
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
هیونا و هوسوک توی ماشین نشسته بودند و هوپی به سمت خونه میروند. تا الان هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشده بود. چون هوسوک عصبانی بود. بلاخره هوپی سکوت رو شکست و گفت : اون کی بود ؟ + از فامیل های دور سویونگ. × اسمش ؟ + سونگ مین وول. " هوسوک گوشیشو برداشت و بازش کرد. از توی گالری عکسی رو بزرگ کرد. هیونا با دیدنش چشماش گرد شد. + تو..تو عکس اون پسره رو چطوری تو گوشیت داری. اونو میشناختی ؟ " با اینکه قیافش توی عکس واضح نیفتاده بود ولی قابل تشخیص بود. هوسوک که اطمینان کرده بود فرد توی عکس همون سونگ مین وول بود ، جوابی به هیونا نداد. با فردی تماس گرفت ، کمی بعد صدای فرد توی ماشین پیچید. هیونا از سر کنجکاوی اخم کوچیکی کرد. ٪ سلام هوپی جان کاری داشتی ؟ × سونگ هیوک. اون یارو مزاحمی که دنبالش بودی رو پیدا کردم. اسمش سونگ مین وول . ٪ مطمئنی خودشه ؟ × اره. یه ربع پیش توی کافه ای به اسم ** بودش. ممکنه هنوزم اونجا باشه. اگر هم نباشه حتما هنوز اطرافشه. ٪ تو اونو دیدی؟ با ماشین بود ؟؟ " هوسوک رو به هیونا. × با ماشین بود ؟ + ن..نه س.سویونگ میگفت ه..همیشه پیاده میره سر کار. یه...یه مغازه لباس فروشی داره. ٪ ممنون . چند نفرو میفرستم برن اونجا. " قطع کرد. هیونا به خودش طوری که فقط خودش بشنوه گفت : سونگ هیوک کی بود ؟ × رئیس پلیس. + ا..اها. " هیونا سرشو انداخت پایین و دوباره سکوت شد. × چیکارت داشت ؟ + میخواست بزور مجبورم کنه قبول کنم باهاش برم سر قرار. حرفای جالبی نزد... قبلا هم یه بار باهاش به اون کافه رفته بودم . بهم شمارشو داد ولی من انداختمش دور. می..میشه بگی چرا باید دستگیر بشه ؟ × برای خیلی چیزا . + خیلی چیزا ؟
× واقعا نفهمیدی ؟ از حالت چشمش و رنگ لبش میشد فهمید که یه دائم الخمره. سونگ هیوک عکس یه مرد رو بهم نشون نداد . شب ها میره سراغ دختر ها و مزاحمشون میشه. میترسوندشون . گاهی وقتا هم با وعده های الکی گیرشون میندازه .اون یه ادم خطرناکه میفهمی ؟؟ جمله اخرشو با صدای بلند تری گفت . + م..من ن..نمیدونستم. × معلومه که نمیدونستی. اگه تورو هم میگرفت چی. اگه بلایی سر تو میاورد چی. + اوپا... لطفا.. من که الان حالم خوبه. به لطف تو. و نمیخواستم با اون جایی برم. × مگه نمیخواستی بری خونه ؟ + س..سویونگ بهم زنگ زد و گفت باهم بریم بیرون. × پسره با سویونگ بود ؟ + نه. توی کافه مارو دید و اومد پیشمون. معذرت میخوام. × باشه فراموشش کن. " چند لحظه سکوت شد. + مگه کمپانی نبودی ؟ از کجا فهمیدی من اونجام . از کجا فهمیدی اون اونجاست و خودت اومدی اونجا ؟ × بادیگاردت بهم گفت. + با..بادیگاردم ؟؟ کی هست که من نمیدونستم. برای من مراقب گزاشتی ؟ × انتظار داری همینطوری بری بیرون ؟ اون بیرون پر از هیتره. یه نفر باید باشه ازت محافظت کنه. من فقط بهش گفتم اگر اتفاق بدی افتاد یا چیز مشکوکی دید بهم زنگ بزنه یا خودش وارد عمل بشه. " دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد. تا اینکه به خونه رسیدن. × دیگه برو. + باشه. " هوپی هیونا رو بغل کرد و گفت : ببخشید. بلند حرف زدم. حتما ترسوندمت. من فقط نگرانتم. لطفا درک کن .شب با پسرا هماهنگ میکنم. یه رستوران رزرو میکنیم. زود میام باهم بریم اونجا. به سویونگم میتونی بگی بیاد تا مارو ببینه. " هیونا لبخندی زد و گفت : ممنون. "
پیاده شد و وارد خونه شد. خسته و کوفته روی مبل ولو شد و به اتفاقات فکر کرد. + شانس گند ما. بعد چند وقت با دوستم رفتم بیرون باید زهرم بشه. ایش. " چشماشو بست و همونجا روی مبل خوابش برد. با صدای زنگ در از خواب بیدار شد. + کی میتونه باشه ؟ فکر نکنم هوپی باشه. " به ساعت نگاه کرد. چشماش گرد شد و گفت : سان هووو. " با سرعت سمت در رفت و بازش کرد. سان هو وارد خونه شد . هیونا سمتش رفت و بغلش کرد. + سلام سان هو. ببخشید اگه زیاد پشت در موندی. حالت چطوره ؟ " سان هو هم هیونا رو بغل کرد و لبخند زد .÷ سلام خانم هیونا. خوبم ممنون. نه یه دقیقه هم نشد. + خب خوبه. دلم برات تنگ شده بود. بیا و بشین. " هیونا و سان هو رفتند و روی مبل ها نشستند. + خب. کارت از ۱۰ صبح تا هفت شب ادامه داره. روز های تعطیل هم نمیخواد بیای. و حقوقت هم خیلی خوبه. از همه طرایط کار راضی هستی ؟ ÷ بله خانم . + مگه نگفته بودم منو خانم صدا نکن. ÷ تو عمارت چوی شاید. اما اینجا دیگه برای خود شما کار میکنم. + من گفتم تو رو بیاریم برامون کار کنی چونکه میخواستم باهات راحت باشم و انقدر رسمی نباشیم. ÷ باشه پس بزارین بگم خانم هیونا. + باشه همونم خوبه. خب بیا خونه رو نشونت بدم. از الان میتونی کارتو شروع کنی. هر چیزی که بخوای تو خونه داریم. راجب غذا هم بیشتر دوست دارم خودم درست کنم. اما اگه بخوای میتونیم با هم غذا درست کنیم. خیلی جالب میشه. گاهی وقتا هم میتونیم با هم بریم بیرون خوش بگذرونیم. با سویونگ هم میتونیم بریما...
£ کات ." ...£ کار روز اول تموم شد. همگی خسته نباشید. " چانگ می ، بازیگر نقش اول زن دستشو از دست هان سو ، بازیگر نقش اول مرد بیرون اورد و هیونا که رو به روی اونها بود ، نفس عمیقی کشید و پیشونیش رو با استین دستش پاک کرد. اون دو بازیگران معروفی بودند که هیونا در برابرشون اصلا به چشم نمیومد. بقیه عوامل مشغول جمع کردن وسایل شدند و کارگردان به سمت اونها اومد. £ همونطور که میدونید خانم هیونا من سه بار با خانم لی چانگ می و دوبار هم با اقای هو هان سو همکاری داشتم . و سریال هم قراره خیلی معروف بشه چون بازیگران و کارگردان معروفی داره. اولش اصلا با اینکه شما رو انتخاب کنم موافق نبودم چون بی تجربه بودین. اما شما ثابت کردین که من اشتباه میکردم. کارتون واقعا عالی بود. انتظار نداشتم انقدر خوب بازی کنید. مطمئنم شما باعث معروفیت چندین برابر این سریال میشه. + خیلی از لطفتون ممنونم. " هان سو دستشو طرف