
به نام خدا. موضوع انشاء : 😐 چرا این موضوع های انشاء انقدر رو مخ بودن😐💔
هیونا رو به روی نفرت انگیز ترین فرد زندگیش نشسته بود. توی اتاق ملاقات زندان. هنوز هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشده بود. هیچ وقت فکر نمیکرد همچین احساسی داشته باشه. ولی با دیدن چوی یون هو در اون وضع. با لباسای زندان. دستبند و صورت رنگ پریده. لذت میبرد. تو چشمای هردوشون نفرت موج میزد. نگاهی به دوربین گوشه و بالای اتاق انداخت. میدونست هوسوک و سونگ هیوک دارن نگاهش میکنن . با اینکه بهشون گفته بود نمیخواد اونا ببیننش اما میدونست اونجا کنجکاو تر از این حرف ها بودند. نگاهشو دوباره به چوی یون هو انداخت. هیچی توی چشماش نمیتونست پیدا کنه. غم ؟ شادی ؟ تو دلش به فکر خودش خندید. چرا اون باید شاد باشه. تصمیم گرفت سکوت رو بشکنه. + خب ؟ ÷ خب . + هیچی نمیخوای بگی ؟ ÷ چی میخوای بگم ؟ + چرا اینکارو کردی ؟ چرا خانوادمو کشتی ؟ ÷ چون به من ضرر میرسوندن . به پولام اسیب میزدن. منو از هدفم دور میکردن. " هیونا دستاشو که روی میز بینشون بود مشت کرد. + پول انقدر برات ارزش داره ؟؟ چرا انقدر طمع کاری . ÷ پول کل زندگیه. من کارای بد زیادی برای پول کردم. تا پسرم در ارامش باشه. من کارهای کثیفو انجام دادم. تا اون دیگه مجبور به این کار نباشه. + بدون این جرم ها هم میتونستی پولدار باشی . ÷ تو نمیفهمی. کل زندگیم رو کار های کثیف تشکیل داده. + من چی ؟ من گناهی کرده بودم ؟ منو چرا این همه عذاب دادی. ÷ انتظار داری جوابتو بدم ؟ + اینجا دیگه عمارت پر زرق و برقت نیست که هرجور بخوای زیر پا لهم کنی . اینجا منم که میتونم زیر پا لهت کنم.
ریلکس پوزخندی زد. اینکارش هیونا رو عصبی میکرد. ÷ چیه ؟ انتظار داشتی بهت محبت کنم ؟ تو کی هستی ؟ جزئی از خانوادم ؟ نه فقط یه دختر لوس. " با پوزخندی جوابش رو داد .+ البته...معلومه. از کسی مثل تو که فقط با پسرش مثل ادم رفتار میکنه. انگار که بقیه اطرافیانش حیوونن... انتظاری نمیشه داشت. شوهرت چی ؟؟ اون بدبخت که جزئی از خانوادت بود. اونم اسمش بخاطر کارای کثیف تو بدنام شد. ÷ هیچ وقت علاقه ای بهش نداشتم. " هیونا دستشو محکم روی میز کوبید و دندوناشو بهم فشار داد. + ای بدبخت کثیف. ای روانی. بی احساس سنگدل. ÷ اومدی عقده هاتو خالی کنی ؟ تمام توهین هایی که بهت شده برگردونی ؟؟؟ + نه. اومدم بشنوم. ÷ چی رو ؟ " هیونا کمی سرشو بالا اورد سعی کرد با چشماش بهش بفهمونه. ÷ میخوای ازت عذرخواهی کنم ؟ + هوم...÷ میخوای جلوت زانو بزنم ؟؟ + شاید... " چوی یون هو بلند زد زیر خنده که باعث شد هیونا اخم کنه. ÷ اشتباه گرفتی دختر جون. من از کاری که کردم پشیمون نیستم. الان همه اموالم دست پسرمه . و اون میتونه راحت زندگی کنه. برای همین من میتونم در ارامش بخوابم. اگه صد بار هم به گذشته برگردم همین کارو میکنم. من هیچ وقت توی عمرم از هیچکس معذرت خواهی نکردم و نخواهم کرد. " هیونا که به شدت عصبی شده بود میز جلوشون رو بلند کرد و پرت کرد گوشه اتاق. سمت چوی یون هو حمله ور شد . یقه اش رو گرفت و بلندش کرد. چشمای بیحس یون هو ازارش میداد. مشتی بهش زد. اون روی زمین افتاد. دوباره از یقه گرفتش و بلند کرد... خواست مشت بعدی رو بزنه که..
