
سلام من اومدم🍭🙁✨
سیخ روی تخت نشستم 🥺🚬👐🏻 که لوکا و آدرینم متعجب روی تخت نشستن دستامو گذاشتم روی سرم و در حالی که داشتم به زمین نگام میکردم گفتم : واااااااااااایییییی آآآآدددددرررررییییننننن (هق..!💔) ادرین : جانم ها چیشد ماری :/ گفتم : وای آدرینم فک کن بابا ی من هنوز فکر میکنه ما نامزدیم :/ 🥺🚬👐🏻😂 بعد جیت بیحشورم به مامان و بابای تو گفته که نامزدیم 😐🚬😂 یهو از خنده غش کردم وایییی فکر کن ماموریت یه هفتس تموم شده ولی من راجب این طور چیزا با بابام حرف نزدم 😐😐😂😂😂 بهتون گفتم که کنترل احساساتم دست خودم نیست دیگه هر کدوم زودتر رسید همون حس بهم منتقل میشه 😐🚬😂😂😂 هعییییی جرر🙁✨😂 آدرین : عععع خوب شد که گفتی امشب بهشون میگم خا (; مارینت : وظیفته خوب :/ ... لوکا :
ادری خان نبینم یوقت چیزی از عاجی جان ما به دل بگیریا:» این عاجی ما مدلش همینه (; مارینت : مگه قراره به دل بگیره؟!.. خب به پاش میگیره🤷🏻♀️😂😂.... آدرین با خنده گف : خب سعی خودمو میکنم 🙄😂 (یه ساعت بعد:/) ع دید آدرین : (بعد از قرنی😂✨)
امشب شب مهمی بود واسم🥺✨ خیلی استرس دارم نمیدونم دقیقا چیکار کنم با اینکه کلی برنامه ریزی کردم و اینطور چیزا بازم حس و حال خوبی ندارم :/ همش دلم شور میزنع و میترسم قبول نکنه یا گند بزنم به همه چی 🥴🙀 اونموقس که بد بخت میشم (فهمیدین داره راجب چی حرف میزنع دیه😉) خداراشکر با لوکا قضیه رو در جریان گذاشتم گف کمکم میکنه 🤕🤲🏻 کلا قاطی کردم 😐 یهو دستی روشونم قرار گرفت یکم هول کردم و فوری برگشتم سمتش 😶 عع لوکا بود 🤨 لوکای گاو میدونین چی بم گفته بود؟! نه که نمیدونین اخمخ به من گفته جیت مال من مارینت مال تو 🤕👐🏻 منم ناچاررررر .. قبول کردم دیه 🤥🤨 خب منم متوجه شدم که...
جیتم ع لوکا خوشش میاد . تو اتاقم میدونستم دارن راجب جیت حرف میزنن🥴🖤💕 خب یه ده دقیقه مونده تا اهدا مدالا🏅 و ترفیع مونده بود 😄😁 یکم دیگه گشت زدم آبمیوه خوردم با بابای مارینت هری حرف زدم تا بالاخره عمو جان رفت اون بالا و شروع کرد به سخنرانی و تک تک اسم ما سه نفر رو آورد فقد یه چیزی جولیکا رو هم بخاطر هوش بالاش استخدام کردن اونم ع خدا خاست خوب🥴💕بعدشم مدالا 🏅 رو داد حالا دقیقا وقت انجام نقشه بود 😐😂 این نقشه رو من و لوکا با هم کشیده بودم و فقط عمو جان در جریان بود چون اگه نمیفهمید باید برای تشییع جنازمون کفن میخریدیم 🥴😂 با اشاره ی من ...
یهو برقا قطع شد و همهمه ی ملت حاضر در جمع شروع شد👐🏻😂 بعدم صدای تیراندازی ساختگی 😂😂 که منو لوکا تو اتاق تمرین تیراندازی اینو گرفته بودیم شدن گرفت 😄😂 و بعدم صدای داد عمو جان که میگفت : هیچکی ع جاش تکون نخوره ما چهار تا از خبره ترین ماموران رو اینجا داریم که در نهایت این حرف عمو جان با وایسادن مردم و خاموش شدن سر و صدا ها بود و بعدش صدای تفنگ همراه شد با صدای رعد و برق جیغ بنفش خانومای مجلس 😂😂😂 من کم کم داشتم متوجه میشدم که جولیکا واقعا باهوشه 😐👐🏻 چون دقیقا داشت به حال ملت تاسف میخورد چون تو اون تاریکی واضح میشه دیدیش 😐😶یه جایی وایساده بود که یکم نور داش واس همون بود :! عجب عاجی باهوشی داره این لوکا :/ ملت خواهر دارن مام خواهر داریم 😐😂 عه ع بحث منحرف شدیم 🤫✨روی زمین دیقا پشت سر مارینت زانو زدم لوکا هم مثل من انجام داد البته اپن با جیت منم با مارینت دیگه🤥😂 دلشورم کمتر شده بود یهو ...
