پارت دوم نایتمر.خب ببخشید اگه دیر اومد💜💃اگه کوتاهه قول میدم پارت بعدی رو سریعتر بدم😐😂💜
همونطور که قبلا نویسنده زحمت کشتان(آره جون خودم😐😂💔)گفته است این داستان حاوی صحنه هاییست که ممکن است خشونت بار باشد لذا ورود افراد زیر یازده سال ممنوع میباشد ناظر تایید کنیاااا والا ذکر کردم😐😂
دستمو بردم پشت سرم و شمشیرم رو برداشتم. پاورچین پاورچین از آشپزخونه اومدم بیرون و سریع اومدم توی هال و بدون نگاه کردن به طرف عربده زدم و شمشیرو گرفتم زیر گلوش که اونم متقابلن جیغی زد. چه جیغ آشنایی. وایسا ببینم😳 چشمامو باز کردم ولی به محض باز کردن چشمام سنگینی زیادی رو روی شونه هام حس کردم و نزدیک بود بیفتم که تعادلم رو حفظ کردم.
به دست پسره که دور گردنم بود و پاهاش که دور کمرم حلقه شده بود(چرا منحرف شدم؟! :| آقا رفته رو کولش الان آویزونه طرفه برین ظرفاتون رو بشورین منحرفا😑)نگاه کردم و فهمیدم چرا داشتم میفتادم. من:یاااااا بیا پایین ببینم اون بالا چه غلطی میکنی؟ -(با گریه های وسطش)بیام پایین که.... این حیوون وحشی ....خونین مالینم... ک..کنههع؟!.
حیوون وحشی😐؟!کدوم حیوون وحشی؟! چشمم به یونی(حیوون خونگیم) افتاد که داره با دستاش خودشو میتکونه. من:چیکار کردی این بدبختو اینقد ترسیده؟ با لحن طلبکارانه ای گفت:تو بودی وقتی یه غریبه پا روی دلت میذاره و بدون اجازه وارد خونت میشه زخمیش نمیکنی؟ من:اوکی اوکی من تسلیم ولی این پسره که غریبه نیست!
چپ چپ نگام کرد و گفت:تو خودت اسمش رو نمیدونی میگی غریبه نیست؟ چشامو بالا انداختم و زیرلبی گفتم:خفت میکنم. من:بیا پایین دیگه چیزی نیس. -(کلا الان هر چی حرف میزنه شما تصور کنین داره گریه میکنه) نمیتونم. من:باشه پس خودم میذارمت پایین برگشتم سمت مبل و و پرتش کردم روش.
من:این حیوون خونگیمه. اسمش یونی هس. موجود بی خطریه... که اینجاش یونی پرید وسط حرفم و مثل گاوا توی زمین گاو بازی سمش رو به زمین کشید و نفسش رو از توی دماغش داد بیرون که باعث شد پسره پشتم قایم شه.
من:اینو پس میگیرم.(رو به یونی و با انگشت اشاره)یااااا یونی سمت این بری با من در افتادی. دوباره نفسش رو از توی دماغش داد بیرون و رفت خوابید. من:حالا اسم تو چیه. -پار..پارک جیمین. من:منم نایتمرم.چرا گریه میکنی حالا؟ به پاش اشاره کرد. شلوارش خونی شده بود.
پاچش رو زد بالا و زخم روی پاش رو نشون داد. زخمی که هر لحظه گسترش پیدا میکرد و واقعا هم دردناک بود. با دیدنش،یاد اونموقع افتادم. همون موقعی که یاتاشی رو کشتن🙂💔 با استفاده از همین طلسم بود. سردی اشک روی گونم رو هس کردم. سریع و دستپاچه خودمو جمع و جور کردم. دستم رو گذاشتم روی زخمش و یه ورد زیر لب خوندم. من:حالا دیگه خوب شد.
عصبانی سمت یونی رفتم و روی زانو هام خم شدم یه سانتی متری صورتش با حرص و آروم گفتم:یه بار دیگه این طلسم رو انجام بدی سرت زیر خاکه! انقد لحنم تند و ترسناک بود که توی چشماش اشک حلقه زده بود. من:همین الان هم میری ازش عذرخواهی میکنی.
