سلام عزیز دلم ❤ پارت ۶ داستانم منتشر شد خب برین بخونین امیدوارم لذت ببیرین 😉
من فقط براش یه دو...س...تم💔😭😢 یهویی کت از جاش بلند شد و گفت : اگه ... اگه علاقه ای به تو داشته باشه چطور ؟😃 شاید ... نمی توند به تو بگه از کجا میدونی که دوس..ت نداره 🤔 از زبان مرینت : نه ، نه ، نه این امکان نداره لطفا از این موضوع خارج شو ...😢 اگر علاقه ای به من داشت با کاگامی..... اصلا ولش ...😔💔 کت : اما خب... از زبان مرینت : بلند شدم و گفتم بسهههههه لطفا ، دیگه نمیخوام درباره اش صحبت کنم 🥺😢 که ناگهان
اشک بر روی گونه هایم جاری شد 😢😔سرم رو پایین آوردم آروم اشک ریختم از زبان کت : در حال حرف زدن بود که اشک از چشمانش جاری شد سرش رو پایین برد و گریه کرد🥺 همون لحظه رعد و برق زد باران شروع به بارش کرد 🌧رفتم نزدیکش ، دستم رو گذاشتم زیر چونه اش و صورتش رو آوردم بالا ، آروم اشک های روی گونش رو پاک کردم ، وقتی به چهره زیبا و غمگینش خیره شدم واقعا متوجه شدم که مرینت چقدر به من علاقه داره و من تا اون لحظه این احساسش رو نتونستم ببینم 😔 باران همینطور در حال باریدن بود منم کم کم داشتم به حالت اول بر می گشتم که یهویی ...
مرینت رو محکم ب*غ*ل کردم و آروم تو گوشش زمزمه کردم : امشب وقتی در کنار تو بودم احساس آرامش کردم و فهمیدم که من تو این دنیا برای یکی ارزش دارم و اونم تو هستی... ❤ بعدش گونه اش رو بو*س*ی*د*م و گفتم برو داخل الان سرما میخوری من دیگه برم، خداحافظ بانو😘 بازم میبینمت و رفتم ... قیافه مرینت : 😳 مرینت : ت ...تی..کی اون الان چیکار کرد 😳 تیکی : عجب😐... هیچی فکر کنم که دل یکی رو بردی 😂 مرینت :
هیچی فکر کنم که دل یکی رو بردی 😂 مرینت : تیکییییییییییی ساکت شو 😑 نیاز به استراحت دارم 😪 راستی ... تو منظور حرفش رو فهمیدی ؟؟🤨 تیکی : کدوم حرف ؟؟ من چمیدونم 🤷♀️ مرینت : اصلا ولش ... میخوام یه مقدار استراحت کنم ...😪 فردا صبح از زبان مرینت : از خواب بیدار شدم با حرف های دیشب کت یه ذره حالم بهتر شده بود ولی هنوز فکرم مشغول اون حرف آخرش بود 😕 لباسم رو پوشیدم و موهام رو گوجه ای بستم با یه ربان قرمز ( عکس بالا لباس و موی مرینت هست ) تیکی رو بیدار کردم و به سمت مدرسه حرکت کردم ... از زبان آدرین : از خواب بیدار شدم هنوزم به فکر مرینت بودم باورم نمیشد که مرینت من رو دو*ست داشته باشه ...
نمیشد که مرینت من رو دو*ست داشته باشه ... یه مقدار فکر کردم با خودم گفتم چطوره امروز مرینت رو دعوت کنم که بریم پیش آندره بستنی بخوریم عالی میشه خداکنه که قبول کنه 😃 ... سریع لباسم رو پوشیدم و پلگ رو صدا زدم پلگ بیا دیگه پلگ :
صدا زدم پلگ بیا دیگه پلگ : وایسا با کممبر عزیزم خداحافظی کنم ... 😁 الان میام آدرین : پلگگگگگگگگگگگ دیر کردم بیا 😒😣 پلگ : اَه چقد حرف میزنی ، بریم 😑😒 با هم رفتیم به سمت مدرسه ... رسیدم... از ماشین پیاده شدم رفتم تو حیاط مدرسه کسی نبود حتما بچه ها تو کلاس سریع رفتم تو کلاس وقتی وارد کلاس شدم یهویی...
ببخشید که کم نوشتم پارت بعدی جبران میکنم منتظر پارت بعدی باشید 😉❤
لایک و کامنت فراموش نشه
یک سوال چی شد مرینت باگربه سیاه این قدر خودمونی شد
احساساتش رو درک کرد و فهمید که دوسش داره
عالیییی
میسی قشنگم ❤
عزیزم عالی بود👍👍❤
میسی نفسم ❤
لطفا پارت ها رو زود تر بزار
چشم بابت تاخیر متأسفم 🙏