سلام اولین پارت از داستانمو براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .لایک و کامنت فراموش نشه 🥰🥰
خوب داستانم رو از فصل ۴ قسمت ۲ شروع میکند. داستان از زبان کت نوار:بلخره کاگامی رو که شرور شده بود 😈 شکست دادیم ولی یکم حالم خوب نبود و سرگیجه داشتم ولی لیدی باگ زدیم قدشو رفتیم خونه هامون.🏠 فردا صبح از زبان مرینت: با صدای تیکی از خواب بیدار شدم و دیدم دوباره خواب موندم برای همین سریع خودمو رسوندم و تا رسیدم زنگ خورد .رفتیم سر کلاس ،دیدم آدرین...
نیومده، خیلی نگرانش شدم و تصمیم گرفتم بعد از کلاس با آلیا بریم به امارت آگراست. داستان شب قبل از زبان گابریل :توی اتاقم بودم که دیدم ناتالی بدون اینکه در بزنه وارد شد. منم یکم عصبانی شدم گفتم چرا بدون در زدن میایی تو که یهو دیدم یکم رنگش پریده. گفتم چی شده؟ گفت: آدرین قربان، آدرین حالش خوب نیست اون تب کرده و داره توی تب میسوزه🤒🤒. از زبان ناتالی: وقتی گفتم...
آدرین داره توی تب میسوزه از جاش بلند شد معلوم بود خیلی ناراحت و نگران شده😱😱🥺🥺 سریع رفت سمت اتاق آدرین. از زبان گابریل: وقتی رفتم تو اتاق دیدم آدرین به زور داره راه میره و رنگش هم پریده. منم گفتم آدرین حالت خوبه؟؟و داشتم می رفتم سمتش که یهو دیدم افتاد رو زمین .از زبان آدرین: وقتی اومدم خونه یهو سرم گیج رفت برای همین روی تخت دراز کشیدم بعد ناتالی اومد تو اتاق. وقتی
دید من تب شدیدی دارم سریع رفت پایین .منم با هزار بدبختی بلند شدم و داشتم می رفتم سمت در که دیدم پدرم اومده و میگه آدرین حالت خوبه؟🥺 بعد دیدم دیگه نمیتونم رو پاهام وایسم و همه جا تاریک (شد بیهوش شدم) از زبان گابریل: دیدم آدرین افتاد رو زمین .داد زدم و گفتم آدریننننن🥺🥺🥺🥺.رفتم دیدم تبش خیلی زیاده گذاشتمش روی تخت و سریع دکتر خبر کردم. دکتر ساعت 🕓۴
صبح اومد .بعد معاینش کرد و چند تا قرص نوشت براش .منم نسخه رو گرفتم و به بادیگارد آدرین گفتم بره و اینا رو بخره بعد رفتم تا کمی استراحت کنم. از زبان ناتالی: رفتم پیش آدرین و کنار تختش نشستم. دیدم ساعت ۵ صبحه. داشت خوابم می برد که دیدم آدرین داره یه چیزی میگه دقت که کردم دیدم داره میگه مامان نرو 😿😿.بعد کم کم داشت چشم هاشو باز میکرد ولی باز هم تب داشت .
اما خوب تبش اومده بود پایین.از زبان گابریل :خیلی استرس داشتم چون من تو دنیا به غیر از آدرین کسی را نداشتم(عسل :نمردیمو احساساتی شدن گابریل رو هم دیدیم😂) وقتی ناتالی بهم گفت بهوش اومده خیلی خوشحال شدم و رفتم دیدمش بعد رفتم به کارام برسم .خب دوستان این پارت هم به پایان رسید .لطفا نظراتتون رو درباره ی داستانم بگید .
داستان خوبیه