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. چند ثانیه ای بیشتر نگذشت که یونی هم از اتاقش اومد بیرون و همونطور که سعی میکرد با غرورش کنار بیاد و با دست و پاش ور میرفت،به جیمین میگفت:بخاطر اون،متاسفم. فکر کردم یه مزاحمی. جیمین هم لبخند بزرگی زد و گفت:مشکلی نداره. بعدش هم یونی رو بغل کرد که با زدن سم یونی توی صورتش ولش کرد😐😂
........ با اشک به رو به روم خیره شده بودم. داشتم جون کندنش رو میدیدم. داشتم بدنش رو میدیدم که خونی تر میشد. چشمام رو روی هم فشار دادم و سعی کردم ناله هاش رو نادیده بگیرم. طاقت نیاوردم و روی زمین افتادم. بلند بلند گریه کردم. کم کم رمقش کمتر شد. دیگه تکون نمیخورد. دیگه ناله ای نمیکرد. اون خوابیده بود. خوابیده بود و قلب منم همراه خودش برده بود. ناله هام بلند تر شد. دستی روی شونه هام اومد و گفت بلند شو،بلند شو،بلند شووو!!!
چشمام رو باز کردم و جیمین رو جلوم دیدم و شروع کردم به نفس نفس زدن. جیمین:حالت خوبه؟ یه ذره آروم تر شدم و گفتم:آره حالم خوبه. میخواستم گریه کنم. جیمین:کابوس دیدی؟ چرا این پسره الان باید اینجا باشه؟ من:گمشو بذار بخوابم. جیمین:نمیخوای تعریفش کنی؟باعث میشه آروم شی. صاف نشست و با لبخند گفت:من گوش میدم. با بی تفاوتی گفتم:برام مهم نیس.شب خوش پتوم رو کشیدم روی سرم و منتظر بودم که بره.
جیمین:باشه. بلند شد و رفت. به محض رفتنش هق هق های بلندش زدم. اینقد ناله کردم و دست و پا زدم که غش کردم. آروم تر که شدم،یه نگاهی به ساعت کردم. چهار صب بود. دیگه خوابم نمیبرد پس بلند شدم و رفتم جیمینو بیدار کنم. با دستام تکونش دادم و آروم صداش زدم. جیمین:بذار بخوابم هیونگ. هنوز خوابم میاد یدونه محکم زدم تو دستش که باعث شد از جاش بپره هوا. جیمین:ها چیه چطور شد؟! چشماش نیمه باز بودن و آروم و ناله مانند حرف میزد.
من:کجا زندگی میکنی؟ جیمین:ها؟ من:کُ.جا.زن.دِ.گی.می.کُنی؟؟؟ جیمین:هان؟! من:ای بابا!تو هم که فیوزت پریده. جیمین:فیوز چیه؟ من:😐.بگیر بخواب نباید بیدارت میکردم. جیمین:بیدار کیه؟ 😐😐😐😐😐😐😐 خوابوندمش و پتوش رو روش کشیدم و گفتم:بخواب بخواب برای مغزت بهتره😐 در حالی که دیگه آخرای هوشیاریش بود گفت:مغز چیه؟ من:چیزی که تو نداریش حالا بخواب.
جیمین:من...من..نمیخوام..بخوا جملش رو تموم نکرد و خوابش برد. درو باز کردم و رفتم بیرون. همینطور که قدم میزدم اسم واحدا رو میگفتم:۵,۷۱,۶۴,و بالاخره۲۴! نگاهم به شخص رو به روم افتاد. یه خانم نیمه انسان که پایین تنش کلا شبیه هشت پا بود. تقریبا سی/چهل ساله.با مو و لباسای عهد قاجاری.
پشت میز نشسته بود و یه عینک کوچولو هم داشت که داشت باهاش یه کتابی رو مطالعه میکرد و با دست و پاهاش هم قفسه هارو مرتب میکرد. با بی تفاوتی همونطور که به کتابش زل زده بود گفت:چیزی لازم داری؟ من:برنامه های آینده رو میخوام. -همشون رو؟ من:همشون. سریع از توی قفسه های مختلف چند تا پوشه رو در آورد و داد بهم. با همون قیافه پوکرش بدون چشم برداشتن از روی کتابش گفت:گمشون نکنی.باید تا هفته دیگه برگردونی. من:متوجه شدم. کتابا رو برداشتم و رفتم داخل خونه.
بردمشون داخل اتاقم و گذاشتمشون روی میزم. من:«نفس عمیق»بریم که شروع کنیم چند ساعت بعد... تموم برنامه ها رو مرتب و منظم،دسته بندی کردم. برنامه های یه هفته،یه ماه،سه ماه،شیش ماه،نه ماه و در نهایت یک سال آینده. سازمان پیشرفته ای بود و کارای بزرگی انجام میداد اما کم پیدا میشد کسی که از وجودش با خبر باشه.(انگار اسلاید برای اولین بار کم اومد.نتیجه چالش داریم)
پرفکت💜💜
به به آیدل عزیزم اعلام حضور کردی😂❓مرسییییی😻💃
عالی و خوب ناز 😍مرسی اومونی خیلی خوب بود😘
عااااای مین یونگمممم نگرانت بودم گفتم گمشدی😐💜😘
مرسیییااااا😻💃