در اتاق به شدت کوبیده شد و هوسوک و سونگ هیوک وارد اتاق شدند. هوسوک سمت هیونا رفت و عقب کشیدش ولی هیونا تقلا میکرد. سونگ هیوک هم چوی یون هو رو گرفت که داشت روی زمین میفتاد. * فکر کنم... بهتره مجرم دیگه به سلولش برگرده. " چوی یون هو رو بیرون برد. هوسوک از پشت بازوهای هیونا رو گرفته بود ولی هیونا همش دستاشو تکون میداد تا سمت یون هو بره. هوسوک سمت خودش برش گردوند و محکم تر بازوهاشو گرفت . بلند داد زد : بسه دیگه. " هیونا دست از تلاش برداشت. لحظه ای بخاطر داد هوسوک بی حرکت موند. ولی بعدش اشکاش اروم روی گونه هاش ریختند. هوسوک چشماشو بهم فشار داد و هیونا رو توی بغلش گرفت. کم کم ، هق هق های هیونا بلند و بلند تر شد. × معذرت میخوام. ببخشید. لطفا گریه نکن. + فکر کردم... شاید اگه حداقل یه معذرت خواهی خشک و خالی بکنه یکم حالم بهتر بشه.. ولی...ولی.. × بهت گفتم اومدن به اینجا حالتو بدتر میکنه . " هیونا ، هوسوک رو محکم تر بغل کرد. × بیا زودتر از اینجا بریم.." هوسوک هیونا رو از بغلش بیرون اورد و از اداره پلیس خارج شدند. سوار ماشین هوسوک شدند. هوسوک ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. هیونا سرش پایین بود و اروم اشک میریخت. × مگه بهت نگفته بودم گریه هات اذیتم میکنه ؟ " هیونا اشکاشو پاک کرد و گفت : معذرت میخوام. × اشکال نداره خواهر کوچولو. اون فردا اعدام میشه. همه چیز تموم میشه. تقاص همه ی کاراشو پس میده. این ادم نحس برای همیشه از زندگیمون حذف میشه. یادت رفت بهت چی گفته بودم ؟ گذشته تموم شده ، اینده نرسیده و ما دقیقا توی همین لحظه هستیم. کنار هم. مگه بهم نگفته بودی تا وقتی کنار همیم چیزی برای ناراحتی وجود نداره. + اره. اون مال گذشته اس. مهم ترین چیز اینه که کنار توام. " هوسوک توی دلش گفت : من که میدونم توی ذهنت چی میگذره. " پاشو بیشتر روی پدال گاز فشار داد....