هیونا دراز کرد و گفت : من دیگه باید برم از اینکه با شما همکاری میکنم خوشحالم. " هیونا تعظیم کوچیکی کرد و با دو دستش دست هان سو رو گرفت : باعث افتخارمه سونبه نیم. " هان سو لبخندی زد و رفت. هیونا تعظیمی به کارگردان و چانگ می کرد و رفت تا لباس هاشو عوض کنه. چند دقیقه بعد هیونا موبایلشو توی کیفش گزاشت و کیفشو روی شونه اش انداخت و به سمت در رفت تا از ساختمون خارج بشه. ~ صبر کن. " هیونا سمت صدا برگشت. چانگ می بود. + بله خانم چانگ می. با من کاری دارین. ~ میتونی منو برسونی خونه ام ؟ بادیگاردم هنوز نیومده و من از تاخیر خوشم نمیاد. " هیونا کمی نگاه کرد و گفت : البته. بفرمایید." سمت پارکینگ رفتند . ~ ماشینت کدومه ؟ " هیونا قفل ماشین رو باز کرد و چراغ هاش روشن شد. ~ اووو. چه ماشین نو و گرون قیمتی. + نظر لطفتونه . تازه خریدمش. ~ به نظرت خیلی زود نیست بخوای انقدر شیک و پیک رفتار کنی ؟ + چی ؟ من قصد همچین کاریو نداشتم. فقط متاسفانه ماشین قبلیم چند روز پیش مشکلی پیدا کرد و البته قدیمی هم بود تصمیم گرفتم یه ماشین جدید بگیرم. درضمن همچینم مدل بالا نیست.
~ لازم نیست انقدر بهانه تراشی کنی. + منظورتون چیه ؟ ~ ولش کن. فقط بیا سوار بشیم. " هردو سوار ماشین شدند. هیونا ماشین رو روشن کرد و راه افتاد و ادرس خونه چانگ می رو گرفت. ~ خب حداقلش اینه که راننده شخصی برای خودت نگرفتی. + من از راننده شخصی خوشم نمیاد. درضمن من فرد خاصی نیستم که راننده شخصی داشته باشم. ~ درسته. میدونی ، تو الانم ادم معروفی هستی. بخاطر برادرت. برای بعضیا موفقیت ها چقدر ساده بدست میان. اما برای بعضی های دیگه مثل من با هزارتا رنج و سختی بدست اومده. + این موفقیت نیست. من خودم باید توی کارم موفق بشم. ~ اما به نظر من تو ادم مغروری هستی. + چطور میتونین اینو بگین من که همیشه ... ~ اینا فقط تظاهره. این که چپ میری راست میای بهشون تعظیم میکنی و با احترام رفتار میکنی. فقط میخوای دلشونو بدست بیاری. اما من گول این کاراتو نمیخورم. هرچیزی که داری فقط بخاطر برادرته. از اولم دلم نمیخواست با توِ بی تجربه توی این سریال بازی کنم. میدونی. تو مثل نقشت یه ادم شروری. " در یه لحظه حرفای فردی توی گوش هیونا پیچید : ( تو جز یه بدبخت هیچی نیستی. هیچی تو زندگیت نداری. نه خانواده . نه پول . نه کار. نه قدرت. نه مقام. نه پشتیبان. حتی یه خونه هم برای خودت نداری. تو یه موجود اضافه توی این دنیا هستی. بدرد هیچی نمیخوری. بودن یا نبودنت هیچ فرقی ایجاد نمیکنه. برای هیچکس مهم نیستی ) دستشو روی فرمون فشار داد. پوزخندی زد و گفت : اگه من مغرورم شما چی هستین. ~ بله ؟ + همش دارین منو زیر سوال میبرین. بهم توهین میکنین. و خودتونو خوب نشون میدین. از نظر شما من هیچی نیستم درسته ؟ به نظر منم شما یه از خود راضی هستین که دارین به من حسودی میکنین. نمیتونین چون تا حالا تجربه ای توی بازیگری نداشتم بهم توهین کنین شما هم زمانی در سطح من بودین. ~ دختره ی عوضی چطور جرئت میکنی ؟ فکر کردی چون برادرت عضو بی تی اسه میتونی هرچی میخوای به من بگی ؟
