زندگی ربوده شده، ماجرای واقعی جیسی، نویسنده کتابه. اون در سن یازده سالگی توسط یک مجرم ربوده میشه و هجده سال تمام توی حیاط پشتی خونه حبس میشه...شاید کمی شبیه رمان "اتاق" باشه اما شنیدن این ماجرا از زبان خود قربانی سخت تره. جیسی از یک روز معمولی دختری شروع میکنه که داره میره به مدرسه اما هیچ وقت به مدرسه نمیرسه. وقتی جیسی بالاخره خیلی اتفاقی توسط دو پلیس پیدا میشه، بازتاب زیادی توی افکار عمومی پیدا میکنه. فرد رباینده تحت نظر پلیس بوده اما با این وجود موفق میشه به این راحتی وسط اون همه آدم، سالها اون رو شک.نجه کنه. اون هم با همدستی همسرش! اما علاوه بر سهلانگاری پلیس، چه چیزهای دیگهای باعث شد که جیسی مدتهای طولانی اسیر بمونه؟ چقدر کارکرد ذهن آدمها عجیبه! و چقدر راحت میشه از بیرون برای دیگران نسخه پیچید. 📌هشدار: کتاب حاوی صحنه های خشن است. ◀️ چند سطر کتاب صدای ضعیف قدمهای آدمرب.ا را از اتاق آن طرفی میشنوم. وارد اتاق میشود و یک لیوان میلکشیک دستش است. اول به او لبخند میزنم، میخواهم فکر کند حالم خوب است. به دلایلی فکر میکنم مهم است کنارش ابراز خوشحالی کنم. نزدیک میشود و چمباتمه میزند و میگوید امروز اوضاع کمی متفاوت است. میگوید کارمان که تمام شود میتوانم میلک شیک و غذایم را بخورم. کدام کار تمام شود؟ ناگهان دیگر احساس گرسنگی نمیکنم.
کشور کوچک دومنیکن در آمریکای مرکزی، نقطه ی شروع دوران جدید در کل قاره ی آمریکاست. کریستف کلمب و کشتی هایش در زمان ورود به قاره ی آمریکا، ابتدا در ساحل این کشور لنگر انداختند و شاید همین موضوع نیز باعث شده دومنیکن جمعیتی با اکثریت بالا سفیدپوست و از تبار اسپانیایی داشته باشد، به عکس کشور همسایه ی شمالی اش، هائیتی، که عموما سیاهپوستند. همین تقابل این دو کشور کوچک با مردمانی متفاوت، همواره در تاریخشان ماجراهای بسیاری را موجب شده است. البته در کنار منازعه های مختلف دومنیکن و هائیتی، بیش از سی سال حکومت دیکتاتوری ژنرال تروخیو بر این کشور که با شکنجه و کشتار وحشتناک مردم دومنیکن و حتا مردم هائیتی همراه بود، به دلیل حجم عجیب خش.ونت، فس.اد و تج.اوز یکی از نقاط تاریک و البته پرماجرای این کشور و حتی قرن بیستم است و به همین دلیل دستمایه ی رمان ها و فیلم های بسیاری قرار گرفته است: از «سور بز» شاهکار «ماریو بارگاس یوسا»ی پرویی تا «در زمانه ی پروانه ها» نوشته ی «خولیا آوارز» که خودش اهل دومنیکن است. کتاب «در زمانه ی پروانه ها» به مانند «سور بز» ریشه در واقعیت دارد ولی بیشتر از آن به واقعیت متعهد است. این کتاب داستان سه خواهر مبارز است با نام خواهران میرابال که زندگی شان از اواخر دهه ی سی قرن بیستم تا روزهای پایانی حکومت تروخیو روایت می شود. خواهرانی که خودخوانده به «پروانه ها» شهره شدند و سال های متمادی با یکی از خونریزترین رژیم های تاریخ دست به مبارزه زدند. «خولیا آلوارز»، کتاب «در زمانه ی پروانه ها» را با روایتی جذاب و در فرمی میان یادداشت، نامه و خاطره نگاری نوشته و قریب به 22 سال زندگی و مبارزه ی زنانی را به داستان درآورده که سردمدار ایستادگی برابر حکمرانی دهشتناکی بودند که هیچکس در آن، حتی لحظه ای امنیت و آرامش نداشت. افتخارات کتاب در زمانه پروانهها: - نامزد جایزه داوران حلقه منتقدان کتاب ملی برای داستان در سال 1994 - برگزیده کتاب برتر سال 2004 در «یک کتاب یک شیکاگو»
