دستمال کاغذی هاتونو آماده کنین😂🤧😢
🐾:لیدی باگ رو بغل کردم و با بیشترین سرعت رفتم بیمارستان توی راه بودم که گوشواره هاش اخرین چشمکش رو زد .... با-باورم نمیشههه😱😱اون-اون مرینت بو-بودددد😨😨😨نمیتونستم چیزی رو که میبینم باور کنم شوک شده بودم و یهو گریم شدید تر شد و محکم تر بغلش کردم و با تمام سرعت به سمت اولین بیمارستان رفتم (♡:فلش بک به زمانی که هنوز توی مدرسه بودن)از زبان کلویی:خانم بوستیه امروز نمیومد و همگی رفتیم حیاط توی حیاط بودم و داشتم ناخونای خوشگلم رو لاک میزدم😌💅(عکس اسلاید)که یهو دیدم آدریکینز رفت کنار اون دوپن چنگ نشست از شدت عصبانیت قرمز شده بودم😡رفتم توی دستشویی و همینجور داشتم حرص میخوردم😤 که یهو
که یهو یه صدایی تو سرم گفت: سنگ شکن من شدوماث هستم(عکس اسلاید) به تو قدرتی میدم که با اعصات همه رو نابود کنی و انتقامتو بگیری ولی در عوض یه چند تا چیز ازت میخوام معجزه گر های لیدی باگ و کت نوار سنگ شکن:معامله قبوله😈و رفتم تا از مرینت انتقام بگیرم و با یه ضربه به زندگیش خاتمه بدم ولی یهو
ولی یهو سر کله ی اون حشره ی کثیف و گربه خیابونیش پیدا شد(♡:مواظب حرف زدت باش مجستمه کثیف🤬 سنگ شکن:وگرنه چی؟😏 ♡:وگرنه میکشمت اونوقت چطوری مثلا میخوای همچین کاری کنی؟😒 ♡:من نویسندم هرکاری بخوام میکنم😌😈الانم چون باور نمیکنی میخوام پاتو قطع کنم تا باور کنی😈*قطع کردن یکی از پاها* سنگ شکن:اخخخخخخخخ غلط کردم غلط کردم😭 ♡:خوبه😏*برگردوندن پا*الانم طوری که من میخوام رفتار کن توی داستان😌 سنگ شکن:خیل خب بابا😒)اومدن و شروع کردم به جنگیدن(عکس اسلاید) از لیدی باگ هم بخاطر اخرین بار که نگهبان شد خیلیییی حرص داشتم و میخواستم که ازش انتقام بگیرم👿برای همین تا دیدم حواسش نیست و داره فکر میکنه که با اون کیسه آرد مزخرفش چیکار کنه با تمام قدرتم به سرش با اعصام ضربه زدم😈افتاد زمین و بیهوش شد و خون مثل رود از سرش جاری بود بهترین حس دنیا رو داشتم هاهاهاهاهاها🥳😈یهو
یهو کت نوار به سمتم حمله ور شدو با تمام قدرتش منو زد و منم دیگ نقش بر زمین شدم و اومد و اعصام رو گرفت و شکست و آکوما بیرون اومد و بعد نابودش کرد یکمی گیج بودم یهویی با سرعت و حالت وحشتناک عصبانی اومد طرفم(عکس اسلاید) و با دستاش از حرص محکم تکون تکونم میداد و سرم بلند داد کشید:خیلییییییی پستییییییی😡و بعدشم رفت من هیچی یادم نبود و نمیدونم دلیل اون کارش چی بود😯*پایان فلش بک*
🐾:رسیدم بیمارستان و بلند داد زدم کمککککککک یکی کمکم کنهههههه خواهش میکنمممم😭😭😭و چند تا پرستار اومدن و مرینتو گزاشتن رو تخت و بردنش داشتم دنبالش میرفتم که رسیدن به اتاق و خواستم برم تو که یکی از پرستارا گفت :ببخشید شما نمیتونین بیاین داخل لطفا بیرون منتظر بمونین منم رفتم نشستم رو صندلی با ناراحتی و بغض سرمو انداختم پایین و به زمین نگاه کردم(عکس اسلاید)کل فکرم پیش مرینت بود اگر بلایی سر مری (مرینت=مری)بیاد هیچوقت خودمو نمیبخشم😭 چند دقیقه بعد دکتر اومد بیرون به سمتش حجوم بردم که گفت:چه اتفاقی براشون افتاده؟ گفتم به سرشون سر یک حادثه ضربه شدیدی خورده، حالشون خوبه؟😢 دکتر:متاسفانه ضربه خیلی شدید بوده و به مغزشون آسیب زده و... 🐾: و چی؟تروخدا بگین😢 دکتر:و خب متاسفانه مغزشون آسیب جدی دیده یعنی ازین به بعد دیگ مثل صابق نمیشن ممکنه هر موقعی مخصوصا وقتی بهشون استرس وارد میشه سرشون درد بگیره یا سرگیجه داشته باشن و حتی بیهوش بشن باید خیلی مراقبشون باشین کت نوار 🐾:😨😨😭😭نهههه بانوی منننن😭😭😭 کلویییییی😡😡😡😡🔪🔪🔪(اینا رو توی دلش گفت) به دکتر گفتم الان باید چیکار کنیم؟