سلام به همه این داستان فصل دو گروگان دشمن هستش قسمت بعدی رو ممکنه یکم دیر بزارم چون سرم خیلی شلوغه خب بریم سراغ داستان
از وقتی بچه ها به دنیا اومدن اتفاقات عجیب زیادی اتفاق افتاد . اما هیچ کدومش به اندازه اون چند هفته عجیب نبود .... اون روز مثل همیشه نشسته بودم رو مبل و منتظر بودم لیلی و جیمز از دانشگاه برگردن . دلشوره داشتم . به ساعت نگاه کردم. ۴:۳۰ بود . همیشه ۴ میرسیدند . روز قبلش خبر رسیده بود که جرویس از زندان فرار کرده و همین بود که منو میترسوند . اگه اتفاقی براشون می افتاد ....
همون موقع جیمز اومد اما لیلی همراهش نبود . همون طور که نفس نفس میزد گفت : « لیلی گم شده . هر چقدر منتظرش موندم نیومد . از معلمش پرسیدم گفت امروز سر کلاس نبوده . ولی من صبح تا دم دانشگاه بردمش . » « الان به بابات زنگ میزنم ببینم چی میگه . تو هم برو لباست رو عوض کن » تلفن رو برداشتم و شماره محل کار رونالد رو گرفتم . منشیش تلفن رو برداشت و گفت : « سلام می تونم کمکتون کنم » « میتونم با رونالد صحبت کنم ؟ » « الان وصل میکنم »
چند دقیقه بعد رونالد گوشی رو برداشت . گفتم که خبری از لیلی نیست و نگرانیم رو درباره جرویس براش گفتم . وقتی قطع کردم جیمز گفت : « قضیه ی جرویس چیه ؟ » چیزی راجب فرار جرویس از زندان به بچه ها نگفته بودیم . ولی الان مجبور بودم بهش بگم . « دیروز جرویس از زندان فرار کرده . الان هم میترسم اون لیلی رو دزدیده باشه » « چرا بهم نگفتی ؟ اگه گفته بودی الان تو این وضعیت نبودیم » « نمی خواستم نگرانتون کنم . ولی حالا اتفاقیه که افتاده . الان باید خواهرت رو پیدا کنیم .»
چند ساعت بعد ....: رونالد و جیمز رفته بودن دنبال لیلی و منم خونه منتظر بودم تا بهم خبر بدن . چند بار تا حالا جیمز زنگ زده بود و گفته بود هیچ خبری نیست . میترسیدم . اگه بلایی سرش میومد هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم . چند دقیقه بعد یک پیام برام اومد . فکر کردم جیمزه ولی نبود . یک پیام ویدیویی از جرویس بود که کنار دخترم ایستاده بود و حرف میزد . بهم گفت فقط یه راه هست که آزادش کنه و اونم اینه که به هیچ کی نگم و تنها برم و اون کار رو انجام بدم .....
خب اینم از این . عکس لیلی و جیمز رو براتون میزارم این لیلیه
اینم جیمز امیدوارم که خوشتون اومده باشه
اِ چه خوب😀
😁😁😁😁
هوم یک سوال
پاترهدی؟
بله