سلام، 😍😍😍🥰😘😘😘
اززبان من یک روز عالی بود داشتم خاب شیرین میدیدم که یهو مامانم من رو بیدار کرد و گفت مدرسه داری. با کلی بدبختی رفتم مدرسه. زنگ آخر که شد معلم گفت ما دو هفته تعتیل هستیم از امروز تا 14 روز دیگه.
من داشتم از خوشحالی میمردم که معلم گفت. تکلیف هم داریم. من مردم دوست نداشتم تکلیف داشته باشیم. از معلم پرسیدم تکلیف چیه. معلم گفت انشا موضوع آزاد. فکر میکردم تکاليف بیشتر باشه.
خوبه که تکالیف کمه اما دوست داشتم هیچ تکالیفی نداشته باشیم. یهو زنگ آخر خرد من رفتم خونه و به مامان و بابا گفتم همه چیز رو. هورا از هالا تاااااااااا 14 روز تعتیلم میتونم بخوابم وکلی کیف کنم.
سریع انشام رو نوشتم که راحت بشم.
توی این دو هفته خیلی خیلی خیلی هال داد. باز مامانم من رو بیدار کرد کفت برو مدرسه. وای نه دو هفته به این زودی تموم شد. رفتم مدرسه معلم از همه ی بچه ها پرسید. . ... فقط من موندم....
معلم به من گفت انشات رو از توکیفت در بیار و بخوان. توی کیفمو نگاه کردم دیدم انشام نیست وای تو خونه جاگزاشتم. حالا به معلم چی بگم آها فهمیدم. خانم معلم من توی این دو هفته مریض بودم و نتونستم انشا رو بنویسم. معلم گفت باشه فردا بنویس بیار مرسی معلم. همون لحضه یهو بابام با انشام آمد تو. بقیه ی داستان رو تو پارت 2 مینویسم لایک وکامنت فراموش نشه 😊
نظرات بازدیدکنندگان (1)