اینم یه تک پارتی از سهون 😘💖
نکته : تو ایران به دنیا اومدی و برای تحصیل اومدی کره بعد از تحصیل هم توی یه شرکت تبلیغاتی مشغول به کار شدی.........بازم بهت اضافه کار داده بودن خیلی خسته بودی همه ی کارا روی دوش تو بود رئیست اومد بالای سرت ایستاد و با طعنه نگاهت کرد و چندتا پرونده انداخت جلوت. _باید برای کمپانی اس ام یه طرح خاص طراحی کنی تا برای آلبوم جدید اکسو انتخاب بشه فهمیدی یا نه اگه بد بشه صد در صد اخراجی. آب دهنت رو قورت دادی و آروم سر تکون دادی. _باشه. با کفشای پاشنه بلندش تق تق کنان از کنارت رد شد و رفت. تا دیر وقت مشغول طراحی بودی تا اینکه یه طرح خاص مد نظرت پیدا کردی و اونو کشیدی بعد وسایلت رو جمع کردی و از شرکت خارج شدی برگشتی خونه. حسابی خسته بودی خودتو پرت کردی روی تخت سریع چشمات گرم شد. ساعتی که تنظیم کرده بودی شروع کرد به زنگ خوردن صداش رو قطع کردی و آماده شدی همون موقع تلفنت زنگ خورد رئیست داشت زنگ می زد. _الو _امروز خودت باید طرح رو تحویل کمپانی بدی همه درگیر پروژه ی جدید هستن. خواستی مخالفت کنی که سریع گوشی رو قطع کرد. باز تلفنت زنگ خورد این دفعه مادرت داشت زنگ می زد جواب دادی. _الو سلام مامان. _الو سلام دخترم من و پدرت داریم میایم اونجا پیشت برای سفر. چشمات گرد شد حالا چجوری می خواستی دروغی که گفته بودی رو جمع کنی. نکته : پدر و مادرت به تو می گفتن که باید ازدواج کنی تو هم خیلی کلافه شده بودی برای همین الکی بهشون گفتی که ازدواج کردی. من من کنان قبول کردی و بعد قطع کردی طرحی رو که آماده کرده بودی برداشتی و رفتی سمت کمپانی اس ام
از منشی اجازه خواستی تا وارد بشی اونم از اعضا اجازه گرفت گذاشت وارد شی. تو هم در زدی و وقتی اجازه دادن وارد شدی. سلام کردی و اونا هم به گرمی جوابت رو دادن. سوهو : میشه طرحی که آماده کردی رو ببینم ؟ _بله بفرمایید. همه اشون از این طرح استقبال کردن و راضی بودن فقط سهون کلافه نشسته بود. که تلفنش زنگ خورد و با عصبانیت رفت بیرون. تو هم وسایلت رو جمع کردی و رفتی ولی تلفنت زنگ خورد بازم مامانت بود. گفت که رسیدن اینجا ولی هیچ جایی رو بلد نیستن تو هم مجبور شدی آدرس اینجا رو بدی تا بیان و همگی با هم از اینجا برید خونه ی تو. #از زبان سهون# با عصبانیت از کمپانی خارج شدم و رفتم توی خلوت ترین قسمت که دیدمش یه کشیده ی محکم بهش زدم. _مگه بهت نگفتم دیگخ این ورا پیدات نشه ؟ _ولی من تو رو دوست دارم چرا اینکار رو باهام می کنی ؟ _منم بارها و بارها بهت گفتم تو رو نمی خوام. _پای کسی وسطه ؟ کمی من من کردم. _آره _پس کو بهم نشونش بده. چشمم افتاد به همون دختری که طرح آلبوم جدید رو برامون اورد یه لحظه یه فکری به ذهنم خطور کرد داشت با عجله می رفت اون سمت خیابون سریع دویدم و دستش رو کشیدم. همه داشتن نگاهمون می کردن. _ایناهاش این عشقه منه. بعد دستام رو تو دستاش قفل کردم و به صورت متعجبش توجه ای نکردم و 💋💋. ازش جدا شدم به......(همون دختره یه اسمی براش انتخاب کنید)نگاه کردم که داشت گریه می کرد و می رفت. دختره بلافاصله یکی زدم تو گوشم.