+ شما چی ؟ فکر میکنی چون یه بازیگر معروفین میتونین به من توهین کنین ؟ شما اول شروع کردین اونوقت انتظار دارین من سکوت کنم ؟ تو حتی لیاقت محترمانه حرف زدن منو هم نداری. ~ به نفعته همین الان از من عذر خواهی کنی. + معذرت میخوام. " متعجب نگاه کرد و گفت : ~ چی ؟ + اگه مشکل شما فقط ما معذرت خواهی من حل میشه. من معذرت میخوام. ~ دوست ندارم حتی چشمم دوباره بهت بیفته. " روشو سمت پنجره کرد و به بیرون خیره شد. هیونا سری به نشانه تاسف نشون داد و گفت : متاسفم . باید تا وقتی سریال تموم میشه منو تحمل کنین. البته شما تو سریال هم ازم متنفرین. پس اینطوری راحت تر میتونین نقشتونو بازی کنین. " به برج شیکی که چانگ می در اون زندگی میکرد رسیدند. چانگ می بدون حرفی پیاده شد و در ماشین رو کوبید. طوری که هیونا کمی عقب رفت و با تعجب گفت : در ماشین بدبختو کند . " دستشو توی موهاش فرو کرد. پدال گاز رو فشار داد و با سرعت سمت خونه رفت. وقتی رسید ماشینشو پارک کرد و پیاده شد. کمی توی حیاط قدم زد. + من واقعا احترام میزاشتم.. تظاهر نمیکردم. اما بقیه حرفاشو راست میگفت. همهی اینا بخاطر هوسوکه. حتی این ماشینم اون برام خریده. سرشو انداخت پایین. قطره اشکی از چشمش چکید. + تو راست میگی چوی دونگ وو. من هنوزم هیچی نیستم. " دستشو مشت کرد . موهاش جلوی صورتشو گرفت و نفسش بخاطر سردی زمستون با بخار وارد هوا شد. + اما نه. من مهم ترین و با ارزش ترین چیز رو توی زندگیم دارم. من هوسوک رو دارم. اون برای من همه چیزه. خانواده ، پول ، قدرت ، پشتیبان ، ارامش و زندگیم. هیچ کدومتون . نمیتونین با حرفاتون حقیقت رو از جلوی چشمام دور کنین. تا زمانی که برادرمو دارم . من خوشبختم. " لبخندی زد و اشکشو پاک کرد . سمت در رفت. درو باز کرد و وارد خونه شد. پالتوشو در اورد و دستش گرفت و سمت اتاقش رفت. به مبلمان که رسید ، سرجاش با تعجب ایستاد. + هوسوک . اینجا چیکار میکنی. مگه ساعت چنده ؟ نباید کمپانی باشی ؟ ایشون کی هستن . × ساعت چهار بعد از ظهره و راجب ایشون هم... " بلند شد و تعظیمی کرد و گفت : * لی سونگ هیوک هستم. از اشناییتون خوشبختم+ اه . شما رئیس پلیس هستید. پس شما جون منو نجات دادید. خوشبختم. " قیافه هوسوک خیلی جدی بود. باعث میشد هیونا بیشتر تعجب کنه. + چیزی شده ؟ × باید راجب موضوع مهمی باهات حرف بزنم...

امیدوارم خوشتون اومده باشه🙃💜 لایک و کامنت💜💜 الان دارم فکر میکنم اگه برا سریال اسمی که یکی از اجی ها پیشنهاد داده انتخاب کنم ممکنه بقیه اجی ها ناراحت بشن😕💔 شخصیت هیونا رو برام توصیف کنید لطفا. 💜💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی اجی
مرسیی اجیی🤩
کی بعدی میاد منتظرمم😔
اا. منتشر شده اجی💜💜
سیلوم...
میشه فصل دوم کابوس و رویا رو بزاری😭😭😭
ول خدایی اینم عالیه...
