پارت جدید بیدش😐✋💔
از خواننده گرامی تشکر میشود(چی گفتم😐💔✋)که اگر کمتر از یازده سال سن دارید لطفا یه راست برین بیرون تست البته این پارت چیزی نداره.راستی اگه توی تست حرفی به جیمین زدم ببخشید رمانه قصد توهین نیس
هیچکس متوجه نایتمر نشد که توی تاریکی نگاهشون میکرد. فردا صبح... از زبون نایتمر کش و قوسی به خودم دادم و خمیازه کشیدم و اومدم بیرون از اتاق. چشمم به یونی و جیمین افتاد که تو بغل همدیگه خوابیده بودن. لبخند بزرگی روی لبم اومد که سریع جمعش کردم و دوتاشون رو بیدار کردم. یونی غر غر کنان گفت:ها چیه کی مرد؟ من:مگه حتما یکی باید بمیره تا شما دوتا مرده های بدون تحرک تبدیل به مرده متحرک بشین؟
جیمین بدون باز کردن چشماش دستاش رو بیشتر دور یونی حلقه کرد و گفت:برو بذار بخوابیم. من:سر و کارتون با عزرائیله موقعی ک بیدار شدین:| چند ساعت بعد.. تو آشپزخونه مشغول خورد کردن هویج بودم که یونی اومد داخل آشپزخونه و کلافه پشت صندلی اوپن نشست. از قیافش معلوم بود منتظره من بگم سلام تا غر زدنو شروع کنه. خب،الان موقع ک. ر.م ریختنه!😇
یونی:علیکم سلام:/ من:منتظر بودی سلام کنم؟ یونی:میکردی هم چیزی ازت کم نمیشد. پ چه غ.ل.ط.ی داری میکنی اینجا کو صبحونه؟! قهوش رو دادم بهش. چشم غره ای بهم رفت. من:آخه خداییش کدوم بزی تا حالا قهوه خورده که تو دومیشی؟! یونی:بز ع.م.ت.ه!!!! ز.ن.د.گ.ی.ت.ه قیافتههععع!!! بزور خودمو کنترل کردم. من:باشه حالا چرا عصبانی میشی؟ یونی:چون کل دیشب رو بخاطر همین ع.م.ه بز(من منظورش) که جلوم قد الم(درسته:/؟)کرده داشتم فکر میکردم چه غلطی بکنم که این ن.ن ه م.ر.د.ه(جیمین منظورش) خ.ف.ه شه!
زیرلبی گفتم:حالا تو هم که بدت نیومده بود! یونی:هااااااااااااااااااااااان؟!؟!!!؟!!؟! افتاد دنبال سرم از اینور خونه به اونور خونه😂 یونی:وایسا کاریت ندارم!وایسا کاریت ندارم بت میگمممممم!وایسا عمه ف.لجججج!!!! قه قهه زنان رفتم پشت جیمین ک خواب بود قایم شدم و سپر بلای خودم کردمش. یونی هم حواسش نبود و یه الکتریستیه ساکن از شاخش حواله جیمین کرد که موهاش شبیه انیشتین خدا بیامرز شد😂
بدبخت تا سه ساعت همینطور عین چوب خشک بود که آخرش بالاخره از حالت جیمین بنی انیشتین اومد بیرون😂 سه ساعت قبل...بعد از خوردن الکتریسیته... از زبون جیمین.... -(پچ پچ)جیمینی،جیمینی،اوپا جیمین! چشمام رو باز کردم. چند دفعه پلک زدم تا درست رو به روم رو ببینم. چشمم به صورت خیس دختر رو به روم افتاد. لبخند زد. -اوپا بالاخره بیدار شدی؟
قطره ی اشکش سر خورد و افتاد روی گونم. اشکاش رو پاک کرد و گفت:اوپا تا حالا از نزدیک ندیدمت. بلند شدم و نشستم.فکر کنم توی یه دشت؟! دشت بودم. روی سبزه ها نشسته بودم و نسیم بهاری(نویسنده:یکی بم بگه ع کجا فهمید نسیم بهاریه.مگه فرق داره نسیم با نسیم:/)حالا گند نزن تو فاز-_-. اوکی برگردیم. با ذوق بهم نگاه کرده بود و منتظر بود حرف بزنم.
سرش رو متعجب جلو آورد و خم کرد و گفت:اوپااا خشکت زده؟! و رفت عقب. من:هی به من نگو اوپا. من تا حالا ندیدمت اصن. خندید و گفت:ولی اوپا من تو رو دیدم. من:گفتم نگو اوپا! خنده های بلندی کرد. من:من کجام؟ -اوپا،تو از بدنت جدا شدی. من:اینقد نگو...وایسا،جدا شدم؟! -آره جدا شدی؛البته به طور موقت. من و تو روحای سردرگمیم.
