من اکانت جدید محسن هستم و این آخرین تستمه و داستان تموم میشه میخواستم فصل دومو هم بنویسم ولی دیگه نمینویسم خب بریم سراغ داستان
وقتی از خواب بیدار شدم رفتم پایین که دیدم آدرین و مارسل و همه بیدار شده اند و دارن صبحونه میخورن منم رفتم سر میز نشستم و سلام کردم و صبحونه خوردیم وقتی که صبحونه خوردنمون تموم شد به تیکی گفتم بیاد بالا وقتی اومد بالا لباس عروشو نشونش دادم گفت این دیگه ماله کیه؟؟ گفتم کی دیشب میگفت خوش به حال من؟؟ یهو با تعجب گفت ی یعنی م ماله منه؟؟؟؟ گفتم اره تیکی جونم یهو پرید بغلم و گفت عشقم منم گفتم عزیزم تو مثل خواهر نداشته می گفت مرینت خیلی ممنونم گفتم خواهش میکنم که یهو آدرینا اومد تو اتاقم و گفت بالاخره بهش نشون دادی؟؟ گفتم اره گفت خیله خب بیا بریم خونه ما که آرایشگره منتظره گفتم باشه و آماده شدمو رفتیم اونجا
وقتی رسیدیم زنگو زدیم و درو باز کردن رفتیم تو و سلام کردیم آرایشگره گفت چقدر تو خوشگلی تو که دیگه استیشن نمیخوای (اسمشو اگه اشتباه گفتم ببخشید چون من از این چیزا سر در نمیارم😁😁) یهو دیدم آدرینا گفت ایشششش با ارنج زدم بهش و گفتم بابا چیزی نگفت که تو هم خوشگلی گفت باشه و رفت پیش امیلی منم رفتم روی صندلی نشستم.....وقتی که کار من تموم شد تیکی رفت و بعد از اون ادرینا وقتی کار هممون تموم شد رفتیم و لباس عروسامونو پوشیدیم از من بهتر از همه بود که یهو دیدم عشقم وارد شد و لباس دومادیشو پوشیده بود خیلی خوشتیپ شده بود ادرینا گفت چرا واسه داداشت اینجوری لباس ندوختی؟؟؟ گفتم
چون میخواستم از همه فرق داشته باشه که یهو دیدم مارسل با کت و شلوار سیاه و آبی اش وارد شد تا نگاه ادرینا بهش افتاد افتاد تو بغلم گفتم ای بابا ادرینا این کولی بازیا چیه که دیدم جوابمو نداد گفتم بسه دیگه پاشو که دیدم جواب نداد یه نیشگون ازش گرفتم که یهو دیدم مثل چی پرید هوا گفتم تا تو باشی که این کارا رو نکنی گفت باشه بابا عقده ای گفتم منو بگو که لباس به این قشنگی براتون دوختم که یهو دیدیم یه آقای خوشتیب اومد تو اتاق تا بهش نگاه کردیم چشمامون از تعجب باز مونده بود پلگو باید میدید که چقدر خوشگل شده بود گفتم واو اینکه لباس ادرینه پلگ گفت نخیرم این ماله خودمه گفتم پس چرا اینقدر خوشگله؟؟؟؟؟؟؟ یهو گابریل گفت من یخورده دست کاریشون کردم گفتم عه خب
میمیمینین
مسمیدثمبحب
مسپسدسنین
نینیتیمیدی
میمینثننینث
خیمسدسنصخی
خب دوستان این قسمت هم تموم شد و من دیگه نمینویسم میخواستم بنویسم ولی چون دیدم کسی دیگه دوستش نداره ولش کردم و اگه این قسمت کم بود بخاطر همین بود خب خدافظ تا یه روزی شاید
نصفشو هم ننوشته بودم امشب مینویسم و تمام
خب شاید بعضیا دوست داشته باشن به قول خودت عقده ای
عالی لصفا ادامه بده