این فیک تک پارتی از بکهیون رو به درخواست یکی از دوستان عزیز گذاشتم. امیدوارم که خوشتون بیاد.
داشتی سفارشات چند نفر از مشتری ها رو جمع می کردی ، امروز روز پر کار و خسته کننده ای داشتی برای همین کلافه بودی. نکته:اینجا یه کافی شاپ مهروفه که همه میان ، برای همین بیشتر وقتا خیلی شلوغه و اینکه اینجا متعلق به مادرته و تو هم به صورت پاره وقت اینجا کار می کنی. داشتی قهوه ی یکی از مشتری ها رو می دادی که متوجه ی سر و صدای یه قسمت از کافه شدی خیلی رو مخ بود از همون قسمت هم همش یه نفر داشت گارسون رو صدا می زد ، برای همین سریع رفتی اون طرف همه رو کنار زدی تا به یه پسر رسیدی قیافش خیلی آشنا بود ولی نشناختی. _چیه تو هم امضا می خوای ؟ _نخیر اومدم سفارش جناب آقای از خود راضی رو بگیرم. _چی چی گفتی ؟؟ _تو یه آدم از خود راضی هستی. بعد براش زبون در آوردی. _آقای بکهیون لطفا به منم یه امضا بدین. این صدای یکی از طرفدارا بود. _همه ساکت شید. بعد به تو نگاه کرد. _زود برو به رئیست بگو بیاد کارش دارم. پوزخندی زدی و موهات رو پشت گوش انداختی. _بعد مادرم من اینجا رئیسم. _پس بگو مادرت بیاد. _هر کاری داری به خودم بگو آقای از خود راضی.
با حرص نگاهت کرد. _انقدر اون کلمه رو تکرار نکن. _اینجا چه خبره ؟ ؟ با صدای مادرت به سمتش برگشتی که داشت با اخم تو رو نگاه می کرد. _مامان این پسره ی از خود راضی اومده اینجا رو بهم ریخته و همه رو آشفته کرده. مامانت با دیدن بکهیون اخمش رو به لبخند جایگزین کرد. _خوش اومدی بکهیون. _خیلی ممنون. _شما هم دیگه رو می شناسید ؟ ؟ _خب معلومه که می شناسیم بکهیون همیشه میاد اینجا ولی طوری میاد که طرفدارا متوجه نشن ولی ظاهرا این دفعه نتونسته خوب ظاهرش رو حفظ کنه برای همین شناختنش. بعد از طرفدارا خواهش کرد که برن بیرون ، وقتی کافه کمی خلوت شد تو هم رفتی بقیه ی کارات رو انجام بدی ولی به بکهیون که هنوز اونجا بود اهمیت نمی دادی باورت نمی شد که اون هر روز میومده اینجا و تو متوجه نبودی. بکهیون هم باورش نمیشد که تو دختر صاحب اینجایی. *شب* دیگه کاملا هوا تاریک شده بود و کافه خالی از هر مشتری بود اما بکهیون هنوز نرفته بود هم چندتا کار دیگه داشتی که باید انجامشون می دادی. _.........اسمتون من دارم می رم تو هم زود کارا رو تموم کن و بیا خونه. _چشم مامان. _بکهیون جان تو هم مراقب خودت باش. _باشه خانم........اسم مادرت شما هم همین طور.
داشتی میز ها رو تمیز می کردی غافل از اینکه بدونی بکهیون داره بهت نگاه می کنه ولی یه لحظه سرتو بالا آوردی و دیدی داره نگاهت می کنه. _تو نمی خوای بری ؟؟؟ _به تو چه. _من می خوام برم پس بلند شو چون می خوام درو هم ببندم. سری تکون داد و بلند شد بعد از اینکه همه ی کارا رو انجام دادی از کافه خارج شدی و درو قفل کردی همه جا تاریک بود ، بکهیون هم دیگه رفته بود. از اون طرف چندتا پسر داشتن از این طرف رد می شدن که به تو برخوردن. _برید کنار می خوام رد بشم. _مگه رئیس نگفت اگه اونو پس ندی مادرت می میره؟؟ _گفتم برید کنار. _اگه نریم کنار چی میشه ؟ ؟ _وقتی میگه برید کنار یعنی برید کنار وگرنه براتون بد تموم میشه. به سمت صدا برگشتی و دیدی بکهیون ایستاده. _چی بلغور کردی جوجه ؟؟ به سمت بکهیون حمله کرد و با هم دیگه درگیر شدن تو هم از ترس تو خودت جمع شده بودی و می لرزیدی بعد از چند دقیقه وقتی بکهیون کارشون رو ساخت میاد پیشت و دستت رو می گیره تا بلند شی. وقتی بهش نگاه می کنی دلت می ریزه. دستتو می کشی روی گونه اش که کبود شده. _من معذرت میخوام همش تقصیر منه از موقعی که بابام فوت کرده اینا دنبالمن. _چیزی نیست تو حالت خوبه ؟ ؟