هنوز تو شوک کاری که کرد بودی محکم زدی تو گوشش. _دخترم چرا شوهرت رو می زنی ؟ با ترس برگشتی درست حدس زده بودی مامان بابات هم رسیده بودن از همه بدتر همه در حال عکس گرفتن بودن. سهون دستت رو گرفت. _اینکه شوهر... _آره من شوهرشم یه سوتفاهم پیش اومد برای همین منو زد. با حرص دستت رو بیرون کشیدی. _مامان بابا چرا انقدر زود رسیدید. _وقتی بهت خبر دادیم که داریم میایم اینجا تو راه بودیم. سری تکون دادی با اخم به سهون نگاه کردی. _مامان بابا این گوشی منه روش ادرس خونه هست بدید بع راننده تتا برسونتون منم زود میام. بعد از اینکه پدر و مادرت رفتن دست سهون رو کشیدی و بردی یه جای خلوت. _چطور جرئت کردی همچین کاری کنی احمق خل _جای تشکر کردنته قشنگ معلوم بود که دروغت داره لو می ره. _کدوم دروغ ؟ _همون که به پدر و مادرت گفتی ازدواج کردی. _تو از کجا می دونی ؟ _خیلی واضح بود داشتی لو می رفتی خودم نجاتت دادم. کمی مکث کرد. _ببین می تونیم با هم دیگه معامله کنیم باید تا یه مدت وانمود کنیم که منو تو زن و شوهریم و مجبوریم توی یه خونه زندگی کنیم بعدش هم به یه بهونه ای دعوا می کنیم و مثلا می گیم طلاق گرفتیم هم اون دختره دست از سره من برمی داره هم پدر و مادرت بهت گیر نمی دن. توی افکارت غرق شدی نمی دونستی باید چیکار کنی. _قبول می کنم. _خوبه بیا شماره ی منو بگیر من باید برم این گندی که زدم رو جمع و جور کنم تا الان همه فهمیدن. بعدش رفت و تو هم برگشتی خونه..........._دخترم چرا هنوز این خونه رو نفروختی ؟ _چطور می تونم بفرشمش کلی باهاش خاطره دارم بعضی وقتا میام سر می زنم. در صورتی که همه ی حرفات دروغ محض بود. _چرا نگفتی شوهر به این معروفی داری؟ خنده ی مصنوعی کردی. _خب وقت نشد. _بهش بگو بیاد اینجا. به سهون زنگ زدی و با هزار بدبختی راضیش کردی بیاد اینجا..........از موقعی که اومده بود همش دستت رو می گرفت و این برات ازار دهنده بود برای همین به بهونه ی اینکه می خوای لباست رو عوض کنی رفتی تو اتاق. در زده شد عاجزانه به در خیره شدی. _بیا تو. در باز شد و سهون اومد داخل. _یه لباس پوشیدن اینقدر طول می کشه ؟ چه پدر و مادر سمجی داری می گن باید امشب اینجا باشیم. _به من چه گندیه که خودت زدی خودتم درستش کن. بعد از اتاق خارج شدی.
