هنوز پارت 3 منتشر نشده دارم اینو مینویسم توی یک روز دوتا پارت همونطور که تو پارت یک قول داده بودم😂❤سرتونو به درد نمیارم بریم سراغ این پارت
صفحه اول:🐞:یهو آدرین گفت داشتی طراحی میکردی؟گفتم اره چند ثانیه سکوت کرد و بعد یهو گفت:ببخشید میپرسم فضولی نباشه ها ولی چرا تا وقتی منو دیدی دست پاچه شدی و زود دفترتو بستی؟🤨 مرینت توی ذهنش:چرا اتفاقا فضولیه😑 🐞:گفتم امممم خب راستش اممم من چیزه داشتم یه اممم خب ...... (♡:هیچی نگف دیگ) 🐾:خب؟ 🐞:اممم خب از یک ن-نفر-نفری داشتم ط-طراحی میکردم😬 🐾:میتونم بپرسم از کی؟ 🐞:این دیگ شخصیه اگه میشه نگم 🐾:اها باش عیب نداره ببخشید بازم فضولی کردما 🐞:نه خواهش میکنم😊 🐾:میتونم طراحی که میخوای بکنی رو ببینم؟🙂 🐞:حتما😊(♡:قیافه مرینت از دید آدرین عکس اسلایده)و شروع کردم به طراحی🖌🎨
🐞:طرحم یک پیراهن👗 بلند لایه لایه سفید🗯 با گل های صورتی بود🌸(عکس اسلاید) آدرین که خیره شده بود به طرحم گفت 🐾:واوووو مرینت تو واقعا استعداد فوق العاده ای تو طراحی داری 🐞:ممنون☺️ 🐾:میگم ما هفته ی دیگ روز دوشنبه یه مراسم مدل لباس داریم میتونی تو لباسم رو طراحی کنی اگر بخوای🙂 🐞:و-واقعاااا ارههه معلومه که دوست دارم😃ممنون آدرین🤗 🐾:خواهش میکنم خب میتونی اخر هفته بیای خونمون که پدرمم طرحت رو ببینه؟🙂(♡:خونه باباش منظورش بود) 🐞:اره حتما 🐾:اوکی پس جمعه ساعت ۵ منتظرتم 🐞:میبینمت
پیام بازرگانی😂🎬: چای ارل گری شهرزاد صد در صد طبیعی☕
🐞:زنگ خونه ها خورد داشتم میرفتم خونه که یهو دیدم یکی شرور شده، زود رفتم تو یه کوچه خلوت و تبدیل شدم و رفتم به جنگ با اون شرور 🐾:داشتم میرفتم خونه سوار ماشینم شدم داشتم رانندگی میکردم که یهویی یکی اومد وسط خیابون سریع زدم رو ترمز و وایسادم پیاده شدم رفتم تو یه کوچه خلوت و تبدیل شدم و رفتم به جنگ با شرور. (♡:مشخصات شرور:همون شکلی که وقتی زویی خواهر کلویی تو فصل ۴ شرور شد ولی زویی نیست بعدا میفهمید کیه😉)🐞:داشتیم میجنگیدیم ولی شکست نمیخورد خیلی قوی بود و کت گفت:بانوی من به نظرم به یکم شانس نیاز داریم😉گفتم حق با توعه لاکی شارم چی یه کیسه آرد؟باید باهاش چیکار کنم🤔 🐾:فککنن وقت عصرونه یت منکه ماکارون و کوروسان میخوام😂 🐞:خندیدم و گفتم یه دقه نمک نریز پیشی تا ببینم باید چیکار کنم😂🙂 🐾:اطاعت بانوی من💂♂️(♡:و دستشو به حالت نظامی برد بالا) داشتم فکر میکردم که باهاش چیکار کنم که یهویی درد خیلی شدیدی رو توی سرم حس کردم و بعدشم دیگ هیچی نفهمیدم فقط شنیدم که کت گفت: بانوی من نههههههههههههههههههههههههه بعدشم بیهوش شدم و دیگ هیچی نفهمیدم😓😖😵
🐾:داشتیم میجنگیدیم گه یهویی شرور ضربه ای به سر لیدی باگ زد داد زدم بانوی من نهههههههههههههههههههههههههههههه و سریع رفتم بالای سرش خیلیییی عصبانی و ناراحت بودم بردمش یه جای امن و مخفیش کردم و برگشتم از شدت عصبانیت چنان به شرور ضربه میزدم که دیگ نتونست بجنگه و اکوماش رو گرفتم و با کتاکلیزامم نابودش کردم چون لیدی بیهوش بود و نمیتونست با یویوش بگیرتش کیسه ی آرد رو هم انداختم بالا همه چیز به حالت عادی برگشت به امید اینکه بانوم هم خوب شده باشه بودم😢 و یهو دیدم که اون شرور کلویی بود نمیتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم جلو و با داد گفتم خیلیییی پستیییییییی😡😡😡😡😡و تکون تکوتش دادم و بعدشم از اونجا رفتم پیش لیدی باگ هنوز بیهوش بود😢همه چی رو تار میدیدم چون اشک جلوی چشمام رو گرفته بود بغض خیلی سنگینی جلوی گلوم رو گرفته بود که نفس کشیدن رو برام سخت میکرد دیگ نتونستم تحمل کنم و بلند داد زدم چراااااااااااااا😭 و بغضم ترکید لیدی باگ رو چسبوندم به سینم و بغلش کردم و اشک ریختم😭(♡:عکس اسلاید)خون کل بدن و صورت قشنگش رو پر کرده بود چند ثانیه همینجور بودم که سریع پاشدم و بغلش کردم و بردمش بیمارستان(♡:واااییی خیلی غمگینه خودمم دارم گریه میکنم😭😢)
ایزی ایزی تامام تامام😂😁ببخشید که جای حساسش کات کردم لطفا لایک کن و کامنت بزار ممنون میشم🥰😘
برو نتیجه چالش داریم😀
خب ببین اوم لحظه منطقی فکر کردن سخته از لحاظ احساسی بگیم خب کلویی رو هش میدادم و سرش داد میکشیدم اما از نظر منطقی کلویی شرور بوده پس غمگین نگاش میکردم و میرفتم
ج چ: برفتم توی یه کوچه به حالت عادی برمیگشتم بد دواره تبدیل میشدم میرفتم پیش کلویی یه کتاکلیزم میزدم بهش
یه سوال کت که معجزه گر کفشتوزک نداره چجوری کیسه ارد رو انداخته بالا؟
اگه جای کت بودم کلویی خرو میکردم تو یه جا با آتیش میسوزوندمش دود میشد میرفت هوا 😤😤
رمانتم حرف نداره من بابت رمان قشنگی که نوشتی. ❤️👏👏
من احتملا مغرش رو له میکردم 🤣🤣🤣🤣🤣🤯
عاشقتم کیوتم😍😍
دمت گرم😂💞من بیشتررررر عاسقتممم نفسممم❤❤❤❤❤
ج چ:بیب،بیب،بییییب،بببببببببییییییییییییییبببببببببببب،(بیب به م ع نی حرف های بسیار خشونت آمیز)😂🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬
😂😂😂👍👍
عالی
ممنون♥️