سلام به همگی امیدوارم که تا اینجا داستان به دلتون نشسته باشه این پارت رو از دست ندید .
زمان حال ثانیه هایی پس از شبیهخون گروه نقابداران نقره ای به مقر بلک :
نیک که یه دفعه از یه سرباز بی عرضه به یه فرمانده ی تمام عیار تبدیل شده بود داد زد : سریع با چهل میل ها برید داخل موشک ها . الکس رو به آلیس کرد و با عصبانیت در حالی که شلاقش رو به زمین میکوبید گفت : نبرد ما تازه شروع شده ، بهت قول میدم که با دست های خودم میکشمت . آلیس که شمشیرش دستش بود و حالت حمله گرفته بود با سردترین حالت ممکن گفت : چون توی اون پل لعنتی جونم رو نجات دادی میزارم بری اما دفعه ی بعد انقدر خوش نیستی . بلک سریع به مزدوراش که تفنگ هاشون رو آماده ی شلیک کرده بودن گفت : تفنگ هاتون رو بیارید پایین نمی خوام بهشون آسیبی برسه . ( پ.ن : بعدا در طی داستان معلوم میشه چرا . ) همه ی کسانی که باقی مونده بودن سوار موشک های گروه نقابداران نقره ای شدن که یه دفعه جنی برگشت به طرف نیک و گفت : وای خدای من ، کارل هنوز تو آزمایشگاهشونه . نیک که داشت افراد داخل موشک رو سازماندهی می کرد گفت : جنی اگه الان نریم همین شانس های آخرمون برای نجات کارل رو هم از دست میدم پس لطفا یکم دیگه تحمل کن .
جنی با مشتش به دیواره ی موشک کوبید و جوری که فقط نیک بشنوه گفت : هر کاری میکنی بکن اما جونش رو باید نجات بدیم . جنی بعد از گفت و گوش با نیک داخل موشک دنبال امی میگشت که فهمید هنوز تحت تاثیر داروهای بیهوشی هرم توهمه و بهوش نیومده . الکس تنهایی داشت به منظره ی نفرت بار مقر بلک نگاه میکرد و دلش برای خواهرش تنگ شد ( پ.ن : چون الکسا و ویکتور رفتن توی اون یکی ساختمون اونا هم گرفتن و زندانیشون کردن ) و از خودش حالش بهم می خورد که احساساتش نسبت به یه دختر جلوی منطقش رو گرفت بود که یه دفعه مایکل ( همون فرمانده گروه نقابداران نقره ای ) اومد کنارش و گفت : متاسفم که نتونستیم الکساندرا و ویکتور رو نجات بدیم . الکس که صورتش بین دستاش بود سرش رو آورد بالا و گفت : تنها کسی که نباید متاسف باشه تویی اگه بخاطر تو نبود الان همه ی افرادم داشتن جلوی چشمام سلاخی میشدن .
مایکل گفت : برشون میگردونیم ، قدرت مقر اصلی رو دست کم نگیر ، بچه جون . و الکس در سکوت دور شدنشون از مقر بلک رو نگاه میکرد .
دو ساعت بعد از فرار از مقر بلک ، مقر اصلی :
امی یه دفعه با سر درد شدید بهوش اومد و به دور و اطرافش نگاه کرد داخل یه اتاق با دکوراسیونی از طیف رنگ قهوه ای بود ، تخت قهوه ای ، کاغذ دیواری های قهوه ای روشن و پارکت های قهوه ای سوخته و ... بعد جنی رو دید که کنار تخت روی یه صندلی نشسته و خوابش برده یکم که خواست جا به جا بشه جنی بیدار شد و گفت : چه عجب بهوش اومدی ، حالا حالت خوبه ؟ امی در حالی که دستش رو گذاشته بود روی سرش گفت : حداقل از وقتی که اون کابوس های وحشتناک رو میدیدم بهترم . جنی گفت : درکت میکنم . که یه دفعه امی از کوره در رفته و گفت : نه درک نمیکنی ، درک نمیکنی که توی اون آشغالدونی بهوش اومدن چه حسی داره درک نمیکنی که دیدن دوباره ی اون آزمایش های لعنتی چه حسی داره ، تو هیچ کدوم از اینا رو درک نمیکنی . امی یه دفعه ساکت شد و بعد از چند دقیقه که آروم تر شد گفت :
ببخشید جنی واقعا منظوری نداشتم و ... . جنی جمله اش رو قطع کرد و با لحنی دوستانه گفت : امی امروز هممون حالمون بده ، دوتا از بهترین و قابل اعتماد ترین دوستامون جاسوس دشمن در اومدن ، پسری که فکر میکردیم خیلی بی عرضه اس پسر فرمانده لاکوود بزرگ در اومده . ( فامیلی اصلی مایکل و نیک لاکووده ) و کارل هم هنوز توی مقر بلکه و الکس هم که کلا فکر کنم روحیش رو از دست داد بعد از اینکه خواهرش و بهترین دوستش گیر دشمن افتادن ، حداقل کاری که میتونی بکنی اینه که تسلیم نشی . امی عصبانی شد و گفت : توی همه ی این مدتی که داشتم جون آدم ها رو میگرفتم در قبالش خیلی از عزیزانم رو هم از دست دادم پس برای اونایی که هنوز برام مهم اند تسلیم نمیشم همون لحظه بود که ...
ببخشید که اینجا کات کردم داستان رو اما یه ذره هم باید هیجانی بشه .
مرسی که داستانم رو خوندید امیدوارم که خوشتون اومده باشه اگه جایی هم ایراد دارم خوشحال میشم که بهم بگید .
راستی تا یادم نرفته بگم که عکس این پارت هم متعلق به الکس هست .
یعنی عاشق داستانتم😍
مرسی ❤🌸🌸🌸🌸🌸🌸
Goooòod عالی عاشقراین داستانم اما گاهی یادم میره نظر بدم شرمنده
بعدییییی رو زود بزار 😍😍😍😍
🌸
داستانت قشنگه .....
🌸