بالش و پتو رو پرت کردی تو صورتش. _برو بمیر بگیر بخوای دیگه مثل هویج داره منو نگاه می کنه. _اون وقت کی روی تخت می خوابه ؟ _معلومه من. _حتما شوخیت گرفته مگه نه ؟ _نخیر تو از امشب مصبیتی مصیبت من می فهمی مصیبت. _من روی تخت می خوابم تو روی زمین. بعد پتو و بالش رو پرت کرد تو بغلت. بعد از کلی جر و بحث راضی شدی اون روی تخت بخوابه و تو روی زمین. سرتو روی بالش گذاشتی ولی به زور خوابت برد چون زمین سرد بود و تو بهش عادت نداشتی. #از زبان سهون# دلم به حالش سوخت چون معلوم بود عادت نداره روی زمین بخوابه آروم از جام بلند شدم و رفتم نزدیکش دستام رو انداختم زیر کمر و زانوهاش بعد بلندش کردم و گذاشتمش روی تخت موهاش توی صورتش پخش و پلا شده بود موها رو کنار زدم نمی دونم چرا نمی تونم ازش چشم بردارم من که همین امروز باهاش آشنا شدم. سری تکون دادم و رومو برگردوندم تا که آروم آروم خوابم برد.............آروم چشمات رو باز کردی که دیدی نمی تونی تکون بخوری به زور نیم خیز شدی و دیدی سهون محکم بغلت کرده با خودت گفتی من که روی زمین بودم پس چجوری الان روی تختم و مخصوصا تو بغل این. کم کم اونم بیدار شد و حصار دستاش از دورت باز شد و تونستی از تو بغلش بیای بیرون. _آخیش داشتم خفه می شدم. خواستی بری که صداش رو از پشت سر شنیدی. _اینو فقط یه لطف بدون چون داشتی یخ می زدی اینکارو کردم همین. با حرص دستات رو مشت کردی و وارد سرویس شدی دست و صورتت رو شستی و اومدی بیرون ولی سهون دیگه نبود تنها یه یادداشت گذاشته بود برداشتیش. #وسایلت رو جمع کن و بیا به این آدرس# رفتی توی سالن مادرت صبحانه آماده کرده بود. _سهون رفت ؟ _آره رفت کمپانی. تو هم بعد از اینکه صبحانه ات رو خوردی وسایلت رو جمع کردی و رفتی به همون ادرسی که سهون داده بود.
جلوی خونه ی ویلایی ایستادی و زنگ در رو فشردی بعد از چند ثانیه در زده شد و وارد شدی دره ورودی باز شد و سهون توی چهار چوب در ایستاده بود. _سلام. _سلام خوش اومدی. _چرا گفتی وسایلم رو بیارم؟ _چون تا موقعی که داریم نقش بازی می کنیم باید توی یه خونه ی مشترک بمونیم.... _و اون خونه ی مشترک اینجاست ؟ _آره. از جلوی در کنار رفت و تو وارد شدی همه جا رو از نظر گذروندی. _میشه اتاقم رو خودم انتخاب کنم ؟ _معلومه که میشه دنبالم بیا تا همه ی اتاقا رو بهت نشون بدم. سری تکون دادی و همراهش رفتی یکی از اتاقا که با تم دلنشینی بود رو انتخاب کردی. _خب دیگه من باید برم در ضمن شب آماده باش میام دنبالت باید بریم مهمونی یکی از دوستام. _حالا نمیشه من نیام ؟ _نه نمیشه مثل اینکه یادت رفته منو تو الان زن و شوهریم خخخخخخ. _درد. وقتی سهون از خونه خارج شد تو هم لپ تاپ رو باز کردی و رفتی تو قسمت خبرا همه جا عکس اون بوسه پخش شده بود و شده بودی سوژه مردم. حتی دیگه نمی تونستی بری سره کار همه چیز نابود شده بود اشکات قطره قطره پایین می ریختن. یه ایمیل دریافت کردی واردش شدی یه آگهی استخدام شرکت تبلیغاتی بود شماره رو یادداشت کردی و همون موقع تماس گرفتی. _الو شما باید خانم......اسمتون باشید ما برای شما یه آگهی استخدام فرستادیم. _بله دیدمش. _چه خوب می تونید برای مصاحبه با ما بیاید شرکت تا با هم بیشتر آشنا بشیم و در مورد شرایط کاری صحبت کنیم. _بله حتما کی بیام ؟ _اگه بتونید تا یک ساعت دیگه اونجا باشید خیلی خوب می شه. بعد از اون تماس رو قطع کردی با خودت فکر کردی که شاید این یه موقعیت کاری خیلی خوب باشه حتی بهتر از محل کار قبلیت..............روی مبل نشستی و کمی از قهوه ات رو مزه مزه کردی. _همون طور که می دونید خبر ازدواج شما و آقای سهون خبر جنجالی بود به نظر خودتون یکم غیر عادی نبود ؟ آب دهنت رو قورت دادی. _نخیر چرا باید غیر عادی باشه. _ببینید نمی خوام از بحث بیام بیرون ولی شما می تونید اطلاعاتی از همسرتون رو به ما تحویل بدید و بعد اینجا مشغول به کار بشید الان هم می تونیم از یه قرارداد ساده شروع کنیم. با عصبانیت از جات بلند شدی و برگه رو پرت کردی روی میز. _متاسفم ولی من به شوهرم خیانت نمی کنم در عوض حمایتش می کنم. از اونجا خارج شدی.
