سلام دوستان بالاخره بعد از چند ماه اومدم براتون با فصل دوم این داستان امیدوارم لذت ببرید
اگه پارت های قبل نخوابید موضوع داستان براتون مشخص نمیشه پس حتما بخوانید ☺☺
جک داشت از سالن بر میکشت که دید ته راه رو در سر داب بازه شمشیر خود رو از غلاف در آورد و حالت دفاعی گرفت آروم آروم از پله ها پاین می رفت که سایه ای دید تا اومد به چرخه خنجری زیر گلوی اون رو خراش کوچکی داد و بعد نفس های گرمی به لاله گوشش خورد و صدایی اغواگرانه به گوشش خورد که نفس حبس شده خود را آزاد کرد و برگشت سمت سلینا که توی چشم هاش شیطنت مشخص بود رگ های پیشانیش برجسته شد و غرید اینجا چی کار میکنی ؟ سلینا شانه هاش به نشونه بی خیالی بالا انداخت گفت حوصلم سر رفته بود یه گشتی زدم جک دست اون محکم گرفت طوری که صدای اخ مانندی از سلینا تولید شد .
سلینا با صدای نسبتا بلندی گفته چته رم کردی جک اون از سر داب بیرون کشید و در سر داب بست همین طور که دست سلینا رو می کشید تا از راه رو بیرون بیان غرید تو ادم نمی شی حتما باید یکی از نگهبان ها تو رو ببینه و به شاه گزارش بده و از مسابقه حذف شی سلینا خشمگین گفت منو تهدید نکن فرمانده جک . جک گفت تهدید نکردم هشدار دادم که بدونی اگه می زارم که تو اتاق باشی و بیرون بیای به جای اینکه زندان باشی فقط به خاطر شاهزاده است سلینا که از این بحث خسته شده بود پوفی کشید و دستش از دست فرمانده بیرون کشید و خودش جلو تر از فرمانده راه افتاد به اتاق اون که رسیدن جک سری برای سرباز های که نگهبانی می دادن تکون داد و بعد رو به سلینا کرد گفت فردا آماده باش باید برای مسابقه آمادگی داشته باشی .سلینا سری تکون داد و جک از در بیرون رفت .
سلینا یکی از اون کتاب هایی که شاهزاده به اون داد باز کرد و شروع به خوندن کرد انقدر غرق کتاب شده بود که متوجه حضور کسی نشد که پشت سرش ( کتاب غمگینی هست) سلینا با صدای شاهزاده برگشت گفت شما کی اومدین که من متوجه نشدم شاهزاده لبخند دلفریبی زد که باعث شد چیزی درون سلینا تکون بخوره شاهزاده گفت اگر می دونستم انقدر کتاب دوست داری بهت نمی دادم سلینا با تعجب کتاب رو بست و یک تای آبروی خود رو بالا داد گفت چرا ؟ شاهزاده جلو رفت و جلوی سلینا زانو زد و گفت چون به اون کتاب بیشتر توجه نشون میدی تا من و بعد سرش خم کرد و چشمانش رو معصوم کرد چند دقیقه بعد صدای قهقهه سلینا در اتاق پخش شد
شاهزاده که لبخند روی لب های سلینا رو دید خوش لبخند محوی زد ساینا گفت به کتاب هم حسودی میکنی شاهزاده ! شاهزاده ( سم) گفت به هر چیزی که تو به اون بیشتر من توجه میکنی حسودی میکنم سلینا سرش نزدیک به شاهزاده کرد و کمی دور تر از لب اون رو بوسید گفت تو برام با ارزش تری از همه چی هستی
همه تو سالن جمع شده بودن امروز روز مسابقه بود پشت اون پرده های مشکی مشخص می شد که مسابقه چیه همهمه ای درون سالن به پا بود ....
ناقوس به صدا درآمد و مردی کچل با هیکلی ورزید بالای سکو ایستاد و گفت این مسابقه ، نشون دهنده مهارت های شماست پرده ها کشیده شد و چند ظرف روی شش میز بود مرد گفت درون این ظرف ها سمی است که شما باید تشخیص بدید و از نظر قوی تا ضعیف بودن سم اون ها رو بچینید یکی از این ظرف ها سم نیست اون پیدا کنید و بخورید اگه اشتباه اون نوشیدنی درون ظرف بخورید خواهید مرد و بعد دوباره ناقوس به صدا درآمد و اون مرد گفت شروع مسابقه رو اعلام میکنم زمان شما محدود هست
سلینا به همراه اون پنج نفر به سمت میز ها رفتن روی هر میز ۸ تا جام بود با توجه به آموزش های گذشته ای که داشت سخت نبود تشخیص سم ها به ترتیب هر جام رو با تشخیص رنگ یا بو اون رو با توجه به قوی یا ضعیف بودن چید موند دو تا جام که یکی از آن ها مثل آب بود هیچ رنگ و بویی نداشت و دیگری مانند شراب قرمز بود مونده بود که کدوم از اون ها سم و کدوم سم نیست !
نگاهی به مرد روبه روش کرد که یکی از جام ها رو نوشید بعد مردمک چشم هاش سفید شد و صورتش کبود شد و افتاد رو زمین ترس تمام سلول به سلول سلینا رو تسخیر کرده بود نمی دونست بالاخره تصمیم گرفت که جام بی رنگ بر داشت تا بنوش که یکدفعه.....
اگه از این داستان خوشتون اومد حتما نظر بدید که ادامه بدم یا نه ممنون ☺☺☺
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خیلی عالیههه،لطفا ادامشو بزار
لطفا پارت بعدی رو بزار💖،از انتظار دارم دیوونه میشم💔😂
وایییییییییییییییییییییییییییییییی اومدی ممنون