من تنها زن صحنه بودم اثر مری بندیکت با ترجمۀ گلی نژادی، اثری در حوزۀ بیوگرافی محسوب می شود. حکایت زندگی هدی لامار؛ بانویی هنرمند که زمانی هنرپیشه ای چیره دست بود و سپس به بازیگری بزرگ در صحنه سیاست بدل شد. «زیباترین زن جهان» چیزی نبود که برای او کافی باشد، او بلند پرواز بود و این بلند پروازی را با ثبت اختراعاتی ماندگار کرد. طراحی یک سیستم راهنما برای اژدرهای نیروهای متفقین که از طریق تغییر فرکانس مانع از ردیابی توسط دشمن می شد؛ اثری بود که باعث شد نام او در تاریخ ماندگار شود و ردپای فعالیت های علمی او در فن آوری بلوتوث و وای فای نیز به چشم می خورد. روایت کتاب من تنها زن صحنه بودم در هفدهم مه 1933 آغاز می شود و تا چهارم سپتامبر 1942 ادامه می یابد؛ روایتی که هم شروعی شورانگیز دارد و هم پایانی درخشان و مخاطب را با خود به لحظه های پرهیجان تاریخ می برد. «در پایان، آیا همان شخصی شده بودم که آنان پیش از آن تصور می کردند؟ برای هر کس دیگری هدی لامار بودم. فقط صورتی زیبا و بدنی نرم. من هرگز هدی کیسلر نبودم؛ مخترعی بلندپرواز، متفکری کنجکاو و یهودی. من هرگز پشت نقش های بسیاری که روی صحنه های خاموش و روشن بازی کردم، خود واقعی ام نبودم.» هِدی لامار، زنی که یک تنه مرزهای زیادی را جابجا کرد. او با زیبایی مسحورکننده اش روی صحنه تئاتر و سینما بر تاریخ هنر تأثیر می گذاشت و در پشت صحنه، اتفاقات جنگ جهانی دوم و روابط هیتلر با مقاماتش را تغییر می داد. با هوش و استعداد عجیبی که داشت، مهندس و مخترعی خودآموخته شد و در هر حوزه ای پا گذاشت، تأثیرگذار و خلاق بود. این رمان بر اساس زندگی یکی از مهم ترین زنان تاریخ سینما و فرهنگ عمومی و حتی سیاست نوشته شده است و گیرایی فراوانش باعث می شود خواننده همه چیز را از دریچه ذهن لامار ببیند و با تمام وجود احساس کند. او بیش تر از بسیاری از مدافعان حقوق زنان برای کسب حق برابری با مردان جنگیده است و کم تر نامی از او برده می شود و از این رو، این رمان همچنین بخش های ناگفته ای از تاریخ مبارزات زنان را فاش می کند. قسمت از کتاب: ۱۷ مه ۱۹۳۲ وین، اتریش پرده نمایش پایین آمد. بازیگران دیگر هاج و واج به من نگاه میکردند من شانههایم را بالا انداختم و سر تکان دادم. امیدوار بودم تعجب و نارضایتی خودم را از آن حالت نشان داده باشم. در میان تبریک گوییها، با سرعتی مناسب به اتاق رختکن بازگشتم و در را بستم. خشم و نگرانی در من موج میزد که چگونه این گلها تمرکز مرا از مهمترین دستاورد زندگیام منحرف کرده است. نقشی که کمک میکرد من سابقه بازیگری در فیلم اکستازی را کاملا پشت سر بگذارم. باید میفهمیدم که چه کسی این کار را با من کرده است. آیا این کار هرچند نادرست با نیت خیر بوده یا این که قصد دیگری داشته است؟
