خوب دوستان این پارت اخر داستانم هست امید وارم خوشتون بیاد
بعد از صبحانه رفتم طوی گوشیم و یک چرخ طوی اینستاگرام زدم دیدم جونگ کوک یک جوری نگام میکنه ازش پرسیدم سونگ:چی شده جونگ کوک :حرف هایی که دیشب زدی و یادته من کمی فکر کردم گفتم چطور جونگ کوک : همین جوری بعد گفتم
نه چیزی یادم نمیاد دیدم جونگ کوک کمی ناراحت شد و بدون خداحافظی رفت بعد کمی به حرفاش فکر کردم یادم اومد خواستم برم بهش بگم که منصرف شدم و یک فکری زد به سرم
رفتم طوی اشپزخانه یک چیزایی درست کردم رفتم اتاق و یکم تزئین کنم کارم با اتاق تموم شد بعدش خودم هم رفتم اماده شدم یک ارایش ملایم هم کردم منتظر شدم که کوک بیاد (عکس تست لباس سونگ)
یک ساعتی گذشت که دیدو صدای پا میاد رفتم از در نگاه کردم دیدم کوکه رفتم قایم شدم (داستان از زبان جونگ کوک) وقتی گفت نه یادم نمیاد ناراحت شدم و از خوابگاه زدم بیرون تا ساعتای ده خودمو طوی خیابون ها حیران کردم اخرش گفتم که چی بالا خره باید برم خوابگاه که
رفتم خوابگاه دیدم چراغ های اتاق ما خاموش هست سریع رفتم بالا تا در و باز کردم با یک صحنه مواجه شدم (از زبان سونگ) جونگ کوک در و باز کرد تا در و باز کرد همون جا خشکش زد رفتم جلو بغلش کردم و گفتم عقشم عاشقتم و تا اخر عمرم عاشقت میمونم با من ازدواج میکنی کوکی (اتاقی که سونگ تزئین کرده)
خوب تمام از همه همراهان داستانم ممنونم که همراهیم کردن امید وارم که خوشتون اومده باشه دارم دوتا داستان مینویسم اما کی به صف برسی برن خدا میداند خوب بوس بهتون بای کیوتام
آجی جونم به تستی که عکس جیمین داره سر بزن و لایک کن لطفا
حتما
اوخی گذاشتی خیلی عالی بود آجی قشنگ بود ✨🥺🤧💕
ممنون ع، بزم
یکم چرت تمومش کردی خیلی فیلم امریکایی شد
آجی جونم عالی بود.
عالییییییبییی
ممنون نفسم