سلام سلاممممم ببخشید دیر شد ولی سرم شلوغ بود خب اینم از پارت دوم که قراره بخونید👇😍💖❤️💜
ادامه پارت💖 اول💖👇 جیمین و چانبک باهم به سمت کلاس حرکت کردن.....وای نه کلاس ریاضی......همون معلم رو مخ....که همیشه بعد اینکه درس دادنش تموم میشه به جیمین خیره میشه😐💔.. واقعا مشکلش چیه نکنه قرص زول زدن خوردن....مطمئنم این معلمه بره عصر جدید ....واسه ی فینال اولین نفر بشه 😂😂 .......... سر کلاس معلم ریاضی جیمین صدا کرد تا برای حل کردن تکلیف بیاد پای تخته ...... جیمین اومد پای تخته درحال حل کردن مسئله ریاضی بود که معلم داده بود.....ولی نگاه رو مخی رو روی خودش حی میکرد.... اون معلم عوضی داشت سرتا پای جیمین برانداز میکرد..... همینطور که به جیمین نگاه میکرد لب پایینش گاز میگرفت..... جیمین بعد حل کردن مسئله حتی نموند تا معلم بگه درسته یا غلط سریع رفت نشست سر جاش..... استاد:خب. ......آقای پارک جیمین مسئله رو درست حل کردین.....ولی بخاطر اینکه بدون اجازه رفتید نشستید سرجاتون....باید یه تکلیف دیگرو هم حل کنید.... جیمین:نکنه میخواستید بمونم تا قشنگ با چشمای هیزتون سوراخم کنید گایز کلاس:😳😳😳جر استاد:ههه...چه بانمک شدین جدیدا آقای پارک جیمین......زنگ تفریح تو دفترم منتظرتون هستم........ ❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌ کلاس تموم شد جیمین اومد بلند بشه و بره که سنگینی چشمای کسی رو روی خودش حس کرد برگشت.....دید کوک روی صندلیش نشسته و بهش خیره شده...و پوزخند میزنه.....اهمیتی نداد و رفت به سمت دفتر استاد...... جیمین:سلام با من کاری داشتید.... استاد:جیمین.....تو که میدونی چقدر میخوامت /😐😐🤢🤮🤮دارم بالا میارم.....نوموخواممممممم.... جیمین بزای تو نیست....جالبه این مرتیکه😐😐۴۷ سالشه و موهاشم سفیده😐💔جر/ جیمین:بله استاد میدونم هزار بار گفتید ..و منم گفتم نه..... استاد:ببین جیمین....میتونم نمره ریاضیتو صفر بدم🙂🙂 جیمین:چی شما نمیتونید اینکارو بکنید......این مسئله ربطی به درس من نداره......آخه شما میدونید چند سالتونه....شما سن پدر من دارین.... کوک:سلام استاد..... استاد:کی اجازه داد بیای تو..... کوک:عمه شما..... هی تو پارک جیمین از دفتر بورو بیرون من با استاد کار دارم.... @@@@@@ جیمین از دفتر خارج شد.....و بعد چند دقیقه کوک اومد بیرون...... کوک:دیگه بهت گیر نمیده...و نمیگه میخوامت....... «جیمین خجالت میکشه» جیمین:ممنون.....🥺 @@@@ کوک بغلش کرد و سرشو نوازش کرد و سریع ازش فاصله گرفت و رفت..... جیمین مات و مبهوت مونده بود.....در دفتر استاد باز کرد ولی خبری از استاد نبود.......جر استاد که از دفتر بیرون نیومده بود😐😐 .......... جیمین به سمت سالن غذا خوری حرکت کرد چانبک سر یکی از میزا نشسته بودن و براش دست تکون میدادن.......رفت و یه سینی غذا گرفت و رفت پیش بچه ها..... بکهیون:هی میاین امشب بریم خونه ساحلی..... چانیول،جیمین:😐😐 جیمین:رز نزن......ساحل میخوای چه گوهی بوخوری دقیقا...... چانیول:😅😅جر.....اذیتش نکن دوست پسر خوشگلمو.....خب تفریح دوست داره..... جیمین:ایشششش.....حالم بهم خورد نکن.... چانیول:به شما هم میرسیم آقای پارک جیمین......شما هم بلاخره دوست پسر میگیری واس خودت..... جیمین:من سینگل به گورم .....فقط ولم کن... چانیول بکهیون:😆😆
❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌ بعد ناهار به سمت کلاس فیزیک رفتن......کلاس که تموم شد رفتن یه جا بستنی خوردن و چانیول بکهیون باهم به سمت خونشون رفتن... و بازم جیمین باید تنها میرفت خونه...... توی راه هوینطور داشت برای خودش شعر میخوند💖 شعر( دونت فور می)از (آیو) کوک:هی جوجه..... جیمین با صدا برگشت و کوک رو دید یهویی بدون اینکه دست خودش باشه یه لبخند محو زد...... کوک:هی سلام..... جیمین:سلام...کاری داشتی.... کوک:ام میای امشب بریم بگردیم... جیمین:هن؟چه زود پسر خاله میشه.... کوک:نه گدی گفتم..... جیمین:نه من معذرت میخوام تکالیفم باید انجام بدم.... @@@@@ جیمین بعد خداحافظی از اونجا دور شد و کوک هم به طرف خونه حرکت کرد و رفت...... جیمین به خونه رسید و در باز کرد و وارد خونه شد.....از خسته گی کفشاش در اورد و یه گوشه انداخت......و مستقیم به سمت حموم راهی شد......وقتی حموم کرد از حموم خارج شد دور کمرش یه حوله پیچید و روی مبل نشست و با یه دست و یه حوله در دستش داشت موهای سرش خشک میکرد....که رفت تو فکر کوک.... ناخودآگاه یه لبخند کوچیک زد.... جیمین:لعنتی چرا؟....چرا وقتی به فکر اون عوضی میوفتی لبخند میزنی....کسی ندونه فکر میکنه رلته🤮🤮اون دفعه که بهش فکر کردی تحریک شدی.....جرررر...واقعا برام جای تعجبه😐😐هعی زندگی....ولش کن بابا ذهنم الکی در گیر کردم......برم لباس بپوشم و به تکالیفم برسم😑💖
❌ لباس پوشید و رفتم اتاقش و روی صندلی بغل میزش نشست و مشغول انجام تکالیف دانشگاهش شد بعد از تموم کردن تکالیف از خستگی بلند شد رفت روی تخت ولو شد و خوابید ❌ صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم چشمام مالیدم و رفتم دست و صورتم شستم لباس پوشیدم یه هودی مایل به آبی یه شلوار طرح لی پوشیدم و کتونیم پوشیدم و رفتم بیرون از خونه و به سمت مدرسه حرکت کردم ❌ رسیدم مدرسه دختره رو دم در دیدم پوفی کشیدم و رفتم سمت در تا برم داخل مدرسه یهویی اومد جلوم گرفت ❌ #چرا از من فرار میکنی...راستی جیمینا اون روز بهم بر خورد گفتی بچ ولی به روی خودم نیوردم جیمین:به یورم؟ خب چیکار کنم که بهت برخورد.... ❌ از بغلش رد شدم و رفتم داخل و رفتم داخل سالن شدم و به سمت طبقه بالا حرکت کردم رفتم داخل کلاس جغرافیا روی صندلی نشستم و منتظر موندم تا معلم بیاد معلم اومد داخل بلند شدیم احترام گذاشتیم یکی از پسرایه کلاس به معلم جغرافیامون علاقه داشت معلم صدا زد ×تیچر...میشه بعد درس یه سلفی باهم بگیریم؟ معلم برگشت بهش نگاه کرد یه لبخند ملیح زد و زود جدی شد... ^نظری ندارم حالا باش تا بعد کلاس.. ❌ بعد کلاس معلم و اون پسرع باهم عکس گرفتن... و خلاصه کلاس به راحتی گذشت و امروز درسش سخت نبود... رفتیم برای ناهار چانبک اومدن... غذا گرفتیم و سر یه میز نشستیم که دخترع کنه دوباره اومد بغلمون نشست #جیمینا اینجایی....خیلی دنبالت گشتم... ❌ اومدم چیزی بهش بگم که ناظم منو صدا زد... بلند شدم و با ناظم رفتم دفتر مدیر....مدیر گفت که مثل اینکه حال جئون جانگ کوم بده و کسی نیست که تکالیفش براش ببره و از من که معلما میگفتن پسر خوبی هستم خواستن که براش ببرم و یکم چون خالش خوب نیست توی تکالیف کمکش کنم ❌ باشه ای گفتم رفتم.... امروز خوب گذشت و کلاسا تموم شد با خیال راحت تکالیف از معلما گرفتم و از چانبک خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه ❌
رفتم داخل خونه یه کوله بزرگتر برداشتم و تکالیف خودم و کوک گذاشتم داخلش و رفتم بیرون از خونه و سوار دوچرخم شدم و رفتم سمت آدرسی که مدیر روی برگه نوشته بود ❌ بعد چند ساعت رسیدم نفس نفس میزدم از دوچرخه پیاده شدم و زنگ در آهنگی بزرگی که اونجا بود زدم در بعد چند لحظه باز شد رفتم داخل دوچرخه بغل یه ماشین زدم روی جک و رفتم جلوتر که یهویی دوتا یک قولتشن دیدم قلبم به تپش افتاد یهویی صدای آشنا ولی ضعیفی صدا کرد ❌ کوک:هی سگای مشنگ برید سرجاتون غریبه نیست... ❌ برگشتم به کسی که داشت صداشون میکرد نگاه کردم اون کوک بود آب دهنم قورت دادم آروم رفتم جلو دستش یهویی گذاشت روی سرش و به دیوار تکیه داد تند تند رفتم سمتش و زیر بغلش گرفتم ❌ جیمین:چی شد ..