من:یعنی چی؟! -نگران نباش جیمینی تو به زودی بر میگردی ولی من همینجا موندگارم. من:تو چرا منو اینقد خودمونی صدا میزنی؟! مگه من اوپاتم؟! لبخندش رو کوچیکتر کرد و گفت:تو از من بزرگتری پس اوپامی! من:اَششششش!مگه چند سالته؟! -من؟!شونزده سالمه. من:کی هستی تو اصن؟!چرا اینجایی؟!
لبخند غم انگیزی زد و سکوت کرد. من: حالا چرا منو اوپا صدا میزنی؟ -تو شبیه اوپای واقعیم هستی.بعدشم من چند روزی هست که تو رو میشناسم و میدونم تو اوپای خوبی هستی. من:چطور وقتی ندیدمت منو میشناسی؟! -جیمینیییی خ.ر.ی ها مثل اینکه!گفتم دیدمت:/ من:خب حالا اینجا کجا هست؟ -اینجا(تک خنده)دنیای آلیسه. من:هیاااااا شوخی ندارم! -خب،تا حالا دیدی کسی توی کما بره؟ من:هوم. -خب،تا حالا دیدی هیچوقت همون کسی از کما بر نمی گرده؟ من:هوم
-اون میاد اینجا. من:پس چرا اینجا کسی نیست؟ -اونو ببین. و با انگشتش به یه دختر اشاره کرد. -اون یه آدم افسردست.دیگه نمیخواد به زندگیش ادامه بده.پس برای همیشه توی دنیا بدون بدنش میگرده. جلوی دختره یه دروازه باز شد و ازش رفت بیرون.بلافاصله بعدش یکی اومد و یه دروازه باز شد و رفت توش. با دستاش بهش اشاره کرد و گفت:اونو دیدی؟اون رفته تا توی بدن اون دختر افسرده زندگی کنه.بخاطر همینه بعضیا بعد به هوش اومدن خودشون نیستن. من:فهمیدم.
البته،همیشه میتونن تصمیم بگیرن کی برگردن.گاهی یه روز بعد،گاهی سالها بعد. میدونی؟این دنیا برای بعضیا خیلی بهتر از اون یکیه.البته اینجا جای مرده ها نیستاااا!انیووو فقط جای روحای سردرگمه. من:چرا میخوان اینجا بمونن. -نگاه کن. چشماش رو بست و ثانیه ای بعدش جلوش یه پیانوی مشکی بوجود اومد. -حالا ببین. دوباره چشماش رو بست و پیانو تبدیل به یه خرگوش کوچولو شد. من:گرفتم. اوممم..پس یعنی منم میتونم برگردم؟
-معلومه!ولی اوپا!به همین زودی میخوای بری؟ من:خب تو چرا نمیری؟نمیخوای توی بدنت زندگی کنی؟ سرش رو توی پاهاش فرو برد و گفت:من نمیتونم برگردم. من:چرا؟ ایندفعه هم فقط سکوت کرد. به دستش نگاه کردم.یه بند انگشت از انگشت کوچیکش نبود. من:دستت... -دستم چی؟ من:دستت. نگاهی بهش کرد. -آهاااا اینو میگی؟
من:چرا یه بند انگشت نداری؟ همونطور که دستش رو برانداز میکرد گفت:والا خودمم نمیدونم. -راستی،تو باید الان برگردی. من:چرا؟ -:|داش حالت خوبه؟!میخوای اینجا بمونی؟به اندازه کافی منتظرت موندن. من:کیا؟ -:|||||||تو فضایی ها انگاری!میگم،دوست داری بازم همو ببینیم اوپایا؟! من:-_-این دیگه چه صیغشه؟! جلو اومد و گفت:صیغه یورینا طوری! با تعجب به صورتش خیره شدم. -زود زود بگو میخوای یا میخوای؟! شیوه غالب کردنش هم جالبه! من:دوست دارم ببینمت ولی زندگیم رو دوست دارم.
-خو اوپاااا مگه مجبوری حتما جرقه بخوری؟!وقتی خوابیدی بیا. من:هرشبببب؟! -اوپاا چقد مشکل داری!هر موقع خواستی بیای فقط بگو. من:به کی؟! -ک ر.ه ب.ززززز دارم بهت میگم فقط بگوووو!!! و زد زیر گریه. من:خب حالا چرا ناراحت میشی؟ سرش رو آورد بالا و گفت:ناراحت نشدم فقط،میدونی؟یه ذره افسرده ام. من:آه.متاسفم. با دستاش چشماش رو پاک کرد و گفت:نباش.فقط زودتر برو. من:اوووکی:/
سونیک اوما 🥺چرا هرچی دنبالت گشتم نبودی 😢
به جان خودم به تک تک کامنتات پیام دادمممممم نمد چراااااا شاید نیومدهههه😭😭😭💔💔
چرا اومده مال من دیر رسیده😂
من اینو همون وقتی که رفتی دادم 😂
اوکس😂😂😂