الان ساعت ۱۲و نیم شبه من دارم اینو مینویسم 😑 امید وارم خوشتون بیاد و بابت تاخییر متاسفم
لباش داشت به لبام نزدیک تر میشد 🤤 ولی واقعا نمیدونستم باید باهاش همراهی کنم یا نه 😕 خودم و کشیدم عقب و گفتم هر وی باد اباد🙄 یونگی عصبانی شد کرواتش رو شل کرد دکمه ی بالای پیرهنش رو باز کرد😨یونگی:ا.ت به نظرم نباید اون کارو میکردی 👿ا.ت:خب..... امممم ... من واقعا نمیدونستم همراهیت کنم یا نه یونگی عصبانی شد دستشو بلند کرد و محکم زد در گوشم نمیتونستم هیچ دفاعی از خودم بکنم پشتمو کامل کبود کرد داشتم از درد میمردم 😨😓 شام رو کنسل کرده بود تو این لحظه منشی بابام بهم زنگ زد و خبر فوت بابام رو بهم داد شوکه شدم دیگه کسی رو نداشتم که ازم دفاع کنه از این خیلی میترسیدم چون یونگی هر بلایی میتونه سرم بیاره 😥 دیگه ساعت ۹ شب بود من تو اتاقم زندانی بودم نمیتونستم بیام بیرون 😓 یهو در قفل اتاقم باز شد و یونگی اومد تو همونجوری عصبانیبود یونگی: خب ا.ت فردا باهم میریم امریکا چون بابات همونجا مرد و همونجا دفن شده من یه هتل خوب رزرو میکنم تا یه ماه اونجا میمونیم😏 و اینم بدون به زورم که شده مییارمت😈
نمیدونستم چی باید بگم ترسیده بودم خیلی ا.ت:باشه میریم اونجا منم چند تا کار دارم😊 یونگی:شما هیچ کاری نداری باید کل یک ماه رو با من باشی فهمیدی😏 اتاقش سوییت مون هم یه دونس و یه تخت دونفره داره و من و شما رو اون میخوابیم😏👾 ا.ت:😑😑😑😑 امشب باید خونه ی یونگی میخوابیدم قبلش منو برد خونهی خودم تا وسایل جمع کنم وسایلم رو که جمع کردم اومدم بیرون که بریم 🙄 تو ماشین که نشسته بودیم راننده داشت مارو میبرد خونه عصبانیت رو تو چشم های یونگی دیدم موهاش بهم ریخته بود دوباره با دستام دادم بالا موهاشو و عرقی که زده بود رو با دستمال پاک کردم نگاهش سمت من بود . یونگی :راننده هکین جا نگهدار پیاده میشیم😊 پیاده شدیم چمدونم رو برداشتم دستش رو گرفتم که یونگی:خب یعنی الان داری چیکارمیکنی😒 ا.ت:یکم پشیمونم که چرا اینقدر باهات خشن رفتار کردم 😔😪 تومیتونی هر چقدر میخوای من و کتک بزنی ولی ازم در برابر کسایی که بهم زور میکن محافظت کن
یونگی: یعنی چی که ازت دفاع کنم ا.ت:خیلی ها میخوان منو بمشن چون دختر رییسم مثلا😒 وقتی مه بابا بود ارم محافظت میکرد درسته رابطمون خیلی خوب نیس اما اون خیلی منو دوس داره و یکی از ارزو هاش این بود که... گریم گرفت اما اهمیت ندادم و به حرفام ادامه دادم: من با تو ازدواج کنم 😪 به خاطر همین سر درگمم 😔 یونگی:خب باهام ازدواج کن بهترین راه😌 ا.ت: یونگیاااا نمیدونم باید چیکارکنم 😪😪😪😪 . رفتم تو بغلش اشکام بی اختیار سراریز شدن 😓 یونگی:ا.ت وایسا تو داری گریه میکنی؟💔😕 با چشمای پر از اشک نگاش کردم 😢 دستشو کشید رو گونم اشکم رو پاک کرد یونگی:من باعث اشکت شدم؟😥 ا.ت:نه هزاران دلایل دیگر😭 یونگی:ببین گریه کنی گریه میکنم ها😫 . واقعا فک نمیکردم اینقدر دلش کوچیک باشه باشه 🙃