عاج میشیع؟
آیسانا ۱۲ سالمه
آیسی صدام میکنن
سلام اجی 🙃💜 چند وقته دارم بهش فکر میکنم که بزارمش. شاید تونستم بنویسمش🥺💜
فاطمه هستم. خوشبختم🙂💜
عالی بعدی کی میاد 🌈
و در باره شخصیت هیونا باید بگم که مقاوم مهربون و خیلی کم خجالتی
مرسی اجی. بعدی تو بررسیه.
ممنون🙃🙃🙂🙂💜💜
درود🤚🏻
😂😂😂
اجی عالیییییی بود..💜
شخصیت هیونا..
اممم..خب بنظرم..بامزه،کیوت،دوست داشتنی،مهربون،صبور،با گذشت...
در کل ادم خوبیه..جای او در بهشت است..😂🤚🏻
درود😂
مرسییی اجیی💜💜
از اطلاع رسانی شما ممنونم.😂😂💜💜
من اومدم خوش اومدم😐📿😂
عالی بود عاجو جونزم🥰☔💕
پارت بعدی لدپن😐😂🥰💕
خب هیونا خانوم ما شجاع.بانمک.شیطون.وعامغمگینه
یجوراییدرونگراهمهس😂😊💕
اگه چند روز وقت بدید براتون شخصیت هیونا رو تحلیل میکنم و میارم براتون😂☘️❤️
و عاجو جونم من نقاشی کابوس و رویاااا رو تمومیدم 💃💃
فن عارتشم الان تقریبا تمومه🙂😂☘️
و اما این فیک که اونو میخام از فردا شروع کنم🥺😂📿
دعا کنید حوصله رو فردا داشته باشم🥺😂و گرنه حالا حالا تموم نمیشه..🙂🥺
واو سلامم اجی🤩💜
مرسی اجی. پارت بعدو زود میزارم .🙃💚
درون گرا ؟ واقعا ؟ خودم به این نتیجه نرسیده بودم😂💜 اره اجی برام تحلیلش کن 😃💜
واو اخ جووون اجییی🤩🤩 یه تست میسازی که نقاشیاتو ببینم ؟؟؟ 🥺💜 اتفاقا قبل اینکه کامنتتو ببینم داشتم راجب همین موضوع فکر میکردم 😂💜
فایتیینگگ اجی🙂💙
ببنم چی میشود😂😐
اگه بدبختیا اجازه داد که حتمن 😐😹
🥰😊♥️💕🌈
ببینم چی میشه نداریم. مگه میشه نقاشی از داستان کشیدی من نباید ببینممم🥺💔
مثل همیشه عالیه آجی
لطفا ادامه بده ولی کم مینویسی آجی
با این حال هنوزم کارت حرف نداره 😇😇😇💜💜💜💜💜💜💜🌈🌈🌈🌈
بیشتر بنویسه که بچم دستش میشکنه😹😐💔
اجی جان تا چند پارت قبل من زیاد مینوشتم ولی اگه خونده باشی برای اینکه زودتر پارت ها رو بزارم اسلاید هارو کم کردم. ولی اندازه هر اسلاید کم نکردم 🙃🙂💜
عاجی میتونی جای اسم سریال نقطه بزارب تا هرکس اسمی که خودش خواست رو روش بزاره🙃💜
مرسی از پیشنهادت اجی🥺💜💚
وای داستانت خیلی خوب بود😍💜🌈🐰
پارت های بعد رو زودتر بزار 😀😂
مرسی خیلی خوب بود💜🌈🐰
ممنونم اجی جون. خوشحالم خوشت اومده🤗💜🙂
باشه اجی زود میزارم🙃😃
عاجی جون عالی بود واقعا داستان باحالیه بیچاره هیونا چقدر اذیتش میکنن بزنم با دیوار یکیشون کنم😒عاجی حرف نداشت بی نظیر و فوقالعاده واقعا چیزی نمیتونم بگم چون محشره خوب دیگه کمتر ور بزنم عالیییی بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍💜
💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍
راستش اجی جان اول با خودم گفتم چانگ می رو باهاش دوست کنم. اما اونطوری چیز زیادی برا نوشتن نداشت😂💜
مرسی اجی خوشحالم خوشت اومده🤗💜💚