برقا اومد و همه ی صدا ها قطع شدن😄😂😂عاشق این لحظه هاییم که ملت اسکل میشن فقط مال میده بهشون بلند بلند بخندی 🤥😂😂👐🏻 خب و بعدش من و لوکا همزمان اسمای دخترا رو صدا زدیم 🤨💕 جفتشون برگشتن سمت ما دوتا😁💫 و همزمان گفتیم با من ازدواج میکنی؟!... و با دیدن حلقه 💍 های توی دستامون با مثال اینکه سورپرایز شدن دقیقا مثل بقیه ی دخترا واکنش نشون دادن دقیقا اونام دستشونو گذاشتن رو دهنشون 🤷🏻♀️💍😁😂 مارینت خیلی بیشتر ع جیت تعجب کرده بود 😄✨ خو حق میدم بهش پسر به این جذابی خوشگلی نازی پولداری پرافتخاری بیاد ع شمام خواستگاری کنه تعجب و ذوق میکنین خا😃😂😂😂(هشتگ بزنم براش #ع_خود_راضی 😂😂)تموم مردم شروع کردن به دس زدن برامون 😁✨🍫... از جام پاشدم خیلی پروعانه دست مارینت رو گرفتم و حلقه رو تو دستش کردم 😄💍 اونم یهو پرید تو بغلم 💕♥️ چقدر حس خوبی داشت این لحظه برام 🍫✨ حاضر بودم تموم مال و ثروت مو بدم و زمان رو فقط و فقط توی همین لحظه نگه دارم 💖♥️(ع اثرات عاشقیه ها😉😂) آروم دم گوشش گفتم دوست دارم 💕 اونم بعد من گفت : ولی من نه :/ یهو هوری دلم ریخت 😬 که بعدش ادامه داد من عاشقتم ♥️😂😂😂 وای به لحظه فکر کردم زندگیم نابود شد😐🤨🍫 چند هفته بود پسرا با دخترا ازدواج کردن و رفتن سر خونه زندگیشون 😁💕 ( ✨پایان خوش✨)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اجی چرا دیگا داستان نمی زارییییی
دیگه قصد ندارید داستان بنویسید؟
سلام چرا داستان جدید تون رو پاک کردید
خیلی خیلی قشنگ بود لطفا بازم بسااااز 😍😍😍
مرسی❤️😋
50,000 مرتبه
پروفایلم دیده شده
تموم شد فردا ساعت 16:37 جامه کاربر حرفه ای میاد رو پروفت
دهنم سرویس شد ع سرعت عملت 😑😂💋دمت گرم خداوکیلی ثواب کردی 😂😂💕💕
عادت کردم😂💔
فقد میتونم ی خواهشی کنم؟
😐😂
جانم بفرما
هچی دیگه پام خوب شد خواستم بت بگم دعام کنی پام خوب بشه اخه تقریبا ی هفته پام خیلی درد میکرد ک حتی نمیتونستم روش راه برم
اخی چ بد 🥺 و بهتر که خوب شد❤️🥺
ممنون ♥
بوز💕
حال ندارم وگرنه میزدم :)
از همین الان بازدید پروفت رو شرو میکنم ولی اگه ی دو سه روز مکث کردن بدون نتم دوباره قط شده ولی سعی میکنم 2 روزه تمومش کنم
*کردم
واقعاااا مرسی💕💋
بازم رمان مینویسید؟
بستگی داره🤷🏻♀️
عالی بود
مرسی
عالی
مرسی
عالیییییییی بود اجیییییی 💙 💙 💙 💙
پایانش رو خیلی دوست داشتم ☆ 😍
بازم داستان مینویسی ؟
فدات نپصم 🥴♥️
امممم شاید ولی حالا حالا ها نه 😗💕