سلامممم امیدوارم حالتون خوب باشه😊💜این اخرین قسمت از فصل ۱ هست...😊فصل بعدی یعنی Merichat² خیلی دیر میاد و ممکنه اصلا نیات🙄😂شوخیدم باو دیر میاد ولی بلاخره میاد پس متنظرمون باشید😊💜
که یهو....دیوار شکست ولی دیر شده....مرینت دیگه جونشو از دست داد..به سرعت بسمت مرینت رفتم.. یه نگاهی به صورت معصومش کردم که پر از زخم و خون بود..پیش مرینت دو زانو نشستم..سرشو روی پاهام قرار دادم..اشکام بی اختیار از چشمم جاری میشدن ولی بی صدا..سرشو به سینم فشردم و شروع کردم به گریه کردن💔داشتم گریه میکردم که یهو..
از خواب بیدار شدم..هووففف چه خوابی بود..لعنتی حالمو بد کرد.. نگاهی به ساعت انداختم اوه شت چقدر خوابیدم..[اون موقع که خوابید ساعت ۳ بید😐] ساعت ۷:۳۰ بود.. یه کش و قوصی به خودم دادم..رفتم تا یکمی دوش بگیرم..فاک تو مای دریم😑[°•°:مودب باش فرزندم😐] واقعا این خواب بود که ادم میبینه😑گذاشت داغون شم😑 نویسنده قرار بکشمت😑💔[°•°: به من چه😐 ♤: مطمئنم عمم این داستان رو نوشت نه😐...°•°: نه خالت😂😐♤: خدایا منو...°•°: دهنش با چسب بسته شد😐] ^پس از دوش گرفتن^ داشتم موهامو خشک میکردم که ناتالی در زد..ناتالی: سلام ادرین لطفا برای شام تشریف بیاورید[°•°:هنننن😐💔چی تایپیدم😐😂]ادری:اوک الان میام..) و رفت..منم موهامو خشک کردم و رفتم تا شام بخورم...
از زبان ملینت[°•°:#رد_دادم😐😂💔 اثرات بی خوابی و خستگی جسمی و روحی و افسردگی و معده درد و میگرن و....😐💔 من کی اینقدر بیماری دارم و خبر نداشتم😐💔]یهو از خواب پریدم نفس زنان لیوان اب رو برداشتم و یک جرعه اب نوشیدم[°•°:😐] به ساعت نگاه کردم اوه ساعت ۷:۳۰ بود..گوشیمو برداشتم فردا ساعت ۱۲ بعد از ظهر پرواز منه..شت باید به کت بگم برای چند روزی از پاریس مراقبت کنه ولی برای احتیاط معجزه گر اسب رو بر میدارم تا اگر کسی شرور شد من با معجزه گر اسب بتونم به پاریس برگردم... فردا باهم در این باره این موضوع صحبت میکنیم... خیلی دلم میخواد هویتشو بدونم ولی میترسم برای کت اتفاقی بیوفته..ولی خب من الان گاردینم و باید بدونم...هووفففف ولش اگه بدونم با بدبختی ختم میشه... از تختم پاشدم و رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم پیش خانوادم... داشتم میومدم پایین که دیدم چراغ ها خاموشن... وات ده فاز😐؟! امروز چرا هرجا میرم چراغ ها خاموشن😐؟؟! داشتم بسمت اتاق پدر و مادرم میرفتم که یهو..
چراغ ها روشن شد و پدر و مادرم یک صدا گفتن.... "🥳هپی برس دی هانی🥳"[°•°:#رد_دادم🔫😐] خوشحال شدم و بغلشون کردم.. ازشون تشکر کردم.. و شروع کردیم به باز کردن هدیه ها..پدرم برای من یک عطر خیلی خوشبو خریده بود مادرم هم برای من یه باکس پر از نوتلا و کاکائو خریده بود😍😍[°•°: وییییییییی🥺😍😍من عاشق اینطور باکس هاییم🥺🥺😍مخصوصا اونایی که نوتلا دارن🤤🤤🤤عررررررر من نوتلا موخوااااممممم😭🥺💔]بغلشون کردم و ازشون تشکر کردم.. واقعا خیلی خوشحال شدم...مادرم رفت تا اسپاگتی رو بیاره که یهو یکی زنگ خونه رو زد...رفتم درو باز کردم.. کسی نبود دور و برو رو نگاه کردم کسی نبود یهو چشمم به یه جعبه ای خورد...که روی جعبه یه برگه بود.. برگه و جعبه رو برداشتم.. جعبه انچنان بزرگ نبود برای همین میتونستم یک دستی بگیرمش..روی برگه نوشته بود: برای مرینت..اونو برداشتم و وارد خونه شدم...