دزیره مشهورترین رمان آنماری سلینکو، نویسنده اتریشی–آلمانی است. سلینکو در این اثر، روایتی از زندگی دزیره کلاری ارائه میدهد. دزیرهای که در ابتدا عاشق ناپلئون میشود اما پس از اینکه ناپلئون دلش را میشکند، ملکهی سوئد میشود. دربارهی کتاب دزیره قهرمان اصلی رمان دزیره، برناردین اوژنی دزیره است. دزیره کلاری ملقب به دزیدریا، ملکه سوئد و نروژ، دختر آقای فرانسوا کلاری تاجر ابریشم و اهل مارسی بود که در هشتم نوامبر سال ۱۷۷۷ میلادی در مارسی فرانسه چشم به جهان گشود. خواهر دزیره که ژولی نام داشت، با ژوزف بناپارت، برادر ناپلئون بناپارت، عروسی کرد. دزیره عاشق ناپلئون شد و در ۱۷۹۴ با ناپلئون بناپارت نامزد شد، اما دو سال بعد ناپلئون نامزدی خود را با او به هم زد و در هشتم مارس ۱۷۹۶ با ژوزفین دوبو هارنه ازدواج کرد. هنگامی که دزیره از این موضوع اطلاع یافت، به ناپلئون نوشت: «تو زندگی مرا به سوی بدبختی سوق دادی و من هنوز ناتوان از فراموش کردن توام». این عشق، دزیره را به پاریس کشاند. او چندی بعد ژنرال ژان باتیست برنادوت، که فردی مدیر، باتجربه و کارآزموده بود، ازدواج کرد. او جنگهای پیروزمندانه و افتخارآمیزی انجام داد و به خاطر خوشنامی خود از طرف مجلس ملی سوئد به ولیعهدی آن کشور برگزیده شد و سپس در ۱۸۱۰ رسماً پادشاه آن کشور شد. آنماری سلینکو در رمان دزیره به شرح زندگی و عشق دزیره و ناپلئون به یکدیگر پرداخته است. او با زیبایی هرچه تمامتر داستان پیشرفت دزیره بعد از به هم خوردن نامزدیاش با ناپلئون را نوشته است و داستان جذابی پیش روی خوانندگان قرار داده است که خواندنش میتواند بسیار لذتبخش و در عین حال آموزنده باشد. بخشی از کتاب دزیره: من مایه ننگ و رسوایی فامیل هستم پس از ننگ و رسوایی فامیل، اتفاقات زیادی رخ داده. نمیدانم چگونه همه را شرح بدهم. قبل از هر چیز انیته آزاد شده و هماکنون در طبقه پایین در اطاق غذاخوری با مادرم، ژولی و سوزان نشسته و چنان با عجله و اشتها غذا میخورد که گویی ماهها رنگ غذا را ندیده است، در صورتی که بیش از سه روز زندانی نبوده. ثانیاً با مرد جوانی که دارای صورت قابل توجه و نام بسیار مشکل و غیرقابل تلفظی است ملاقات کردم. نام یونانیات، بوناپارت، چیزی نظیر این اسامی است. ثالثاً آن پایین همه از من عصبانی هستند. مرا مایه ننگ فامیل خطاب کرده و با تغییر مرا به اطاق خوابم فرستادند. آنها مراجعه انیته را جشن گرفتند و با وجود این که مراجعه و ملاقات البته اصولاً با پیشنهاد من بوده همه مرا سرزنش و ملامت میکنند و هیچکس نیست که بتوانم با او درباره همشهری بوناپارت صحبت کنم. اسم بسیار مشکلی است، هرگز نمیتوانم به خاطر بیاورم. راستی کسی نیست که من بتوانم در مورد این مرد جوان با او گفتگو کنم، ولی پدر خوب و عزیز من میدانست چقدر به انسان سخت میگذرد اگر منظور او را نفهمند و یا بد تعبیر کنند. به همین علت این دفتر خاطرات را به من داد.