قطره اشک خجولی از گوشه ی چشمت چکید پایین. _من خوبم ولی تو خوب نیستی بیا بریم کافه اونجا برات زخمات رو پانسمان می کنم. _نه لازم نیست. _نه نمیشه اگه نیای من تا فردا صبح از عذاب وجدان خوابم نمی بره. _پوفف دختر تو خیلی لجبازی. دستشو کشیدی و همراه خودت بردی. دره کافه رو باز کردی و با هم وارد شدین رفتی جعبه ی کمک های اولیه رو اوردی و کنارش نشستی. شروع کردی به پانسمان کردن زخماش ، اونقدر توی چشمات غرق شده بود که متوجه ی سوزش زخماش نبود. وقتی کارت تموم شد لبخندی زدی. _خب تموم شد. _نمی خوای بگی چرا اونا دم به دقیقه دنبالتن و مادرت خبر نداره ؟؟ لبخندت غمگین شد ولی اخم کردی. _به تو مربوط نیست الانم پاشو برو. _خیلی رو داری به جای تشکر کردنته ؟؟؟ _فقط برو بیرون همین بس تو یه من یه لطف کردی منم اینجوری با پانسمان کردن زخمات جبرانش کردم. بکهیون چشماش رو ریز کرد و از جاش بلند شد و رو به روی تو ایستاد. _بالاخره که می فهمم. _خوشت میاد تو زندگی هر کسی سرک بکشی نه ؟؟؟ _تو هر کسی نیستی. بعد از اونجا خارج شد و تو رو با افکارت تنها گذاشت. تو شب رو همون جا موندی چون می ترسیدی اونا دوبارخ برگردن و قصد اذیت کردنت رو داشته باشن.
*صبح روز بعد* سرتو از روی میز برداشتی و خمیازه ی کوتاهی کشیدی ، تمام شب رو داشتی به حرف های بکهیون فکر می کردی. از جات بلند شدی و دره کافه رو باز کردی همون موقع مامانت هم سر رسید و سره اینکه چرا دیشب برنگشتی خونه کلی دعوات کرد. چون صبح زود بود کافه هنوز خلوت بود و هیچ کس توش نبود ، کلید انباری رو برداشتی و از پله ها بالا رفتی درو باز کردی و داخل شدی رفتی سمت جعبه ی خاک گرفته ای که کنار پنجره بود اول خاک هاش رو کنار زدی که باعث شد عطسه ی کوچیکی کنی از داخلش جعبه ی موسیقی که قبلا متعلق به پدرت بود و الان مال تو شده بود رو در آوردی. ................... بکهیون وارد کافه شد با چشماش داشت دنبال تو می گشت ولی پیدات نکرد پس رفت پیش مادرت و ازش سراغت رو گرفت مادرت هم بهش گفت رفتی توی انباری اونم اومد همون جا ملودی جعبه ی موسیقی تو کل فضا پیچیده بود. _اینجا چیکار می کنی ؟ ؟ با ترس به سمت صدا برگشتی. _خودت اینجا چیکار می کنی ؟ ؟ سریع جعبه ی موسیقی رو پشتت قایم کردی. _اون چی بود قایم کردی ؟؟ _آخه به تو چه. اومد سمتت و خواست چیزی رو که پشتت قایم کردی رو ازت بگیره ولی اجازه ندادیو چون جعبه ی کنار پنجره پشتت بود تعادلت رو از دست دادی و افتادی روی زمین بکهیون هم افتاد روی تو تا چند دقیقه بهم دیگه خیره بودید باد وزید و موهات ریخت تو صورتت بکهیون موهات رو کنار زد به خودت اومدی و انداختیش کنار و جعبه ی موسیقی رو برداشتی و سریع از اونجا اومدی بیرون.
*شب* وسایلت رو جمع کردی و از کافه خارج شدی رفتی سراغ مغازه ی دوست صمیمی پدرت تا شکل همون جعبه ی موسیقی رو ازش تحویل بگیری و بدی به همون آدمها تا دست از سرت بردارن ولی غافل از اینکه بدونی بکهیون داره میاد دنبالت. _خوش اومدی.........اسمتون _مرسی جعبه ی موسیقی آماده است ؟؟؟ _آره بیا ببینش. بهت دادش و با دقت بهش نگاه کردی دقیقا شکل همون جعبه ی موسیقی اصلی بود و هسچ نقصی نداشت لبخندی از روی رضایت روی لبت نقش بست. _خیلی ازتون ممنونم حتما جبران می کنم. _پدرت خیلی برای درست کردن اون جعبه ی موسیقی زحمت کشید تا تونست درستش کنه. از اونجا خارج شدی کمی که جلوتر رفتی دستت از پشت کشیده شد و توی بغل کسی پرت شدی وقتی سرتو بلند کردی با چهره ی اخموی بکهیون رو به رو شدی. _وای تو چی از جونم می خوای ؟ ؟ _باید باهات حرف بزنم. _این وقت شب آخه ؟؟ _کارم مهمه. _پوفف باشه. با هم رفتید نزدیک ترین پارکی که اونجا بود. _تو مگه خواننده ی معروفی نیستی پس چرا برای خودت ول می گردی ؟ ؟ لبخندی زد و گونه ات رو نوازش کرد و بوسید. _می دونی چرا اون شب تا دیر وقت تو کافه موندم ؟؟ _از بس که کرم داری. _نخیر چون می دونستم یه چند وقتی میشه که چند نفر دنبالت هشتن و ظاهرا ازت یه چیزی می خوان. _آره ازم یه چیزی می خوان که به تو مربوط نیست.