بغض ته گلوت سنگینی می کرد داشتی اذیت می شدی سریع برگشتی خونه و کنار مبل ولو شدی اشکات مثل دفعه ی قبل سرازیر شد چند دقیقه گذشت که صدای چرخیدن کلید توی در اومد و بعد سهون وارد خونه شد. _تو که هنوز آماده نشدی. _الان می رم آماده می شم. رفتی طبقه ی بالا تو اتاقت یه لباس ساده رو انتخاب کردی و پوشیدی همراه یه آرایش ملایم بعد رفتی پایین. _این چه لباسیه که پوشیدی _از لباسای باز خوشم نمیاد. _پوففف خیلی لجبازی بیا بریم. با هم سوار ماشین شدید و به محل جشن رفتید. سر و صدا خیلی زیاد بود که حتی به زور می شد صداهای اطرافت رو شد. حالا بماند که چقدرم دخترا بخاطر تیپی که زده بودی بهت طعنه زدن و تو داشتی حرص می خوردی و کلافه بودی همه رو کنار زدی و داشتی می رفتی که یه پیش خدمت از کنارت رد شد قبل از اینکه بره صداش زدی یه لیوان آبمیوه برداشتی ولی نمی دونستی که اون آبمیوه نبود تا آخرش رو سر کشیدی دستت از پشت کشیده شد سهون داشت با اخم نگاهت می کرد. _دیوونه شدی چرا داری اینو می خوری ؟ _مگه خوردن آبمیوه هم ممنوع شده ؟ _معلومه که نمی دونی این چی بود. _هرچی که بود بازم می خوام. به زور راضی شد که یه لیوان دیگه هم بهت بده تو هم اونو خوردی و کاملا گیج شدی سهون هم یه لیوان خورد هردو کاملا گیج و مست بودید سهون بغلت کرد. با هم سوار ماشین شدید و برگشتید خونه هنوز تو بغلش بودی بردت طبقه ی بالا تو اتاق و گذاشتت روی تخت..........
_اصلا می دونی با من چیکار کردی ها می دونی ؟😭😭😭 _اون فقط یه اتفاق بود. _آره فقط،یه اتفاق بود ولی دیگه حرمت من برنمی گرده دیگه نمی تونم حس خوب دختر بودن رو تجربه کنم. _منو ببخش. _فقط دهنتو ببند و از اتاق برو بیرون حال و حوصله ات رو ندارم. از اتاق رفت بیرون حالت تهوع داشتی و زیر دلت درد می کرد. _......اسمتون لطفا درو باز کن بزار بیام داخل نمی تونم تنهات بزارم به خودت آسیب میزنی باید بریم بیمارستان ازت خواهش می کنم درو باز کن. _من اگه تو رو ببینم باز حالم بد میشه پس برو ازت خواهش می کنم. _ای کاش تو رو وارد این بازی نمی کردم. _ای کاش من اون روز نمیومدم کمپانی. _نه اینجوری نگو من از همون روز اول بهت دل بستم تو پاک ترین دختری بودی که تا حالا دیده بودم. _الان دیگه پاک نیستم. از جات بلند شدی و پتوی دورت رو روی زمین انداختی لباست رو پوشیدی و رفتی تو حموم وارد وان شدی آب سرد رو باز کردی تا پر شد. رسما داشتی خودکشی می کردی. در به شدت باز شد و سهون اومد داخل از آب بیرون اوردت و بهت تنفس مصنوعی داد تا بالاخره برگشتی. _تو دیوونه ای می دونی اگه نباشی من چه حالی میشم. _ولم کن. به زور کردیش بیرون.............روز ها می گذشت و سهون بیشتر بهت وابسته می شد ولی تو هنوز ازش دلگیر بودی و می ترسیدی خبر بچه دار شدنت رو بهش بدی تا که شاید قبول نکنه برای همین ازش مخفی کردی..........#از زبان سهون# داشتیم با اعضا تمرین می کردیم که در باز شد و منیجر با عجله اومد داخل و یه نامه داد به من. _این چیه ؟ _شایعاتی در مورد........اسمتون که میگه برای استخدام به این شرکت رفته و ازش خواستن که در ازای استخدام باید اطلاعاتی که از تو بدست میاره رو برای اونا ببره. به قدری عصبانی شدم که نتونستم تحمل کنم و سریع از اونجا خارج شدم باورم نمی شد اون باهام همچین کاری کرد رفتم خونه. _چته چرا اینجوری رفتار می کنی ؟ _تو باید بگی که چرا بخاطر پول منو فروختی. _چی داری می گی ؟ _نمی خوام دیگه حتی یه لحظه هم ببینمت برو وسایلن رو جمع کن و از اینجا برو. دیگه بیشتر از این نمی تونستی خورد بشی رفتی وسایلت رو جمع کردی و وقتی اومدی پایین دیگه سهون نبود بدجوری قلبت رو شکسته بود که تیکه هاش پخش شده بود.......
