پارت 5، ببخشید که دیر شد
کتاب قدرت 5
صبح شده بود... نور خورشید چشمام رو اذیت میکرد. چشمام رو باز کردم و بلند شدم. خمیازه کوتاهی کشیدم و دورو برم رو نگاهی کردم. آنتونی و امیلی کمی اونطرف تر خوابیده بودن. خدارو شکر ارتش شیاطین واسه کشتنمون صف نکشیده بودن. سکوت دلپذیری بود اما یه دفعه صدای داد و فریاد یکی رو شنیدم. اطراف رو نگاه کردم ولی کسی نبود... شوالیه هم نبود! صدا بلند تر شد : - کمک... لطفا کمکم... کنین... ! صدا متعلق به یک پسر بچه بود... طولی نکشید که آنتونی و امیلی هم بیدار شدن. آنتونی همین طور که چشماش رو میمالید گفت : این سر و صدا ها از کجا میاد؟! جواب دادم : یکی داره کمک میخواد... امیلی بلند شد و به لابلای برگ های درخت تنومندی اشاره کرد و گفت : اونجا... شوالیه طلایی اونجاست... نورش داره از لابلای برگها دیده میشه... ! نگاهی به اونجا انداختم و انوار طلایی که متعلق به شوالیه بود رو دیدم. بلند شدم و نیم دو به سمتش رفتم. شاخ و برگ های سر راهم رو کنار زدم. و وقتی برگها کنار رفتن...
شوالیه طلایی با اون قد و هیکلش جلوی من وایساده بود و وقتی منو دید کنار رفت و زانو زد. کمی بعد من هم امیلی و آنتونی سر رسیدند. همونطور که به شوالیه زل زده بودم... ناگهان صدای هق هق آرومی به گوشم خورد. به خودم اومدم و نگاه خیره ام رو از روی شوالیه برداشتم و به جلو چشم دوختم. روبروم یک بچه که شنل زرشکی پاره پوره ای به تن داشت به تنه درخت تکیه داده بود و پابرهنه بود. دستهاش رو روی سینش گذاشته بود. شنلش نمیذاشت که صوتش رو ببینم. کمی بیشتر که دقت کردم دیدم، دستاش میلرزه و اشکهاش از گونه هاش روی زمین میچکد . با خودم گفتم مطمئنا از شوالیه ترسیده. چند قدم دیگه به جلو برداشتم تا برم و کمی آرومش کنم. به پشت سرم نگاه کردم و به امیلی و آنتونی گفتم که همون جا وایستن. میخواستم یک قدم دیگه بردارم که داد زد : صبر کن!... دیگه از این جلو تر نیا !... دست از سرم بردار... خواهش میکنم! صداش میلرزید. ولی من باید آرومش میکردم نمیتونستم همینطوری ولش کنم. با لحن ملایم و خونسردی گفتم : من میخوام کمکت کنم... با صدای آرومی گفت: چرا؟... لبخند زدم و گفتم : چون خودت ازم خواستی...! صورتش رو کمی بالاتر آورد، اما هنوزم نمیتونستم چهرش رو ببینم. همون طور که داشت سعی میکرد صداش نلرزه گفت : شما آدما به هر کسی که میبینین کمک میکنین؟ حتی اگه اونو نشناسین؟!... گفتم : خب... آره یه جورایی، البته اگه اون شخص ازمون درخواست کمک کنه. با خودم زمزمه وار گفتم دارم خوب پیش میرم...
دستاش رو بیشتر مشت کرد و گفت : همه آدما همینطورین ؟! منظورم اینکه همشون بهت کمک میکنن و مهربونن؟ برام جای تعجب داشت که چرا این سوالا رو میپرسه، ولی خب، برای اینکه بتونم بهش نزدیک تر شم باید جوابش رو میدادم. یک قدم دیگه به جلو برداشتم و گفتم : البته نه همشون. بعضیا بدجنسن ولی... تعداد کسایی که مهربونن بیشترن... ما هم از همون مهربوناشونیم! صداش رو کمی بالا برد و گفت :خیلی خب... پس قول بدین که بعد از چیزی که دیدین نظرتون راجبم عوض نشه و بهم کمک کنین! لبخند دلنشینی زدم و یک قدم دیگه هم نزدیکتر شدم. و گفتم : باشه، بهت قول میدم... اون بلند شد و دستش رو سمت شنلش برد( سکوت سهمگینی بود و یه جورایی انگار میتونستم صدای تپش تند و پشت سر هم قلب اون بچه رو بشنوم.) و شنلش رو از روی سرش کشید...