_نه این فرق می کنه وقتی برای اولین بار توی کافه دیدمت که داشتی سفارش های مشتری ها رو می گرفتی و غرغر می کردی و همش اون موهای بلندت رو پشتت می ریختی دلم رفت اون موقع فهمیدم که بهت دلبستم و نمی تونم ولت کنم. چشمات گرد شده بود و زبونت قفل کرده بود. _بهم بگو مشکلت چیه شاید بتونم کمکت کنم خانم گارسون. _من زیاد وقت ندارم ولی..... روی گونه اش رو بوسیدی. جعبه ی موسیقی رو بهش نشون دادی. _این همه چیزه منه اینو پدرم درستش کرده خیلی با ارزشه هم می خوان به دستش بیارن الانم یکی از دشمانی بابام منو تهدید کرده اگه ابنو بهش ندم مامانم رو می کشه. _خب؟؟ _هیچ کس از این موضوع خبر نداشت ولی من رفتم و به دوست صمیمی پدرم همه چیز رو گفتم اونم گفت که یه جعبه ی موسیقی دیگه شبیه همین درست می کنه تا بدمش به اونا منم قبول کردم. بعد جعبه ی تقلبی رو نشونش دادی. _الانم داشتم می رفتم اینو بهشون بدم تا دست از سرم بردارن. _نخیر اجازه نمی دم. _اگه منو دوست داری بزار من برم. _نمی تونم اجازه بدم اگه بری ممکنه دیگه برنگردی. _بهت قول می دم برگردم پسر از خود راضی. لبخندی روی لبهای بکهیون شکل گرفت و محکم بغلت کرد.
بعد از کلی اصرار قبول کردی که بکهیون رو هم همراه خودت ببری ولی هنوز دلت راضی نبود. از نگهبانی رد شدید و به سمت اتاق رئیسشون رفتید. در زدید و وارد شدید. مرد لبخند زشتی به لب داشت. _می بینم که بالاخره راضی شدی اونو بدی به من. _بعدش باید از زندگی منو مادرم بری بیرون. _شما امر بفرما بانو ولی اول جعبه ی موسیقی. جعبه ی موسیقی رو روی میزش گذاشتی. ابرویی بالا انداخت و شروع کرد به چک کردنش یه دفعه اخماش رفت تو هم. _بگیریدش این تقلبیه. افرادش تو و بکهیون رو گرفتن. خودشم چاقوش رو از توی جیبش در اورد رفت سمت بکهیون وقتی خواست چاقو رو توی بدن بکهیون فرو کنه تو به پای نگهبان لگد زدی و خودتو انداختی جلو چاقو به تو خورد. سوزش عجیبی داشتی چشمات تار می دید ولی دیگه هیچ جا رو ندیدی و بیهوش شدی. .................... سر و صدای اطراف اذیتت می کرد آروم چشمات رو باز کردی و به دور و اطراف خیره شدی. _...........اسمتون دخترم بهوش اومدی ؟؟؟ _مامان؟؟؟ _دختر قشنگم. _بک...بکهیون. _.........اسمتون من اینجام عزیزم. اومد سمتت و دستات رو گرفت و بوسید. _عزیزم همه چیز تموم شد پلیس اونا رو گرفت تو هم صحیح و سالم کنار منی. اشکات سرازیر شد و اون محکم بغلت کرد و آروم💋 کرد و ازت جدا شد. _خیلی دوست دارم تو چی ؟؟ سرخ شدی و سرتو انداختی پایین سرتو بالا نگه داشت و تو چشمات خیره شد. _من تا جالا دوبار بهت ابراز علاقه کردم ولی تو چی ؟؟ _منم خیلی دوست دارم. _چی چی نشنیدم. _گفتم خیلی دوست دارم آقای از خود راضی. محکم بغلت کرد و از ته دل خندید. #پایان#
سلام هستی جون منم هستی ام و آبان ماه ۱۳سالم تموم میشه
سلام گلم وای یه هستی دیگه آخ جون آجی میشیی منم 13 سالمه