😢 دکتر:باید سرشونو باند پیچی کنیم تا بیشتر از این خون از دست ندن نگران نباشین فقط نباید بهشون استرس وارد بشه و باید یه نفر همیشه حواسشون بهش باشه همین 🐾:از دکتر تشکر کردم و گفتم کِی مرخص میشه؟ گفت سرشو که باند پیچی کردیم میتونین ببریدشون از دکتر تشکر کردم و رفتم نشستم رو صندلی و یک قطره اشک از چشمام اومد پرستار اومد بیرون گفت کارشون تمومه میتونن مرخص بشن ازون تشکر کردم و رفتم مرینتو بغل کردم و رفتم خونشون
🐾:وقتی رسیدم خونشون ساعت ۵ و نیم بود رفتم در زدم و مامان مرینت درو باز کرد و وقتی مرینتو اونجوری دید شک شد یهو داد زد:دخترمممممم تاممممم تامممممممممم😭😭😭(تام اسم بابای مزینت و اسم مامانشم سابین هست)تام هم بدو بدو اومد پایین اونم با صحنه ای که دید جا خورد و اشک از چشماش سرازیر شد با تاسف و ناراحتی به مرینت نگاه کردم با ناراحتی پرسیدم اتاقش کجاست؟ سابین:(با گریه)طبقه ی بالا😢 🐾:رفتم بالا و اتاق مرینتو پیدا کردم و گذاشتمش رو تخت چند ثانیه به صورت معصومش نگاه کردم مثل فرشته ها خوابیده بود🥺 یهو دیدم کلی عکس از من تو در و دیوار های اتاقش پره تعجب کرده بودم یعنی چی یعنی منو دوست داشت؟ ولی اونکه میگفت یکی دیگرو دوست داره! میدونستم که الان وقت مناسبی برای فکر کردن به این چیزا نبود برای همین رفتم پایین گفتم:خانم و آقای دوپن چنگ باید یک چیزایی رو بهتون توضیح بدم اونام گفتن:چه چیزایی😢چه بلایی سر دخترم اومده؟!😭 (عکس اسلاید موقع تعریف کردن کت) 🐾: گفتم امروز یک نفر شرور شده بود و ظاهرا یکی از همکلاسی های مرینت بوده و از دستشم دل خور بوده و میخوا- تام حرفم رو قطع کرد و گفت:ولی دختر من هیچوقت تا حالا کاری نکرده و کسی رو از خودش برنجونه😢 🐾:گفتم بله درسته ولی این همکلاسیشون هستن که با ایشون دشمنی دارن اسمش کلویه سابین: کلویی؟ همون دختره که دختر شهردار پاریسه و با همه بده؟مرینت همیشه ازش میگفت و میگفت که خیلی بدجنسه پس برای همین هم کینه داشته نه؟😢 🐾:بله همینطوره و بعد ایشون وقتی شرور شدن به سر مرینت ضربه ای وارد کردن که.... سابین و تام:که چی؟😢 🐾:با لکنت گفتم:که ب-به مغزشون آسیب رسونده که با-باعث ش-شده که گاهی دچار سرد-سردرد و سر گی-گیجه ب-بشن😔متاسفم...😔💔
امیدوارم خوشتون اومده باشه راستی من یادم رفت خودم رو بهتون معرفی کنم من آیلار هستم ۱۳ ساله از مشهد از آشنایی با همتون خوشحالم😊لطفا اگر خوشت اومده لایک کن دلبندم🥰ممنون میشم😘
بیا بعدی چالش داریم🙃
تو تو مشهدی منم تو مشهدم 😅😁
من بابام مشهدیه
منم عین تو😍😍😍راستی میای اجی شیم😍😍😍😍
من باذسین ۱۱ساله
چقدر خوب😍اره حتما من آیلار هستم ۱۳ سالمه خوشبختم اجی💖💞
ها راستی
من اینازم منم ۱۳ سالمه
تو اصفهان زندگی میکنم
ولی پدرم مشهدیه
خوشبختم🤗
هرکس میخواد کلویی بکشه بیاد که باهم بریم
من میایم چاغو مو هم اوردم😂🔪حملهههه
من بهارم
هم سنیم و منم مشهد زندگی میکنم
منم مشهدی زندگی میکنم🤗چطوری هم شهری؟😂
مرسی تو چطوری هم شهری؟ 😁
عالی بود
اجی میشی؟
اره حتما آیلار هستم ۱۳ سالمه خوشبختم😊💖
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
یک عدد قاتل کلوئی پیدا شده هر کی می خواد بیاد کمک تا بکشیمش 🤬🤬🤬🤬😈😈😈😈👿👿👿👿
من میامممم🔪🔪🔪