صیلام اینم از پارت اخر
افتادم و یه پسر منو گرفت من از خجالت اب شدم و معزرت خواهی کردم من دوس اون پسر خیلی داشتم اما روم نشد بهش بگم اون پولدار بود درسته
دستبند ها مو فروختم و ۱۴ هزار در اوردم رفتم یه همبر گرد بخرم خریدم و رفتم خونه خوردم چون ناهار نخوردم زیاد گشنم بود رفتم خوابیدم
۱۳ ساعت بعد: صبح شده بود رفتم صبحونمو خوردم اما فکرم درگیر اون پسره بود چون من عاشقش بودم راست میگم رفتم بیرون که یهو
پسره رو اونجا دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم رفتم بهش گفتم گفتم میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم نگاهی به سر و وعضم انداخت و من از خجالت اب شدم چون من لباس خوبی نداشتم گفت بله بیاین بریم یک جا بشینیم منم گفتم باشه
رفتیم نشستیم و گفت بفرمایید با خجالتی گفتم مممممم ممن گفت چیزی میخواین بگین گفتم بببله گفت بفرمایید حرفتونو بزنید من گفتم من عاشششق شما هستم پسره تعجب کرد و گفت واقعا گفتم بببله واقعا گفت راستش اون روزی که شما اوفتادید منم عاشق شما شدم اما روم نشد بهتون بگم گفتم واقعا گفت بله واقعا🤍🖤 منم گونه هام سرخ شده بود که یهو بهم گفت تو واقعا زیبایی منم گفتم ممنون اون گفت که میخواد باهاش ازدواح کنم منم قبول کردم
و ما باهم ازدواج کردیم و چند سال بعد صاحب دو بچه ناز شدیم یه دختر و یه پسر اوردیم اسم پسرمون رو گذاشتیم سوراج و اسم دخترمون رو هم گذاشتیم هانده و به خوشی زندگی کردیم
چه پایان خوشی ☺️
چرا تست های به این خوبی باید خالی باشه ؟؟؟