اصلا بهش محل ندادم و خوابیدم صبح که پاشدم دیدم یه پیام دارم 😶 از طرف یه شماره ی ناشناس :از یونگی دور شو اون برا منه 😒 شوکه شده بودم میدونستم که اون هیچ دوس دختری نداره ولی این کی بود؟😬🙄 رفتم تو حال صبحونه رو حاضر کرده و منتظر من نشسته 😢 من خیلی دوسش داشتم ولی نمیخواستم باهاش باشم چون ممکن بود بمیره 😪 😪 رفتم قهومو برداشتم با یه تیکه کیک رو میز که تو بالکون بود خوردم🥧☕ بعدش رفتم یه دوش سریع گرفتمو حاضر شدم 😊 ا.ت:یونگیا بریم🙃 یونگی: نخیر واستا ببینم تو چت شده ورا از صبح اینجوری میکنی😑 ا.ت: من چیزیم نیس بیا بریم دیر شده یونگی داشت میمود طرفم 😶 منم عقب عقب میرفتم تا اینکه خوردم به دیوار😐 یونگی:اگه نگی چی شده یه کار بد میکنم😝 ا.ت:یااا چیز ی نیس😬 دیدم صورتش داره نزدیک تر میشه و بعدشم منو 💋 (بفهمید چی میگم چون میترسم منتشر نشه💘) ا.ت : تو دنبال بحونه بودی نه🤔 یونگی:اهوم🤪 ا.ت:باشه بریم 😐 نشستیم تو ماشین محو نگاش شده بودم 😊 یه حسی به من میگفت کع به زودی قراره ازم دور شه😪 همینجوری داشتم نگاش میکردم که یونگی:ا.ت چرا همش به من نگاه میکنی صورت جذابم دیوونت کرده نه😏 ا.ت: ببین یونگی شی چیزه 🙃.... اممم ... ولش کن هیچی یونگی:چیمیخواستی بگی ا.ت :هیچی بیخیالش🤗
یونگیکمکم کرد چمدون هارو بیارم 😊 سوار هواپیما شدیم صندلی مون کنار هم بود . پوکربودم که یونگی: ا.ت یااا چی شده ورا اینقدر پوکری؟ من نمیدونم کی بهت چی گفته اما هرچی باشه فراموشش کن و خوش بگذرون بهتربن هتل رو تو کالفرنیا برات رضرو کردم دختر🤭🤗😍ات:اهوم باشه سعیمو میکنم😄 کلی با یونگی حرف زدم بعد دو یاهت هر دو خسته شدیم سرمو گذاشتم رو شنی یونگی خوابیدم اونم سرش رو سر من بود😄💖💓 وقتی رسیدیم هوا خیلی سرد بود سریع رانندمون اومد مارو رسوند هتل یونگی اینجا هم کلی خدمتکار داشت😻یونگی:پرنسسم از هتل خوشت اومد؟ 👻😍 ا.ت:یااا من پرسست نیستم بعدشم هنوز توی اتاق رو که ندیدم😘 یونگی:😁 همه ارزشونو پرنسس من باشن بعد این خانم ناشکری میکنه😑 ا.ت:😁 خوب میکنم حالا راستی راستی یه تخت دو نفرس😶 یونگی:بله من باهات شوخی دارم؟😑 ا.ت :وای من باید باهات یه جا بخوابم 😑😐 یونگی:بله الانم وایسا برم کارتمون رو بگیرم بریم بالا ☺️ . اخع خدایا این چرا اینجوریه😑 درو باز کردم دیدم به بالکن خیلی قشنگ داره سریع رفتم لباسمو عوص کردم 😊 بعد یه قهو درس کردم با یونگی تو بالکن خوردیم 😊یونگی:میگم امریکا خیلی قشنگه ها 🤗 ا.ت:اره 😊 یونگی:میگم که ازدواج کردیم بیایم اینجا زندگی کنیم؟ ا.ت:یاااا اینقدر زود پیش نرو ما هنوز قرار هم نذاشتیم😶😑 اما تو همش لاس میزنی😑😐 یونگی :😐😑
خوب بچه این پارت هم تموم شد ☺️ ببخشید واقعا خیلی دیر شد🙃 🙃🙃 خب برید بعدیچالش داریم
عالیییی بود 🖇️💜💜💜💜💜
پارت بعدی رو زود بزار 🙂🍪
مرسی عزیزم حتما