«آیین خاکسپاری» اولین رمان هانا کنت است که بر اساس یک رویداد واقعی نوشته شده است. این یک داستان تأثیرگذار و تفکربرانگیز بر اساس زندگی زنی محکوم به م.رگ، که نامزد جایزه گاردین و بهترین داستان تاریخی به انتخاب گودریدز بوده است. هانا کنت، با نگارش این کتاب به شکلی هیجانانگیز به زندگی زن جوانی به نام اگنس مگنوس داتر که در اوایل قرن نوزدهم در برابر همگان در ایسلند گردن زده شد، جان بخشیده است. «اگنس مگنوس داتر»، به جرم ق.تل و س.وزاندن جس.د دو مرد، به کشتزاری دورافتاده در شمال ایسلند، جایی که او بخشی از کودکی خود را در آن گذرانده، فرستاده میشود تا در حالی که منتظر اجرای حکم اع.دام خود است، به خانواده سرشناس و باایمان ساکن آن کشتزار کمک کند و پیش از م.رگ کمی متبرئه شود. اما خانواده نگران و هراسان از اینکه آدمک.شی را در خانه دارند، از او دوری میکنند. فقط کشیشی که راهنمای معنوی اگنس است، تلاش میکند تا او را بیشتر بشناسد. با گذشت روزهای زمستان و نزدیک شدن روز اع.دام، خانم خانه و دخترانش میفهمند که روایت دیگری هم در ماجرای برهاماوِی ق.تل وجود دارد که ممکن است در اجرای حکم اگنس تغییری ایجاد کند. داستان «آیین خاکسپاری»، با اشعار نغز و فضاگیریهای تکاندهندهاش، همانطور که زندگی فردی را در زمان و مکانی دور روایت میکند، پرسشی غمانگیز را در ذهن خواننده ایجاد میکند: وقتی زندگی یک زن وابسته به حرفهایی است که دیگران درباره او میزنند، چگونه میتواند امیدوار باشد که سختیها و رنجهای آن زندگی را تحمل کند؟
«اعتراف به زندگی»، زندگینامهی شخصی پابلو نرودا، شاعر بزرگ شیلیایی و برنده نوبل ۱۹۷۱ است.کتاب دوازده فصل دارد که نرودا در آن با نثر شاعرانه و گیرای خود از زندگی، افکار و اشعارش میگوید. پابلو نرودا آخرین سطرهای این زندگینامه را نزدیک به دو هفته پیش از مرگش در سپتامبر ۱۹۷۳ نوشت و هرگز فرصت ویرایش و چاپ آن را نیافت. این کار را همسر او ماتیلده اوروتیا و دوست نزدیکش میگل اوترو سیلوا شاعر و نویسندهی سرشناس ونزوئلایی به فرجام رساندند. بخشی از متن دلنشین این اثر را میخوانید: «در بازگشتم به شیلی، گلوگیاه در خیابانها و پارکها به پیشوازم آمد. بهار زیبای ما برگ درختان جنگل را به رنگ سبز روشن نقاشی کرده بود. آنگونه که قلب انسان به عشق نیاز دارد، خیابانهای خاکستری پایتخت ما هم نیازمند گلوگیاه است. طراوت این بهار زیبا را نفس کشیدم. وقتی از کشور خود دور هستیم، هرگز زمستان آن را به یاد نمیآوریم. دوری، مسافت، سختی زمستان، و شهر و روستای فراموششده، و پاهای برهنهی بچهها در زمستان را از یاد میزداید. دوری، تنها خاطرهی سبزی بهار را، گلهای زرد و سرخ را و آسمان آبی سرود ملیمان را زنده میکند. این بار بهاری را که در رؤیاهایم بود به چشمم میدیدم. اما بر دیوارهای شهر گیاهی از نوع دیگر هم روییده بود، و آن پردهای بود از نفرت که در جایجای دیوارها به چشم میخورد. پوسترهای ضدکمونیستی که سراسر، دروغ و توهین بود؛ پوسترهایی علیه کوبا، علیه شوروی، پوسترهایی علیه صلح و انسانیت؛ پوسترهایی که از آنها بوی خون به مشام میرسید و بوی جنایتهای حاکمان. این بود آن نوع دیگر رستنی بر دیوارهای شهر.»