خوبی... کوک:خوبم یکم سرم گیج میره ❌ کولش کردم و بردمش داخل خونه به اطراف زل زدم... حالا باید کجا میرفتم... ناخواسته اسمش صدا زدم... ❌ جیمین:کوک کدوم وری باید برم.. کوک:از پله ها بورو بالا جیم.. جیمین:باش ❌ از پله ها بالا رفتم و کوک همینجوری با صدای ضعیفی میگفت کدوم طرفی برم... بلاخره به اتاق کوک رسیدیم در با پا باز کردم وارد اتاق شدیم به اطراف خیره شدم چه اتاق نازی بود رنگ مورد علاقم قرمز... رفتم کوک گذاشتم روی تخت و روی زمین ولو شدم نفس نفس زدم ❌ کوک:ممنون منو تا اتاقم آوردی...راستی چرا اومدی اینجا...خونم از کجا پیدا کردی جیمین:مدیر بهم گفت حالت بده گفت تکالیف درسارو برات بیارم....منم آوردم...آدرس اینجارو هم مدیر بهم داد... کوک:پس نگرانم شده بودی جیمین:شوکه شدن* چی ؟نه ...چرا باید نگران یه گرگ نمای عوضی بشم کوک:چون خیلی راحت میتونستی بگی نمیتونم برم و میگفتی جنی برام بیاره... جیمین:عصبی شدن*اون دختره بچ مثلا چرا باید بیاد اینجا مراقب تو باشه؟ کوک:پوکر خیرع شدن*خندیدن*پس حسودیت میشد.. جیمین: سرخ شدن*چرت نگو... ❌
بلند شدم و رفتم در کولم باز کردم و تکالیف گذاشتم روی میز یهویی یه دختر با یه سینی غذا و دارو اومد داخل ❌ +اوه ببخشید آقا نمیخواستم مزاحم بشم مادرتون گفتن غذا و دارو براتون بیارم ❌ رفتم سمتش سینی ازش گرفتم ❌ جیمین:ممنون ❌ رفتم سمت تخت سینی گذاشتم روی میز بغل تخت خودمم لبه تخت نشستم دختره از اتاق خارج شد ظرف غذا رو برداشتم و با قاشق یکم ازش برداشتم و فوت کردم و بردم سمت دهن کوک ولی کوک همونطوری با یه لبخند عجیب داشت نگام میکرد.. ❌ جیمین:آیا نمیخوای غذا بوخوری..؟ کوک:ام میخوام ولی آخه اولین باره کسی بهم غذا میده...الانم حالم اونقدر بد نیست که نتونم خودم غذا بوخورم جیمین: سرخ شدن*دهنت ببند... ❌ قاشق به زور کردم داخل دهنش و دوباره یه قاشق دیگع از غذا برداشتم و بردم سمت دهنش وقتی غذا رو خورد ظرف با قاشق گذاشتم داخل سینی و در دارو رو باز کردم قرص دادم به کوک و لیوان آب هم گرفتم جلوی دهنش ❌
کوک:ممنون که اومدی جیمین:سرخ شدن*میشه تمومش کنی مدیر گفت بیام منم اومدم..و بدون هیچ علاقه ای هم به یه گرگ نمای عوضی ندارم که بخوام بخاطر این بیای ملاقاتت...تعجب کردن*نه نه منظورم.. کوک:لبخند ریز*واو پس عاشقم شدی... جیمین:زدن با مشت روی سینه کوم*دهنت ببند... ❌ بلند شدم و کولم برداشتم و با یه خداحافظی از اتاقش زدم بیرون و رفتم پایین و از خونع رفتم بیرون سوار دوچرخم شدم و حرکت کردم... توی راه یه گوشه توقف کردم... با دستم جلوی دهنم گرفتم....از خجالت داشتم آب میشدم...یهویی مثل وی به پایین وسط پام خیره شدم...با بهت به برامدگی روی شلوارم نگاه کردم...دوباره شروع کردم به حرکت.. رسیدم به خونه....دوچرخه گذاشتم توی حیاط پشتی و رفتم داخل خونه کولم انداختم روی زمین... لباسام در آوردم هر کدوم یه طرف انداختم و یه راست رفتم حموم...در بستم و پشت در موندم... ❌ جیمین:چرا؟...چرا اینطوری شدم...چرااا؟ ❌ رفتم دوش باش کردم و زیرش موندم... ناخواسته دستم رفت سمت عضوم و مجبور شدم خودم خالی کنم...از حموم اومدم بیرون....حوله پوشیدم لباسای اطراف برداشتم و پرت کردم داخل ماشین لباس شویی رفتم روی تخت دراز کشیدم.. امروز چهارشنبه بود میتونستم استراحت کنم و تکلیفا بمونه برای بعد البته تکلیفی نیست که انجام بدم فقط یه ریاضیه... ❌❌
نتیجه 1
امیدوارم از این پارت راضی بوده باشید 💖
نتیجه 2
امیدوارم از این پارت راضی بوده باشید 💖
نتیجه 3
امیدوارم از این پارت راضی بوده باشید 💖
نتیجه 4
امیدوارم از این پارت راضی بوده باشید 💖
تروخدااااااا پارت بعدددددد
هعی عالیه میشه یکم صحنشو کم کنی والا عالیههههه