× رسیدیم. " هیونا با حرفش سرشو بالا اورد و به مکان ناشناخته خیره شد. + اینجا کجاست. × یه جای خوب. پیاده شو. " هیونا از ماشین پیاده شد. × یکم باید بریم بالا تر. " کمی بالا رفتند تا به یک دره سبز رسیدند. پایین دره ، دشت سبز زیبایی بود. + چه جای قشنگی. اینجا کجاست اوپا. × بیرون از شهر. اینجا مخفیگاه منه. زیاد اینجا میام. میتونی داد بزنی و خودتو خالی کنی. هیچکس صداتو نمیشنوه. فکر کردم شاید بهش نیاز داری. " هیونا بغض کرد. + پس تو زیاد حالت بد میشه. میای اینجا تا خودتو خالی کنی. × نه فقط چون از اینجا خوشم ... + فکر کردی نمیدونم اوضاعتون چقدر بد شده ؟ × چی ؟ + هیت های جدیدی که روی سرتون سرازیر شده. میدونم حال هیچ کدومتون خوب نیست. اما جلوی من تظاهر میکنی که خوبی. × اون هیتا. واقعا چیز مهمی نیستن. + سعی نکن مخفی کنی اوپا. میدونم روی تو تاثیر زیادی داره. پریروز بخاطر اینکه به من گفتی قاتل کیه و رفتار من... حالت بد بود. قبلش هم بخاطر هیترا. دیروز که از کنسرت برگشتی. فکر کردی نفهمیدم چقدر حالت بده ؟ خستگی رو بهانه کردی تا زود بری تو اتاقت و خودتو به خواب بزنی. میدونم تمام شب رو اشک میریختی. " هوسوک با چشمای اشکی بهش نگاه کرد : هیونا... + من میفهمم اوپا. میدونم بخاطر این شرایطی که پیش اومده و چون من حالم از این بدتر نشه تظاهر میکنی. اما اینطوری من بدتر میشم. بیشتر ناراحت میشم. من میخوام تو همه درداتو بهم نشون بدی. تا با هم تحلمشون کنیم. مگه این چیزی نیست که خودتم ازم میخواستی ؟ چرا فکر میکنی فقط منم که باید به تو تکیه کنم ؟؟ چقدر تظاهر ؟ برای همه تظاهر میکنی. ارمی ها...هیترا...مردم. حتی گاهی هم پسرا. خسته نمیشی از اینکه همیشه غمتو پشت این نقاب خوشحال لعنتی میپوشونی ؟ اینطوری کم میاری. فقط یه نفر ...یه نفر هم کافیه تا بتونی در کنارش راحت باشی و خودتو تسلی بدی. من میخوام اون یه نفر من باشم. با این تظاهرت من بیشتر اسیب میبینم.
هوسوک اشک هاش سرازیر شد و هیونا سمتش رفت و بغلش کرد. × اره.. راست میگی. ناراحتم... خسته ام. بدجور خسته ام. + میخوام خوب باشی. میخوام این خنده ها و لبخند ها واقعی باشه. اما باید غم هارو یه جایی خالی کنی تا بتونی واقعا بخندی. " هوسوک از بغلش بیرون اومد. لبخند تلخی زد. کنار هم روی زمین نشستند و به منظره رو به رو خیره شدند. چندین دقیقه بینشون سکوت شد. اما گاهی صدای اشک های بی صدا ، تلنگری به سکوت میزد تا شکسته بشه... × تمام وقتایی که در کنار تو بودم. حتی اگه به غم سپری شده بودند ، شاد بودم . ته دلم. اینکه تو رو روبه روی خودم میدیدم. حتی در بدترین لحظات یک درصد شادی رو ته قلبم بوجود میاورد. + منم همینطور. اما... نمیخوام تنها کسی که غمشو به دیگری نشون میده من باشم. ما خانواده ایم. معنیش همینه. اینکه در کنار هم در برابر طوفان های این زندگی مقاومت کنیم. × بودن در برابر همه ی این انرژی های منفی... این تهمت ها.. درد ها.. غم ها و عذاب ها. خیلی سخته. + اره. اگه تنها باشی. بلاخره به زانو درت میاره. ولی تو هیچ وقت تنها نبودی ، نیستی و نخواهی بود. تو منو داری. پسرارو داری و از همه مهم تر. تو ارمی ها رو داری مگه نه ؟ جنگیدن دربرابر این بدی ها. در کنار یه لشکر قدرتمند متشکل پر از انرژی مثبت . تشویق ، زیبایی. شادی و لبخند. میتونه خیلی کار راحت تری باشه. اما مهم ترین بخشش اینه که ، تو فرماندهی این لشکر هستی. اینکه این لشکر پابرجا بمونه بستگی به تو داره. تو خودت اینو انتخاب کردی. وظیفه مهمی روی دوش خودت انداختی. چون تو جی هوپی. منبع امید همه. و اونا هم ارتش تو هستن. منبع امید تو. " هوسوک لبخندی زد و گفت : خوب کارتو بلدی. + اروم کردنت راحته. فقط باید چند تا چیزو بهت یاداوری کنم. بعد بازم حالت خوب میشه. مرسی که کمکم کردی اروم بشم. × اما تو الان منو اروم کردی . + همین باعث شد مشکلات یادم بره. دارم باهاش کنار میام. بلاخره... فردا همه چی تموم میشه.

