و تو دیگر پیشم نیستی...
خیلی وقت پیش ها داستانی میخواندم. داستان دو خواهر که هیچ گاه از هم جدا نمیشدن. همه ی کار هایشان را با هم انجام میدادند. با هم شاد بودند و با هم غمگین بودند.
در آن داستان خواندم که دو خواهر دوقلو در این دنیا چشم گشودند. از هر لحاظ شبیه به هم بودند. حتی با هم میخندیدند و یا با هم گریه میکردند. آن دو همه چیزشان شبیه به هم بود. اخلاقشان، رفتارشان، ظاهرشان و یا حتی یادگیریشان.
آن دو یک روز با هم عهد بستند که همیشه با هم باشند. هیچ گاه از هم جدا نشوند ، هیچ گاه با هم دعوا نکنند. همه چیزشان را بین هم تقسیم کنند. آن ها این عهد را با خود به طرف درخت بزرگی در حیاط خانه اشان بردند. دو شئ که برای یکیشان عزیز بود و به طرف درخت بردند. یکیشان گردنبندی آبی به شکل ماه و آن یکی گردنبند زردی به رنگ خورشید.
آن ها این دو گردنبند را به عنوان عهدشان بر پای درخت خاک کردند. اینگونه حتی زمین هم میدانست که این دو خواهر از هم جدانشدنی هستند. اما افسوس... افسوس که سرنوشت چیز دیگری را برایشان رقم زد. در آن داستان خواندم که روز تولد ۱۶ سالگی این دو خواهر.
در روز تولد ۱۶ سالگی خواهر ها... نمیدانم چه بگویم که زبانم حرکت نمیکند تا این سرنوشت تلخ را تعریف کنم. در روز تولد ۱۶ سالگی خواهر ها دقیقا در همان روز چشمان یکی از خواهر ها ، مانند پرده های نمایشی که تمام میشود بسته شد و نمایش زندگی آن تمام شد. خواهر بیمار شد و نتوانست در مقابل بیماری مقاومت کند.
آن یکی خواهر باورش نمیشد. میگفت او هنوز زنده است فقط مانند بچگی هایشان که قایم باشک بازی میکردند مخفی شده است. او برمیگردد. ولی حتی آن دختر هم بعد مدتی فهمید که دیگر هیچ خواهرش قرار نیست به پیشش برگردد.
آن دختر بزرگ شد. دختر جوان زیبایی شد. درس خواند، تحصیل کرد شغلی پیدا کرد و سپس ازدواج کرد. بچه هایش هم ازدواج کردند و نوه دار شد. او هیچ گاه خواهرش را فراموش نکرد. تا اینکه نود سالش شد. در روز تولد نود سالگیش به خانه ی پدرش رفت. به آنجایی که با خواهرش چشم به هستی گشود. در آنجا بزرگ شد . تمام بازی هایش را در آنجا انجام میداد.
به حیاط خانه اشان رسید. آن درخت تنومند که زمان بچگی با خواهرش در کنار آن عهد بسته بودند هنوز آنجا بود. در هوا قد علم کرده بود و انگار منتظر بود. منتظر بود تا باز هم صدای خنده های آن دو دختر شاد را بشنود. و منتظر بود تا یکی از دختر ها بعد چندین سال دوباره به آنجا بیاید.
دختر آرام آرام به طرف درخت رفت و در کنار آن نشست. به آرامی نشست؛ استخوان های پیر و شکننده اش دیگر توان زمانی که جوان بود را نداشتند. آرام خاک را کنار زد و دید. هنوز آن گردنبند ها آنجا بودند. آنها را از دل خاک بیرون کشید. خاک رویشان را پاک کرد و گذاشت اشک هایش سرازیر شوند. فکر میکرد روح خواهرش هنوز در گردنبندش محفوظ هست. پس آهسته با او حرف زد. درمورد بزرگ شدنش گفت درمورد اینکه چقدر خوشحال است که خانواده ای دارد. و به این ترتیب چند ساعت گذشت.
پیرزن به خانه اش برگشت. قلم و کاغذی بیرون کشید و شروع به نوشتن کرد. او وصیت نامه اش را مینوشت. در آن نوشت که میخواهد دقیقاً در زیر درخت خانه ی پدریش خاک شود. نوشت و نوشت. فرزندانش به او خندیدند و گفتند که به این زودی ها از دنیا نمیرود. ولی انگار پیرزن چیزی را میدانست. آن زن فردا درگذشت. و طبق وصیت نامه اش آن را در زیر درخت خاک کردند. دقیقاً کنار عهدی که او و خواهرش بسته بودند.
او چیزی را میدانست که دیگران نمیدانستند. او در وصیت نامه اش نوشت برای من گریه نکنید و غم مخورید. من خوشحالم که قراره به خواهر عزیزم بپیوندم. نمیخواهم زمانی که من خوشحالم شما غمگین باشید.
عالی بود ✨
مرسییی. خودت عالی هستی🌸✨