سلام دوستان این هم پارت ششم امیدوارم خشتون بیاد و درباره ی داستان نظر بدید ?????
از دید شاهزاده ?نصف شب بود سم روی صندلی نشته بود و سرش بین دوتا دست هاش گذاشته بود هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کرد یک روز قبل رفتن به معادن انتونی باید بین احساس قلبیش و بهترین دوستش (جک)یکی انتخاب می کرد بعد از اون ماجرا دیگه اون شاهزاده همیشگی نشد اون سم شوخ طب تا اینکه با سلینا ملاقات کرد دوباره همون حس داشت انکار تازه معنی زنده بودن درک می کرد و او امید وار بود که سلینا بتونه در مسابقه فردا پیروز بشه
سلینا از خواب پرید و در مقابلش فرماننده رو دید جک گفت تو ...تو... داشتی خواب می دیدی سلینا دستی پشت کمرش، کشید خیس عرق بود اهی کشید. از وقتی به قصر اومده بود کابوس اون روزمی دید روزی که به معادن پا گذاشت روزی که شلاق خورد روزی که موهایش کوتاه شد ......جک گفت سلینا خوبی ؟ سلینا نگاهی به چهره نگران جک انداخت گفت خوبم جک گفت خوب زود اماده باش امروز اولین مسابقه که ناگهان ......
در اتاق سلینا باز شد و سربازی با ترس گفت فرماننده ... جک گفت چی شده ؟..سرباز رفت و در گوش جک حرفی زمزمه کرد جک عصبانی شده بود و نگاهی به سلینا انداخت سلینا با تعجب به جک نگاه کرد فرماننده گفت لازم نیست اماده شی همین جا باش فهمیدی؟ سلینا خواست چیزی بگه که جک از اتاق با سرعت رفت بیرون
از دید جک ?سرباز در گوشم گفت امروز یکی از مشاورین شاه به قتل رسیده و مسابقه امروز کنسل شده جک با سرعت از اتاق سلینا خارج شد دعا می کرد این کار سلینا نباشه به اتاق مشاور رفت جسد مشاور روی زمین بود اما اون چیزی که باعث تعجب فرماننده شده بود جسد مشاور نبود بلکه خون های سیاهی بود که کفت اتاق ریخته شده بود جک گفت کی این اتفاق افتاد؟ سرباز گفت همین صبح فرماننده جک گفت رقابت کننده ها چی .... سرباز گفت توی تالار مبارزه جمع شدن فرماننده گفت پس بریم اونجا و راه افتاده به سمت تالار مبارزه .....
جک وارد تالار شد هیاهو بود که با ورود فر ماننده این هیاهو خاموش شد جک بالای سکو ایستاد و با صدای بلند گفت خوب می دونید که چرا امروز مسابقه نداریم یکی از اشراف زاده های قصر به قتل رسیده و این اطمینان رو می دم تا اون قاتل پیدا میکنم پس بهتر حواستون باشه بعد جک اومد از سکو پاین و دوک پدیکنتون دید که گفت فرماننده شاه احضارت کردهد جک سری به تاکید تکان داد و رفت و دوباره تالار از صدای پچ پچ کردن پر شد
سلینا اروم از اتاق اومد بیرون نمی دونست چه اتفاقی افتاده چرا انقدر قصر خلوت بانو اری رو دید که اومد سمتش گفت بانو کارن باز شما رو ملاقات کردم سلینا گفتم ممنون شما می دونید اینجا چه خبره؟ اری گفت مگه شما نمی دونید یکی از اشراف زاده های قصر کشته شد ه ?سلینا زیر لب گفت اوهومممم که اری گفت خب فرماننده رو کنارتون نمی بینم .... از دید سلینا ? بدخت شدم حالا چی بهش بگم به درگاه خدایان کمک .........که یکدفعه کسی گفت بانو کارن ?
دیدم شاهزاده هست تعظیمی به اری کرد گفت بانوی اری . اری گفت سرورم سم دست سلینا رو گرفت گفت با اجازه اری گفت چی ؟. هنوز حرفش تموم نشد که سم سلینا رو برد یک گوشه ای از راه رو خلوت سلینا دستش از دست سم بیرون کشید گفت چی ؟ چیکارم داری ؟ سم گفت فکر می کردم تو رو نجات دادم ؟ سلینا گفت چی ؟ تو ؟ سم گفت جک کجاس؟ گفتم برای چی از من می پرسی ؟ دوست تو! چی نکنه با هم دعوا کردین که یکدفه سم.....
سم خنده ای از عصبانیت کرد و بازوی سلینا رو محکم کشید سمت خودش چشم تو چشم شدن فاصلشون خیلی کم بود سلینا نگاهی به چشم های پر از خشم وکنجکاوی سم نگاه کرد جذاب بود که سم گفت جک کجاس ؟ سلینا کمی گونش سرخ شد اما نگاهش از سم برداشت گفت گفتم که نمی دونم سم گفت خیلی گستاخی
که یکدفعه شاهزاده نزدیک من شد توی گوشم گفت من تو رو رام میکنم گفتم چی ؟?و بعد دستم ول کرد و رفت من خشکم زد ?
از دید جک ? پشت تالار بزرگ بودم شاه منتطر من بود باید چی بگم ؟ همین که غرق افکار بودم در های تالار باز شد ویکدفعه .........
در حال برسی
مردم از انتظار
قشنگ بود ادامه بده