دربارهٔ کتاب خفاش شب احتمالاً به یاد دارید که در اواسط دههٔ هفتاد شمسی تیتر تمام روزنامهها و خبرها دو کلمه بود: خفاش شب. قات.لی که به صورت زنجیرهای زنان را به قت.ل میرساند و بعد از دستگیریاش ترس و خشم عمومی جامعه را برانگیخته بود؛ بهگونهای که زنان بهتنهایی از خانه بیرون نمیرفتند و تا مدتها اصطلاح خفاش شب باعث میشد زنان احساس امنیت نکنند. غلامرضا خوشرو کورانکردیه نام این قات.ل بود که بعدها هم اع.دام شد. اما این پروندهٔ پرحرفوحدیث، بهمعنوی، باز مانند سؤالهای زیادی وجود داشت که برایشان پاسخی پیدا نشده بود تا ترسناکترین پروندهٔ جنایی و پلیسی تاریخ ایران هنوز ناتمام باقی بماند و تمام زوایای این ماجرا روشن نشود. سیامک گلشیری با بررسی و واکاوی در اسناد گوناگون دربارهٔ این قت.لها و زندگی و شخصیت قات.ل، رمان «خفاش شب» را نوشته است. درواقع کنجکاویهای شخصی گلشیری او را به ابعاد تازهای از این شخصیت رسانده که با مایههای داستانی درخور تأمل، کتاب را به رمانی جنایی و روانشناختی تبدیل کرده که جنبههای بسیار قوی نقد اجتماعی نیز در آن وجود دارد و همین مشخصهها موجب شده کتاب «خفاش شب» به اثری متفاوت در ژانر خودش بدل شود. شاید پس از خواندن این رمان نگاه تازهای به جریان خفاش شب داشته باشید. بخشی از کتاب خفاش شب قاسم به پیکان سفیدی اشاره کرد. «همینه.» لیلا چشمش به زنی افتاد که روی صندلی عقب نشسته بود و چادر سیاه به سر داشت. قاسم در صندوق را باز کرد. به دختر گفت: «بدین بذارمش عقب.» با سر به چمدان اشاره کرد. لیلا گفت: «زیاد بزرگ نیست.» «میآرمش جلو.» قاسم گفت: «اینطوری راحتتره.» وقتی میخواست چمدان را بگیرد، به دختر نگاه کرد. اولین بار بود که اینطور دقیق به چهرهاش نگاه میکرد. متوجه ماهگرفتگی کوچکی کنار گونهٔ چپش شد. با اینهمه با خودش فکر کرد اصلاً انگار از مدتهاست دختری به این زیبایی ندیده. فکر کرد اصلاً انگار از همهٔ زنهایی که تا آن موقع دیده، زیباتر است. چمدان را گذاشت توی صندوق و درش را چندبار به هم زد تا بسته شد. گفت: «بفرمایین.» به ماشین اشاره کرد. لیلا در عقب را باز کرد و سوار شد. یک لحظه بوی بدی به مشامش خورد. به زن نگاه کرد که چسبیده به در سمت چپ، بیرون را تماشا میکرد. قاسم ماشین را روشن کرد و دندهعقب گرفت. همانطور که ماشین را از میان دو ماشینی که دو سویش پارک کرده بودند بیرون میآورد، نگاهش به دختر بود. فکر کرد ماهگرفتگی او را حتی زیباتر هم کرده. زد توی دنده و حرکت کرد. کمی بعد انداخت توی خیابانی که به در خروجی پارکینگ منتهی میشد. به بالای خیابان که رسیدند، لیلا برگشت و پشتسرش را نگاه کرد. داشت دنبال ماشینی میگشت که مزدا سوار کرده بود. وقتی ماشینی را ندید، فکر کرد حتماً زودتر از آنها از ترمینال بیرون رفته. تکیه داد و از پنجره زل زد به بیرون. کمی بعد چشمهایش را بست. دلش میخواست به هیچچیز فکر نکند.