از صحنه ای که دیدم شکه شدم... نمی دونستم چی بگم... مو های سفیدی داشت. پوستش مثل برف سفید بود و چشمهاش سرخ بودند. به ظاهرش میومد دوازده ساله باشه... و روی پیشونیش هم دو شاخ کوچیک داشت. روی گونه راستش یک خراش نسبتا عمیق وجود داشت و خون ازش میچکید. یکی از دستهاش هم خراش عمیقی برداشته بود و خونش از نوک انگشت هاش روی زمین میریخت. زانوهاش هم زخمی شده بود.مطمئن بودم که امیلی و آنتونی هم به اندازه من شکه شدن. دستش رو به سمت گردنش برد و قلاده آهنی که به دور گردنش بسته شده بود رو کشید و سعی در باز کردنش داشت. دهانش رو باز کرد که حرفی بزنه اما انگار چیزی راه گلویش رو بسته و نمیتونه حرف بزنه! اون داشت زجر میکشید و این واقعا ظالمانه بود که یه گوشه وایستم و فقط تماشا کنم. به خودم جرأت دادم و به سمتش رفتم. هنوز هم با قلاده ور میرفت. در یک قدمیش قرار گرفتم و گفتم : من بهت قول دادم که کمکت میکنیم. پس همین کار رو هم میکنیم. وقتی این حرفمو شنید، ور رفتن با قلاده رو بیخیال شد و به من نگاه کرد و گفت : واقعا راست میگی؟! گفتم : بله! چون من بهت قول دادم و زیرش هم نمیزنم. ❣️
اشک از چشم هاش جاری شد و لبخند شیرینی روی لباش نشست. به سمت من اومد و روبروم وایستاد و بعد خودشو انداخت تو بغلم و اروم گفت : ممنونم ... ! لبخند زدمو سرشو نوازش کردم و کمی بعد تو بغلم از هوش رفت...
امیلی و آنتونی سریع اومدن پیشم. آنتونی گفت : من یکی که واقعا گیج شدم.. همه چی قاطی پاتی شد... ! امیلی هم حرفشو تایید کرد و گفت : اگه این یه جاسوس باشه چی؟! خندیدم و گفتم : این مطمئنا نمیتونه جاسوس باشه... این خیلی بی دفاع و زخمیه. آنتونی گفت : خب این خودش نشون میده که این میتونه جاسوس باشه چون که اصلا فکرشم نمیکنن که... حرفشو قطع کردم و گفتم : بهتون ثابت میکنم که اون جاسوس نیست... امیلی گفت : چجوری؟!... پوزخندی زدم و گفتم : خودت میدونی چجوری...!
بعد به دستام نگاه کردم و دیدم که خونی شده! ترسیده بودم. بلند گفتم : وااای! نه!... باید سریعا زخماشو خوب کنیم! وگرنه عفونت میکنه!!! روی زانوهام نشستم و شنلش رو درآوردم. پسرک رو دراز کشیده روی زمین گذاشتم. سرش رو روی پاهام گذاشتم و به سمت آنتونی و امیلی چرخیدم و گفتم : چیزی ندارین؟... برای زخماش... پارچه ای چیزی؟! امیلی گفت : ما هیچی نداریم! حتی خوراکی!!... من الان خیلی گشنمه! آنتونی هم سرشو به علامت تایید تکون داد و گفت : خیلی یه دفعه ای زدیم به چاک و اصلا فکر اینجاشم نکردیم!... با خشونت گفتم : اگه میخواین میتونین برگردین به خونتون! من تنهایی ادامه میدم... هر دو سرشون رو پایین انداختن. مطمئنا شرمنده بودن. آهی گفتم. گوشه لباسم رو پاره کردم تا دور دستش بپیچم و جلوی خونریزیش رو بگیرم. به طرف پسرک چرخیدم. اول رفتم سراغ اون خراش عمیق روی دستش... دست راستش رو روی پام گذاشتم و با پارچه بستم. اما خونریزیش شدید بود و این پارچه نازک و کوچیک کفایت نمیکرد. امیلی گفت : چرا از جادوت استفاده نمیکنی؟! با شکایت گفتم : نمیتونم... با جادو که همه چی حل نمیشه...!
