تنها پشیمانیای که در این لحظه در سر داشت، نه قتل او بود و نه جدایی از او؛ بلکه پشیمان بود که پس از قتل آیلار، تکتک جزئیات را به پلیس تحویل داده بود.
آیدین، همانطور که تکتک خاطراتش را؛ چه خوب و چه بد، در ذهن مرور میکرد، درحالیکه چشمانش اشکآلود و غمگین شده بودند، به زمین خیره شد.
چیزی که نگاهش را اینچنین غمگین ساخته بود، فقدان آیلار نبود؛ فقدانِ شخصی بود که زمانی خودش نام داشت. دلش حتی برای یک پوک سیگار لک زده بود. تنها پشیمانیای که در این لحظه در سر داشت، نه قتل او بود و نه جدایی از او؛ بلکه پشیمان بود که پس از قتل آیلار، تکتک جزئیات را به پلیس تحویل داده بود.
آهی کشید و همان لحظه صدای باز شدن در به گوش رسید. — آیدین آریامنش… آیدین به خود آمد و سرش را بالا آورد.
بازپرس وارد اتاق شده بود. مردی مسن با موهای گندمگون و موجداری بود که با آب و شانه بهدقت مرتب شده بودند؛ چنان منظم که گویی از سنگ تراشیده شده بودند. چشمان کشیده و جدیای داشت که اگر بیش از اندازه به آنها خیره میشدی، گویی روحت از تنت جدا میشد. چشم راستش آبیِ خوشرنگی بود؛ اما چشم چپش بویی از این زیبایی نبرده بود. بهدلیل نابینایی، بیرنگ و سفید بود و خطی سرخرنگ، همچون زخمی قدیمی، بر آن کشیده شده بود. پیراهنی به رنگ فیلی و جلیقهای مشکی بر تن داشت و شلوار مشکیِ دمپاگشادش خودنمایی میکرد. چشم آیدین به سینهی جلیقهی بازپرس افتاد. «بازپرس کیوانی.»
کیوانی صندلی را جلو کشید و روبهروی آیدین نشست. آهی کشید و پیشانیاش را مالید. سپس با چهرهای جدی به چشمان آیدین خیره شد. — چرا دست به چنین کاری زدی؟
آیدین لبخند بزرگی زد و زیر لب زمزمه کرد: — پس واقعاً میخوای بدونی… نه؟ خندهای کوتاه سر داد و شروع به توضیح دادن کرد.
— وقتی هنوز زنده بود، عادت داشت بگه باید همهچیز رو امتحان کرد؛ و واقعاً هم همین کار رو کرد! اون چیزی رو امتحان کرد که خط قرمز من بود… مکثی کرد. — خیانت! لبخندش حالتی بیمارگونه به خود گرفت. — من هم نحوهی مرگ یه انسان رو امتحان کردم؛ همونطور که خودش میگفت. فقط میخواستم یه چیز جدید رو امتحان کنم…
بازپرس اخم عمیقی کرد. — پس به قتل رسوندیش؟ آیدین شروع به قهقهه زدن کرد. — قتل؟! من؟! من فقط اون رو به سزای اعمالش رسوندم! بازپرس ابرویی بالا انداخت. — پس یعنی… کشتن یه دختر بیستساله کار اشتباهی نیست… درسته؟
آیدین سرش را تکان داد. — کار درستی نیست؛ ولی کشتن هرکس که خیانت میکنه، کار درستیه… بازپرس مدتی به او خیره ماند. سپس آهی کشید و با تأسف سر تکان داد. — قبول ندارم، جناب آریامنش. شما میتونستید ایشون رو فقط از زندگیتون حذف کنید، نه اینکه جونشون رو بگیرید!
آیدین کمی خودش را جلو کشید و گفت: — میدونید چیه، آقای کیوانی؟ شما اینطوری فکر میکنید چون تا حالا طعم خیانت رو نچشیدید… ولی من، از طرف همهکس، زخم این حرکت نابجا رو خوردم. بی رودربایستی، همه! لحظهای مکث کرد.
— تازه… وقتی یکی برای اولین بار به کسی خیانت میکنه، هیچوقت قرار نیست آخرین بارش باشه. چون وقتی یکی میتونه برای یک بار به یه نفر خیانت کنه، مطمئن باشید باز هم میتونه این کار رو انجام بده؛ نه فقط در حق من، بلکه در حق هرکسی که بعد از من باهاش باشه. اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت.
قشنگم خودت یهو تبدیل به آیدین نشی میبینی با یکی دیگه صحبت میکنم مرتکب ق.تل بشی🫣
🤣🤣🤣 نه باباا
قشنگ بودش واقعا👏👏👏
سپااای
عاشق بازپرس کیوانی شدم🤡🤌
وایحق
🤝
شاهکار بودد
سپاسسس
اسلییییی
ادامشو بزاررررر
چشمممم