(پنج سال بعد) _ملودی ندو می خوری زمین ندو پوففف. _مامانی بیا دیگه. _صبر کن دیگه نفس ندارم. _تو داری آروم راه میری. دست دختره پنج ساله ات رو گرفتی و بغلش کردی و آروم آروم قدم می زدی. _پشمک پشمک بخر برام. _باشه عشقم الان برات می گیرم. _منو ببر پارک می خوام بازی کنم. _اونم باشه. _بعدشم کلی خوراکی می خوام. _از دست تو اونم می گیرم. گذاشتیش رو تاب و تکونش می دادی اونم برات می خندید و موهای خرگوشیش توی هوا تکون تکون می خوردن و باعث لبخندت می شد بعد از همه ی چیزایی که از دست دادی ملودی با ارزش ترین داراییت تو کل دنیاست. ولی مشکل اینجا بود که لبخندش به سهون شباهت داشت و این تو رو همیشه آزار می داد. _مامانی تو اینجا باش تا من برم پشمک بگیرم بیام. _باشه مامانی. ازش دور شدی و رفتی سمت دکه ای که اونجا بود. #از زبان سهون# امروز توی این پارک فیلم برداری داشتیم الان وقت استراحت بود. بطری ابم رو برداشتم و یکم ازش خوردم صدای خنده ی یه مادر و بچه توجه ام رو جلب کرد سرمو برگردوندم تا بتونم ببینمشون ولی با چیزی که دیدم یه لحظه خشکم زد اون اینجا چیکار می کرد. تمام این مدت نظاره گرشون بودم تا اینکه........اسمتون رفت تا برای بچه پشمک بخره با خودم گفتم فرصت خوبیه تا برم پیشش رفتم جلوش با اون چشمای درشت قهوه ایه روشنش که تو نور آفتاب می درخشید و لبای نازش داشت بهم نگاه می کرد. _سلام کوچولو مامان و بابات کجان ؟ _سلام آقای غریبه مامانم رفته برام پشمک بخره بابا ندارم. خیلی شک برانگیز بود یعنی ممکن بود که این بچه ی من باشه یا نه. _ملودییی. _مامان دوید بغلش و محکم گرفتش. _این اقائه کیه می شناسیش ؟ _من دوست پدرتم. .......اسمتون چشماش از تعجب گرد شده بود و داشت با تعجب منو نگاه می کرد هنوزم پشیمونم که چرا پنج سال پیش بخاطر یه تهمت بی پایه و بی اساس ولش کردم. _.......اسمتون من باید باهات حرف بزنم این شماره ی منه. _من با تو هیچ حرفی ندارم. _با من لجبازی نکن می دونم این بچه ی منه.
