
منتظر پارت 3 باشید...
پاتریک گفت:بریم بستنی بخریم.باب اسفنجی گفت:فکرکنم بسته است.بختاپوس گفت:پس بریم نقاط گردشگری اینجا رو ببینیم. باب اسفنجی گفت:آخر صفحه کتاب ترجمه بهترین نقاط گردشگری ژاپن و گفته،بیاد بریم دیزی لند اینجا رو ببینیم.بختاپوس گفت: مگه ژاپنم دیزی لند داره؟باب اسفنجی گفت:اینطور که کتاب راهنما میگه بله.پاتریک گفت:دیزی مند خوردنیه؟
همگی رفتن دیزی لند ژاپن.اونجا مثل شهر بازی بود.باب اسفنجی گفت:فکر کنم این این قصر و میشناسم شبیه قصر...بختاپوس گفت: شبیه قصر سیندرالاست.باب اسفنجی گفت:دقیقا. 3 ساعت بعد... بختاپوس گفت:ترن هوایی اینجا حرف نداره ایهی اهاااا.پاتریک گفت:ولی من بستنی میخوام.
باب اسفنجی گفت:ولی تو الان 20 تا بستنی خوردی!پاتریک گفت: یادش بخیر.بختاپوس گفت:دیگه کجا میتونیم بریم؟باب اسفنجی گفت:بریم جزیره خرگوش ها!بختاپوس گفت:یعنی باید بریم سوار کشتی بشیم،هوراااا.باب اسفنجی گفت:آره.
1 ساعت بعد... باب اسفنجی گفت:رسیدیم به جزیره خرگوش ها.پاتریک گفت:چرا بهش میگن جزیره خرگوش ها،چون خرگوش داره؟باب اسفنجی گفت:نه،بهش میگن جزیره خرگوش ها چون تو داستان های ژاپنی اومده:میخواستن زمین خرگوش ها رو شیمیایی کنن و خرگوش ها رو بیرون کردن،بعد از جنگ میخواستن روی خرگوش ها آزمایش انجام بدن که خرگوش ها فرار کردن و به این جزیره اومدن.
پاتریک گفت:چه داستان جالبی!بختاپوس گفت:چرا این خرگوشا انقدر شیطونن؟باب اسفنجی گفت:خرگوشن دیگه.پلانگتون از جوراب باب اسفنجی بیرون اومد تا ببینه چه خبره.شانس اورد خرگوش ها اون و بجای خیار نخوردن. 2 ساعت بعد... باب اسفنجی گفت:دیگه باید بریم.
1 ساعت بعد... بختاپوس میخواست بره موزه هنری.باب اسفنجی گفت:دیگه غروب شده،دفعه بعدی میریم.باب اسفنجی یک تاکسی گرفت.توی راه باب اسفنجی به برج بزرگی اشاره کرد.پاتریک گفت:این چیه؟باب اسفنجی گفت:توی کتاب نوشته برج توکیو عه.پاتریک گفت:بقیه اش چی؟ باب گفت:خرگوشه بقیه صفحه رو خورد.
1 ساعت بعد... باب اسفنجی گفت:رسیدیم هتل.پاتریک گفت:نگاه کلید،بستنی فروشیه باز شد.باب اسفنجی گفت:نه به اندازه کافی خوردی بیا بریم شام بخوریم.پلانگتون که دید تو هتله گفت:همین،این همه این ور و اون ور رفتن بخاطر هیچی؟باب اسفنجی گفت:خب فردا میریم دنبال مواد اولیه همبرگر.پلانگتون گفت:پس فردا به حدفم میرسم هههههه.
بختاپوس گفت:پس فردا به چه کشوری میریم؟باب اسفنجی گفت: میریم پاریس.بختاپوس گفت:هوراااااا.باب اسفنجی گفت:انرژی تو نگه دار فردا باید 6 صبح بلندشی بریم دنبال مواد اولیه همبرگر. بختاپوس گفت:مثل اینکه پاتریک خوابش برده.باب اسفنجی گفت: یادم بنداز فردا دوتا صبحانه بهش بدم.
پلانگتون شامشو تو اتاقش خورد. موقع خواب بود.باب اسفنجی چراغ و خواموش کرد و گفت:شبخیر بختاپوس شبخیر پاتریک خوب بخوابید که فردا کلی کار داریم. باب اسفنجی خواب دید که برگشته خونه.پاتریک خواب دید که داره بستنی میخورده.
بختاپوس خواب دید تو پاریسه و داره میرقصه توی خونه بزرگ همه نقاشی هاش هم فروخته شده. فردا... ساعت زنگ خورد:دیرینگ دیرینگ.بختاپوس بیدار شد و پاتریک وباب و بیدار کرد.
صبحانه خوردن.باب اسفنجی گفت:بریم مواد اولیه همبرگر و پیدا کنیم.پلانگتون رفت تو جوراب باب اسفنجی و گفت:خدا کنه اینبار سرکاری نباشه.بقیه داستان و تو پارت 3 ببینید... نظر سنجیم و ببینید.بنظرتون پلانگتون به فرمول میرسه؟ بای بای.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دنبال شدی
عالی
باحال بود
دنبال شدی دنبال کن
عالیییییییییییییییییییییی