سابین: عزیزم کی بود؟!) مری: نمد که بود فقط این جعبه رو روبروی در خونه پیدا کردم) تام: دخترم چک کردی شاید برای ما نبود..) مری: بابا این برگه روی جعبه بود..) و برگه رو به پدرم دادم.. تام: بنظرم بازش کنیم...) سابین: موافقم..) جعبه رو باز کردیم.. یه باکس کوچیک داخل همون جعبه بود.. باکس رو باز کردم... توی باکس دو تا گردنبند یین و یانگ بود.. که روی یین هر دو گردنبند حرف< ℳ> حک شده بود.. خیلی زیبا و جذاب بودن..گردنبند هارو برداشتم و یه نگاهی بهشون انداختم...خیلی برام اشنا بودن...خلاصه اونارو تو باکس گذاشتم و یکم با خانوادم وقت گذروندم...[°•°: منظور از وقت گذرون😐👈🏻خوردن اسپاگتی،خوردن کیک و شیرینی،گیم بازی کردن،دیدن فیلم و سپس خوابیدن👉🏻😐]
^روز بعد^ باز با یک کابوس بیدار شدم.. اه این کابوس ها منو ول نمیکنن.. یه نگاهی به ساعت انداختم..ساعت ۵ بود🔫😐...از تختم پاشدم تیکی هنوز خواب بود جای تعجب بود که اصلا خوابم نمیومد.. دست و صورتم رو شستم و به قنادی رفتم یکمی ماکارون و یه لیوان قهوه برداشتم و به بالکن رفتم.. دفتر طراحی هامو برداشتم و شروع کردم به نگاه کردنشون..به یه طراحی رسیدم.. چه قشنگ بود.. چشم های ادرین رو کشیده بودم..به چشم های ادرین نگاه کردم..چقدر دیوونش بودم😄💔 یه طراحی دیگه هم خودش رو کشیده بودم.. با صورتی غمناک به تصویر خیره شدم اشک از چشمم جاری شد.. اشکامو پاک کردم و زیر لب زمزمه کردم: *اون دیگه فراموش شدس🙂💔 شاید لیاقتت بهتر از اون بود🙂💔...* دفتر طراحیمو کنار گذاشتم قهوه ام رو برداشتم و به خورشید نگاه کردم و چه زیبا بود.. همینطور که به خورشید نگاه میکردم قهوه و ماکارون میخوردم..در همین لحظات یهو...
یاد گردنبندها افتادم..به سرعت وارد اتاقم شدم و گردنبند و باکس رو برداشتم و به بالکن برگشتم.. یه نگاهی بهشون انداختم..به گردنبند ها خیره شده بودم که یهو یه چیزی توجهمرو جلب کرد.. یه کاغذ صورتی که زیر گردنبند ها بود.. اونو برداشتم..بازش کردم و شروع کردم به خوندن..^پس از خوندن^ منظورش چیه؟!...یعنی من......
خب اینم از اخرین قسمت فصل1 امیدوارم خوشتون اومده باشه😊💜...ببخشید در این مدت گیر امتحانات بودم و اصلا وقت برای نوشتن داستان نداشتم...خیلی معذرت میخوام بابت تاخیر و کم بودن پارتهای اخیر داستان🙏🏻😐...به امید خدا فصل ۲ بهتر از فصل ۱ خواهد بود و شاهد افراد جدیدی خواهیم شد😐💔چه کتابی😂حس میکنم توماس استروک هستم و دارم درباره فصل ۴ میراکلس صحبت میکنم😐😂💔
ممنونم از شما که تا اینجا همراهیم کردید خیلی دوستون دارم خدانگهدار❤❤❤
چیزی نی بزن بعدی😐👈🏻
خب دلم خواست چالش بزارم😐👇🏻/\/\/\ 1#=اگه یروزی منو ببینی چه حرفی به من میزنی....؟!.....#2=نظرت راجب من و داستانم.....؟!.....#3=از نظرتو بیشعور ترین و احمق ترین فرد در میراکلس لیدی باگ کیست😐......؟!...../\/\/\ اقا حقیقتو بگید😐💔
پس چرا نمیای من میخوام ادامه داستانتو بخونم
خیلی خوب بود 😃💢❤❤
فقط فکر کنم بخاطر اینکه قراره دیر بزاری دیگه نتونم داستانتو بخونم 😂😁
عالیییییییییییییییییییییییییییییی بوددددددددددددددددددددددددددد مثل همیشه💖💖💖💖💖💖💖💖💖💜💜💜💜💜💜💜
دنبال شدی، ممنون میشم دنبال کنی گلم🙂❣
سلام بچه ها🍓
من یه مدت از تستچی میرم...ببخشید بابت هر کار بدی که کرده ام...🙂🍓
دوستون دارم خدانگهدار🍓
ا وا چرا؟؟؟؟
بر میگردی؟؟؟؟
چرااااااااااا
من باکس لواسک رو ترجیح میدم😍
اوومممممم اونم عشقههههههه🤤🤤🤤😂
عالی
میای آجی شیم؟
من بلوطم. ۱۶ سالمه ۹۹درصد میراکولر و ۱درصد پاترهدم👐🏻
مرسی😊💕
البته😊خوشبختم عزیزم منم کوثر هستم ۱۴ سالمه😊یه میراکولر اند بلینک 😊💕
عالیییی
ممنون😊🤍
ج.چ۱:میزدم لتو پارت میکردم چون داستانت رو دیر میزاری
ج.چ۲:داستانت بسیار عجیب و زیبا و رمانتیکه(چه کتابی گفتم😐اثرات داستانته هااا😑)
ج.چ۳:لایلاااااااااااااا🤬🤬🤬🤬🤬🤬
1.بوخدا گناه دالم🥺😂😂
2.مرسی🙂❤😂😂اره عادیه داستانم به دوستام هم سرایت کرد😂😂بخصوص پارت ۱۶ خیلی چیزای کتابی توش بکار بردم😂😂
3.😐👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻
عالی بود👌😘
ممنون جانم🙂❤
عالی بود
ج چ:۱بهت میگم تو در آینده نویسنده خیلی خوبی میشی ۲ داستانت عالی نظر م راجب خودت شما نویسنده و دختر خیلی خوبی هستی۳ لایلا
مرسی🤍
1. اوه واو😂❤یعنی داستانم در این حد خوبه😂
2.مرسی... نظرلطفتونه🙂🤍
3.👌🏻👌🏻😐