با نفرت بهش چشم دوختی. _خب که چی تو براش پدری کردی یا نه نه نکردی ولی من هم براش مادر بودم هم پدر تو کجا بودی وقتی من نه ماه این بچه رو توی شکمم نگه داشتم تو کجا بودی وقتی داشتم با درد به دنیاش میوردم و هیچ کس خبر نداشت حرف بزن. _می دونم من مقصرم و باید به تمام حرفات گوش می دادم ولی ندادم منو ببخش. _تو غرور منو قلب منو شکوندی و حالا توقع ببخش داری از من برات متاسفم. _مامانی من گشنمه. _بفرما این فسقلی هم گشنشه بیاید همگی با هم بریم یه رستوران خوب شام بخوریم. _نخیر من خودم خونه برای دخمل نازم غذا پختم مگه نه مامانی. _نه با من میاید رستوران. هر دو از دو طرف دست بچه رو گرفته بودید و می کشیدید. _من می خوام با این اقائه برم رستوران مامانی تو هم با ما بیا. پوف کلافه ای کشیدی و قبول کردی خواستی بچه رو بغل کنی که سهون زود تر از تو بغلش کرد و با هم رفتید رستوران البته سهون با هزار بدبختی برنامه هاش رو کنسل کرد. _چی می خوری موش کوچولو. ملودی دستای کوچولوش رو بهم کوبید و با ذوق گفت پیتزا. _باشه پس پیتزا سفارش می دیم. موهای دختر کوچولوت رو نوازش کردی و سرش رو بوسیدی. _تمام این پنج سال اومده بودی تایلند ؟ _آره. _حتما خیلی اذیت شدی مگه نه ؟ _پس فکر کردی خیلی بهم خوش گذشت. سهون سرشو به زیر انداخت بعد از اینکه شامتون رو خوردید سهون حساب کرد و ملودی خوابش برده بود آروم بغلش کردی و از جات بلند شدی. _من می رسونمتون. _لازم نیست خودم پا دارم. _ملودی سردش میشه. _الان دقیقا به فکر اینی که ملودی سردش میشه ؟ _هنوزم لجبازی بیت سوار شو منو عصبی نکن. به زور تو رو سوار کرد و تا خونه رسوندتون. _فردا بعد از ظهر میام همین جا می خوام بازم ببینمتون. و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهت بده رفت.
تمام شب داشتی به این فکر می کردی که اگه سهون رو ببخشی چه اتفاقاتی میوفته عاقبت بچه ات چی میشه و.... #فردا بعد از ظهر# _مامانی در می زنن. _الان باز می کنم. درو باز کردی که با چهره ی خندان سهون رو به رو شدی توی دستاش یه جعبه شکلات بود و یه دسته گل. دسته گل رو داد به تو. از جلوی در کنار رفتی تا بیاد داخل دختر بچه رو محکم بغل کرد و بوسید و جعبه ی شکلات رو داد بهش. _این برای منه ؟ _آره همش برای توئه. _آخ جون مامان همیشه می گفت شیرینی زیاد خوب نیست و.کم برام می گرفت.... _ملودی همه رو با هم نخور مریض میشی تو هم برو داخل. هر سه با هم وارد خونه شدید و روی مبل نشستید. _مامانی فیلم بزار فیلم بزار. _چه فیلمی دوست داری؟ _برنامه کودک دیگه. _باشه. _پاپ کرن هم می خوام. _باشه الان درست می کنم. وقتی داشتید فیلم نگاه می کردید ملودی وسط شما دوتا نشسته بود. سهون دستش دور کمرت حلقه شد. سریع از جات بلند شدی ولی متوجه شدی که ملودی خوابش برده ملودی رو بغلش کردی و بردی تو اتاق گذاشتیش رو تختش وقتی از اتاق اومدی بیرون سهون پشت در بود اومد جلو و تو چسبیدی به دیوار دستاش رو گذاشت دو طرفت. _کی می خوای بهش بگی من باباشم. _خودش خبر داره من بهش گفتم نقش بازی کنه. _بازم کار خودتو کردی. _آره. _هنوزم نمی خوای مال من بشی ؟ _می ترسم. _از چی. _از آینده. _نترس تا من هستم نباید بترسی. آروم بغلت کرد و💋💋. از خودت جداش کردی و رفتی روی مبل دست به سینه نشستی اونم اومد کنارت نشست و بغلت کرد. #پایان#
خیلی خوب بود برا بک هم بزار
مرسی عزیزم گذاشتم تو تستام هست 😀💖😊💞
عالی
مرسی خوشگلم😘😃