کتاب فهرست شیندلر، رمانی نوشته ی توماس کنیلی است که اولین بار در سال 1982 انتشار یافت. در سایه ی اتفاقات هولناک آشویتز، کارخانه داری آلمانی به اسطوره ای زنده برای یهودیان شهر کراکوف در لهستان تبدیل شد. او مردی زن باره، دائم الخمر و لذت طلب بود، اما برای آن ها به یک منجی مبدل گشت. این، داستان خارق العاده ی اسکار شیندلر است: مردی که جان خود را به خطر انداخت تا از مردم بی گناه در لهستان تحت اشغال نازی ها محافظت کند؛ مردی که به خاطر جنگ، به انسانی با یک مأموریت بزرگ تبدیل شد. توماس کنیلی با استفاده از شهادت های واقعی افراد نجات یافته توسط شیندلر، به شکلی درخشان، شجاعت و زیرکی انسانی خوش قلب را در میانه ی جهنمی توصیف ناپذیر به تصویر می کشد. قسمت هایی از کتاب فهرست شیندلر پایان صحبت آن ها اسکار حرف تازه ای را پیش کشید. او گفت: «در چنین شرایطی باید برای کلیساها سخت باشد که به مردم بگویند پدران آسمانی، از آن ها حتی از مرگ یک پرنده ی کوچک هم مراقبت می کنند.» آقای شیندلر، دلش نمی خواست در دنیایی که حتی ارزش یک بسته سیگار را ندارد، جای کشیش باشد. اشترن حرف او را تایید کرد اما می دانست تنها مرجع کتاب مقدس برای شیندلر فقط یک جمله بود؛ آن هم یک آیه عبری از تلمود: «کسی که زندگی یک انسان را نجات دهد، زندگی تمام جهان را نجات داده است.» قبول، هر اشترن، اگر خدا انسان را با شمایل خود خلق کرده، کدام نژاد بیشترین شباهت را به او دارد؟ آیا یک لهستانی بیشتر از شخصی اهل چک به او شباهت دارد؟ جهان اخلاقی، اینجا آنقدرها هم از بین نرفته بود. واژگون شده بود، مثل یک سیاهچاله، زیر فشار تمام شرارت های زمین.
این کتاب داستان خارقالعاده راس اولبرایت، یک انقلابی آزادیخواه آرمانگرا را مستند میکند که یکی از تفکر برانگیزترین و خطرناکترین اظهارات را در رابطه با جامعه آزاد بودن آمریکا یا به همین دلیل جهان تا به حال شناخته است، به تصویر میکشد و ترسیم میکند که زندگی انسان تا چه حد ویرانگر و انحطاطبخش شده است. نیابت تمدن ها بر خودش تأثیر می گذارد. داستان واقعی باورنکردنی مردی که یک امپراتوری آنلاین میلیارد دلاری مواد مخ.در را از اتاق خوابش ساخت – و تقریبا از آن فرار کرد. در سال 2011، یک برنامه نویس آزادیخواه 26 ساله به نام راس اولبریخت، بازار آزاد نهایی را راه اندازی کرد: جاده ابریشم، یک وب سایت مخفی که در دارک وب میزبانی می شد و هر کسی می توانست هر چیزی را تجارت کند – دارو، نرم افزار هک، گذرنامه های جعلی، پول نقد تقلبی، سموم. – عاری از چشم بیدار دولت.
توروخدا یه کتاب فانتزی هم بر اساس واقعیت باشه من یه امیدی پیدا کنم به آرزو هام
عالی بودد
پستات درباره کتاب خیلی قشنگن
ممنونم😁
پستای تو هم خیلی قشنگن