باید چیکار میکردم !؟... چطوری جلوی خونریزیش رو بگیرم ؟... نمیتونم که کل لباسمو برای زخمش پاره کنم !!! آنتونی پرسید چرا نمیتونی زخماشو خوب کنی؟! پس چطور تونستی اون موقع پای منو درمان کنی؟ با انگشتام بازی بازی کردم و گفتم : من پاتو درمان نکردم فقط دردشو کمتر کردم. آنتونی و امیلی با تعجب منو نگاه میکردن! گفتم : آه... ببین... من فقط دردشو کمتر کردم برای یه روز و نیم! بیشتر از این نمیتونستم... من جادوی زندگی یا حیات ندارم. من فقط پاتو برای یه مدت کوتاهی بدون درد یا همون بی حس کردم. آنتونی گفت : یعنی پای من هنوزم رگ به رگه؟ ولی من هیچی حس نمیکنم چون تو دردش رو از بین بردی؟!... با سر تصدیق کردم و گفتم :برای یه روز و نیم... ببخشید...! نمیخواستم بهت کلک بزنم. فقط میخواستم... میخواستم... توجهت رو... جلب کنم! لپام سرخ شده بود برای همین سرمو پایین انداختم. آنتونی گفت : آه... عیبی نداره بازم تلاشت رو کردی! اگه هدفت این بود... باید بهت بگم که خوب توجهم رو جلب کردی... ! امیلی پرید وسط حرفمون و گفت : از این حرفا ممنوعه!!! خنده ریزی کردم و سرمو بالا گرفتم به امیلی گفتم : میشه کتابو بهم بدی؟! امیلی کتابی رو که بغلش گرفته بود رو بهم داد و گفت : میخوای چیکار کنی؟... کتاب رو باز کردم و گفتم : میخوام دردش رو کمتر کنم.
ورد رو زمزمه کردم و بعد جادو از صفحه های کتاب بیرون اومد. ریسمان ها دور پسر چرخیدن و به سمت زخمهاش رفتن. و بعد پودر شدن و روی زخمهاش ریختند. و بعد کتابو بستم و کنارم گذاشتم. این کمک میکرد که کمتر درد بکشه. از برگ های گیاهی که میشناختم استفاده کردم تا زخمهاش رو بهتر کنم و خب فکر کنم که نتیجه هم داد، خونریزی زخم هایی که سطحی بود بند اومد اما هنوز خراش هایی بودن که با این برگها خوب نمیشدن. به آنتونی و امیلی گفتم : شهری این طرفا هست؟! امیلی سری تکون داد و گفت : آره! یکی هست و خیلی هم بزرگه... فکر کنم پایتخت این کشور باشه. نزدیک هم هست. آنتونی گفت : ما قبلا یه بار با مادر و پدر قلابی مون رفتیم اونجا. لبخندی زدم و امیدوار شدم. گفتم : پس میریم همونجا ...! دستی بر سر پسر کشیدم و زیر لبی گفتم : من خوبت میکنم! بهت قول میدم. آنتونی گفت : من کولش میکنم... لبخند زدم و گفتم : لطف میکنی! شنلش رو تنش کردم و تا جایی که صورتش دیده نشه جلو کشیدم. به آنتونی کمک کردم تا اونو رو پشتش بزاره بعد مطمئن شدم که اون پارچه تا وقتی برسیم به شهر جلوی خونریزی رو میگیره. *** کتاب رو برداشتم و بغلم گرفتم و بعد برگشتم تا به شوالیه بگم که ناپدید شه ولی انگار خودش زودتر رفته بود. کمی دنبالش گشتم تا مطمئن شم که رفته... یه دفعه صدای آنتونی رو شنیدم که گفت : زود باش بیا دیگه!! بعد که مطمئن شدم ناپدید شده، دوان دوان به سمتشون رفتم و گفتم : دارم میام!... و ماجرای جدیدی آغاز شد ...🤠 §
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وایی هوراا بلاخره پارت ۵ اومد😐 وسط کلاس اومدم اینو بخونم😂💔
😉🤠😁
عالیییییی زود پارت بعد رو بزار
مرسی باشه💕