من نشونه گرفت که من پام رو زدم به شکم لایلا و انداختمش اونور و دوویدم😢 داشتم میدوویدم که یهو سرفه ام گرفت😑 روم رو کردم اونور دیدم خیلی بهم دارن نزدیک میشن. یهو از شدت سرفه افتادم زمین. بقیه داستان از زبان یکی از مسافران قطار: دختره رو دیدم که افتاده بود زمین پسره نشونه گرفت و تیر رو بهش شلیک کرد و تیر خورد......
نتیجه 1
اینم از این پارت، ببخشید من خیلی کم و خیلی دیر گذاشتم.برای جبران پارت بعدی رو فردا مینویسم《بازم قول نمیدم》 امیدوارم تستچی جان زود این پارت رو منتشر کنه. لطفا قبل از خوندن این پارت پارت های قبلی رو بخونید چون به هم ربط داره. کپی نکنید و پارت بعدی داستان رو ننویسید چون پیگرد قانونی داره. امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. دوستون دارم❤
نتیجه 2
اینم از این پارت، ببخشید من خیلی کم و خیلی دیر گذاشتم.برای جبران پارت بعدی رو فردا مینویسم《بازم قول نمیدم》 امیدوارم تستچی جان زود این پارت رو منتشر کنه. لطفا قبل از خوندن این پارت پارت های قبلی رو بخونید چون به هم ربط داره. کپی نکنید و پارت بعدی داستان رو ننویسید چون پیگرد قانونی داره. امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. دوستون دارم❤
نتیجه 3
اینم از این پارت، ببخشید من خیلی کم و خیلی دیر گذاشتم.برای جبران پارت بعدی رو فردا مینویسم《بازم قول نمیدم》 امیدوارم تستچی جان زود این پارت رو منتشر کنه. لطفا قبل از خوندن این پارت پارت های قبلی رو بخونید چون به هم ربط داره. کپی نکنید و پارت بعدی داستان رو ننویسید چون پیگرد قانونی داره. امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. دوستون دارم❤
نتیجه 4
اینم از این پارت، ببخشید من خیلی کم و خیلی دیر گذاشتم.برای جبران پارت بعدی رو فردا مینویسم《بازم قول نمیدم》 امیدوارم تستچی جان زود این پارت رو منتشر کنه. لطفا قبل از خوندن این پارت پارت های قبلی رو بخونید چون به هم ربط داره. کپی نکنید و پارت بعدی داستان رو ننویسید چون پیگرد قانونی داره. امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. دوستون دارم❤
خیلی بده داستان به این قشنگی اینقدر کم نظر داشته باشه
ببخشید امتحانات شما شروع شده ؟؟؟
یا اگه شروع نشده کی شروع میشه
برای من که شروع شده و تمومم نمیشه😂☹
Excellent to you
تستچی جان چرا پارت بعدی رو انتشار نمیکنی؟😢😔
چند روزه در حال برسیه
5 روز😑
تست هایی که من میدهم به مدت یک هفته طول میکشد که انتشار بشه
داستان منم هر پارتش یک هفته طول میکشه😐دیگه مثل قبل سه روز نیست،شده یک هفته🙂برای همین طول میکشه عزیزم😊♥️
اهان واقعا؟ چه بدددد😑فکر کردم چون لیست داستان هایی که تو صفحه اول قرار میدن رو زیاد تر کردن زودتر انتشار کنن. قبلا کمتر از ۲۴ ساعت یا ۱ روز بیشتر طول نمیشکید😢کاش دوباره مثل قبلا شه. چون یه هفته واقعا خیلی زیاد و امروزم یه هفته شده که واردش کردم تو سایت. لطفا زودتر انتشارش بدین
اره واقعا خیلی بده😥😖
عالی بود داستان منم بخوانید تازه پارت دوم انتشار شده
سلام بهترین طرفدار های تو کل دنیا. من عاشقتونم. یعنی نمیدونم واقعا چجوری ازتون تشکر کنم. من همیت الان رفتم کامنت های داستان اون نویسنده که اومده بود به جای من داستان نوشته بود رو خوندم. شما ها خیلی خوب ازم دفاع کردید و خیلی خیلی دوستون دارم. واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم. من واقعا تا حالا این همه آدم ازم طرفداری نکرده بودن و خیلی خیلی خوشحالم که شما رو دارم. شما هم صبورید هم بهترینید. واقعا مرسی❤
ممنون
سلام
چرا پارت بعدی رو نمی ذاری
مشکلی پیش اومده بگو
زودتر پارت به ی رو بذار
ممنون ❤️❤️
گذاشتم عزیزم❤منتظرم انتشار شه
تست بعدی رو وارد کردم منتظر انتشارشم.
واااااای بالاخرهههههههههههههههه هورااااااااا
اخ جووووون🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳هرچه قدرم دیر بزاری من طرفدار داستانتم هلیا جون😉😄
چرا بعدیو نمینویسی 😡😠😠
بچه ها من تست نوشتم بخواند قشنگ است
اخه قطار دنده عقب میره ؟؟؟😑😑به هر حال داستانتو خیییلی دوست دارم 😘😘. زود بزار ۱۰۰ ساله که منتظریم .😡😠😠😠 متمعینن تیر خورد به 《ادرین 》😏😏🙄🙄
نهههه توروخدا ادرین نه پسر به این مهربونی به این خوش قلبی و جذاب و خوشتیپ چرا باید تیر بخوره توروخدا نگینننن
من مطمعنم تیر خورد به مرینت😭😥😥😁