سلام دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشی 😊عکس این پارت عکس باران هست. بچه ها گفته بودن که اسم پسر عموی کورا رو عوض کنم چون با خواهرش اشتباه میگیرن برای همین اسمش رو عوض کردم و گذاشتم برایان. بریم داستان رو شروع کنیم 😊
از زبان کورا: من برایان فقط داشتیم می خندیدم که باران از توی برکه اومد بیرون باران از باران به بارون ارتقا درجه پیدا کرده بود😂. یهو افتاد دنبالمون من برایان هم مثل باد میدویدیم 🤣. که برایان رو گرفت و نمیدونستم چه بلایی سر برایان آورد ولی من از دستش در رفتم 😂😁.
دلم برای برایان سوخت وقتی عصبانیت باران خوابید دیدم برایان لپش زخم شده گفتم :حالت خوبه؟ ( نویسنده 🤭 : ای شیطون انگار تو هم عاشق شدی؟ 😁 کورا: اول این که پسر عمومه ها دوم اینکه کی گفته من عاشق شدم. سوم اینکه تو برو به داستانت برس چهارم اینکه مگه کی دیگه عاشق شده؟ 🤔 نویسنده 🤭🤣 : تو برو به کارت بچه برای من زبون درازی میکنی. بعدا میفهمی کی عاشق شده😁🤣)
از زبان کورا : یه چسب زخم داشتم زدم روی لپ برایان. برایان گفت 🙃 : بریم تنیس بازی کنیم. شنیدم کارت خیلی خوبه. من: نه بابا کی گفته . اون قدرها هم خوب نیستم.
برایان گفت : خب بریم بازی کنیم. میفهمیم 😁🤭. رفتیم بازی کنیم منم که دیگه توان نداشتم بازی کنم. باختم و برایان برد. بعد از بازی خیلی خسته بودم و سریع خوابم برد 😴. (فردا صبح ساعت 7)😊
من و باران زودتر از پرایان بیدار شدیم. خدمتکارها هم هنوز نیومده بودن و عمو و زن عمو هم خونه نبودن. باران رفت پایین و صبحانه رو آماده کرد و رفتیم خوردیم . برایان هنوز خواب بود 😂. باران گفت : اه این بلوبری چقدر می خوابه مثلاً ساعت 8 باید باشگاه باشیم. 🙄
الان هم که ساعت 7:15 هست نمیدونی این کله آبی چقدر طولش میده تا آماده شه 😂😁. آها یه فکری زد به سرم کورا. 😈. من : چی؟🤔. باران همه چیز رو برام گفت و منم با کمال میل قبول کردم 😂😁. رفتیم در یخچال رو باز کردیم و..
من یه کیک بزرگ پر از خامه برداشتم 😋🎂. باران هم یه پارچ آب برداشت 😁🤭. رفتیم داخل اتاق برایان. من :فکر کنم از مزش خیلی خوشش بیاد نه باران؟ 🤔 باران : اره بلوبری عاشق خامه و کیکه 😂. آروم رفتیم بالای سرش و 😈🙃
باران سریع آب رو ریخت روش. برایان سه متر پرید بالا 😂. تا بلند شد، منم کیک رو کبوندم توی صورتش 🤣🤣. بعد هم ازش یه عکس گرفتیم و پا به فرار گذاشتیم🏃♀️🏃♀️😂. از دور هم میشنیدیم برایان میگفت : اگر دستم بهتون برسه زندتون نمیذارم. ما هم دویدم رفتیم توی اتاق من لباس هامون رو پوشیدیم. من دامن کوتاه پوشیدم و با یه پیراهن آستین کوتاه ست خاکستری و آبی و کفش اسپرت سفید و موهام هم دم اسبی بستم بالا. باران هم مثل من فقط باران لباسش خاکستری و زرد بود 😁😍. من توی ماشین نشستیم و بعد از سه ساعت طول کشید تا آقا برایان تشریف بیارند. 🙄🤣. دیرمون هم شد آخرش 👿
وقتی رسیدیم، اونجا کلی پسر بود فقط دوتا دختر با من و باران بودیم بقیه پسر بودن همه خودشون رو معرفی کردن (اسم هاشون رو توی داستان بهتون میگم) همون موقع یه خانم با موهای بلوند و چشم های آبی داشت می یومد سمت ما نمیدونم چرا چهرش اینقدر پریشون بود و همینطور آشنا ولی نمیدونم کجا دیدمش. که یهو همه اون اتفاق اومد جلوی چشمم. اون اتفاق لعنتی که مادرم رو ازم گرفت هرچی برایان و باران حرف میزدن چیزی نمیفهمیدم که یهو فهمیدم اون اون خانم........
خب بچه ها بگین اون خانم کی بود که کورا رو اینقدر به تعجب اورده بود؟ 🤔 امیدوارم خوشتون اومده باشه 😁. حتماً حتما حتما نظر بدین چون برام خیلی با ارزش هست. دوستتون دارم بای😍 👋👋👋
یا ابالفضل اون کی بود😐
من میرم پارت بعدی😐
تستچی لطفا تستم رو قبول کن 🙏🙏🙏🙏😭😭😭😭😭
داستانت واقعا طنز و خیلی باحاله🤣
ممنون گلم 😘 البته عاشقانه هم میشه. عشقم 😍😍😂
عالی تروخدا ادامه رو بزار خیلی کورا رو دوست دارم😘😘😘☺😚😚🥰🥰🥰🥰
کورا شخصیتش مثل منه 🤣🤣🤣🤣
ادامه کوووووووو اعصبانی کردیم 😡😡😡😡
عشقم. عمرم. نفسم. جونم. عصبانی نباش. 😍😍😍😍😍😍😁😁😁😁میاد. آرامشت رو حفظ کن نفسم 😘😘❤️😀💓
بعدی لطفاااااااا
البته از قدیم گفتن گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
بله دیگه منتشر کردم. تا فردا یا پس فردا حتما میاد 😁😂
باشه
مرسی دعا کن تست منم منتشر شه ۳ روزه منتظرم😪😪😪
ادامه چرا نیومده دارم میمیرم😵😵😵🤧🤧🤧🤧🤧😱😭😭😭😭😭😭😭😭😭🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
میاد صبور باش 😁😂
عالی بود ادامه رو نزاری میکشمت🔪🔪🔪😌😌😌🤩🤩🤩😍😍😍😘😘😘😘
😂بله چشم. 🙂 منتشرش کردم 😁
فکر کنم اون زنه یه ربطی به مرگ مادرش داشته راستی چرا اسم داستانت رو گذاشتی اژدهای آبی آخه تا الان که چیزی که به اژدها ربط داشته باشه ندیدیم البته نخوندیم به غیر از خشم بیش از حد کورا .................................... شایدم منظورت از اژدها یه استلاح بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم اما اگه میشه جواب بده لطفا 😍😍😘😘😘😘😘
چون بعدا لقب کورا میشه اژدهای چشم آبی. 😍😊
داستانت قشنگه..وجالبه ...