هوسوک دستشو دور هیونا حلقه کرد و هیونا بهش تکیه داد. + قول میدی دیگه جلوم تظاهر نکنی ؟ حتی اگه حالم خوب نباشه ؟ " هوسوک انگشت کوچیکشو جلو اورد × قول. " هیونا لبخندی زد و انگشتشو بهش گره زد. × من اوردمت اینجا که خودتو خالی کنیا. اما نکردی. + راست میگی. بیا با هم داد بزنیم. " هوپی لبخندی زد و بلند شد. × اول کی بگه. + اممم... با هم میگیم. " هردو دستاشونو دور دهانشون گذاشتند و همزمان با هم فریاد زندند : زندگیییی. " برگشتند و بهم دیگه نگاه کردند و لبخند زدند. × خواهر منو... + اوپای منو...×+ اذیت نکنننن. " صدای قهقهه هاشون بلند شد. × هیونا . + بله اوپا ؟ × میخوای بریم شهربازی . " هیونا ذوق کرد و گفت : شهر بازییی ؟؟ × اوهوم. " هیونا رو به دره کرد و فریاد زد : خیلی دوستش دارمممم. " خندید. هوسوک هم روبه دره فریاد زد : پس بزن بریممم. + اوپاااا. × بلهههه. + دوستتتت دارمممم. " هوسوک با تمام توانش رو به دره فریاد زد...× منم دوست دارم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بی نظیر 🤍🤍
خوشحالم خوشت اومده🤩🫂
وای خیلی خوب بلدی با کلمات بازی کنی
نظر لطفته🥲🫂💜
عالی بود
عالی بود پارت بعدو زود تر بذار
مرسی💜💜 پارت بعد تو بررسیه💚
مثل همیشه عالی بود 💕💕
خسته نباشی 🤗💕
خوشحالم خوشت اومده🤗💜🙃
مرسی اجی🥺💜
مثل همیشه عالی بود آجی خیلی خوب مینویسی آفرین 💜💜💜🌈🌈
مرسی اجی خوشحالم خوشت اومده🤗🙃💜
آجیییی لایو جین رو دیدی😂 یکی نوشته بود نمیفهمم چی میگی ولی صیم داداش صیم😂من جر خوردم😂اولش خیلی خوب بود 🤣
عالی بود عالی 💃خیلی خوب بود❤
اا. ندیدم اجی😂🥺💔
منم ندیدم☹️ فهمیدم لایو داره ولی نتم ته میکشید و بیچاره میشدم😐💔
عالی عالی عالی عالی✨❤️
محشره
مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی اجییی😅🥺💜💙
حیح.....
بیبشید دیر کامنت گذاشتم.....
تا ساعت ۲ خاب بودممم🥲🥲
عاجوووو
عالی بود
محشر بود
اصن هیچ کلمه ای واسه توصیفش نیست💜🍭
تابستونه دیگه اجی تا دلت میخواد بخواب😂💜
مرسی اجی. خوشحالم خوشت اومده 🥺🤗💖💙💚💜
عالی تر از عالی
آجی یه جوری می نویسی آدم زبونش بند میاد 💜💜💜
مرسی اجی🥺💜💚💙💖