خب اومدم... وقت رو تلف نکنید و بخونید..
یبار دیگه یونگی تو اتاق سرک کشید.. نور افتاده بود چشمش و طوری نشون میداد انگار زیر چشمش کبود شده... +اممم... هیچی... رفت بیرون و خوابیدی... با صدای نامجون چشمات رو وا کردی..صداش بخاطر اینکه تازه بیدار شده بود بم و گرفته بود... #چاگیا.. بیدار شو.. از بی حوصلگی ناله ای کردی: اه نامجونا بزار بخوابم.. خوابم میاد...بغلت کرد..انقد محکم که داشتی خفه می شدی... #پاشو لوس نشو... بازوش رو گرفتی و هلش دادی: ولم کن خفم کردی... یادت نره خودت خواستی بهت توجه نکنم.. #الان حرفم رو پس میگیرم... –دیره.. وای.. میجا..بلند شدی.. #میجا چی؟؟ -قرار بود برم دنبالش... دیشب مینهو پیام داد صبح بیا دنبال میجا... گفت میخواد بره و کار پیدا کنه... پا شدی... رفتی مسواک زدی و موهات رو شونه کردی... یه لباس ساده و سریع پوشیدی و رفتی بیرون.. نامجون غذا درست می کرد... –نامجون؟؟ مگه یونگی خونه نیست؟؟ #انگار صبح خیلی زود رفته... –اه پس چرا بهم چیزی نگفته؟؟؟ #یه یادداشت رو در یخچال چسبونده بود.. گفته بود عصر برمیگرده... یه قرار کاری داره.. –آها.. اصلا چرا باید وکیل میشد؟؟ #نمیدونم... میز رو آماده کردی و نامجون غذا رو آماده کرد... #خوشگل شدیا.. –اوهوم ممنون.. سعی کردی ریکشنی نشون ندی.. خودش رو کیوت کرد: چجوری میتونی به بیبیت اهمیت ندی.. (بی نمک... اه اه اه چندش... –خفه شو عه... دوست پسرم به این کیوتی...) –مثل خودت... #خب اگه یه خبر خیلی خیلی خوب بهت بدم چی؟؟؟ -اگه خوشحالم نکنه چی؟؟ #سرش شرط میبندم.. اگه هیجانزده شدی دیگه حق نداری بهم توجه نکنی... اگه هیجانزده نشدی هم.... –هودی قهوه ایت رو برمیدارم و تا آخر امروز بهت توجه نمیکنم.. #قبوله.. –واقعا؟؟ تو عاشق اون هودیه بودیا؟؟ #میدونم خوشحال میشی...
–خب؟؟ #خب... –خب؟؟؟؟ سرکاریه؟؟ #خب نه...راستش... یه خونه گرفتم... یه لحظه تعجب کردی و بعد با هیجان گفتی: جدی میگی؟؟؟ کجا؟؟؟؟ #یه خونه ی قدیمیه.. میدونی زیاد نتونستم چیز گرونی بخرم... دیگه بورسیه دانشگاه نیستم میدونی که.. با بقیه پولم تونستم یه خونه کوچیک قدیمی بخرم.. البته باید بازسازیش کنم... اگه موافق باشی با هم بازسازیش کنیم... البته بعضی کارا رو خودمون نمیتونیم پس کارایی مثل رنگ زدن و اینا رو با هم انجام بدیم.. تا یکی دو ماه دیگه احتمالا بتونم به اندازه ی کافی پول پس انداز کنم... مثل خونه ی قبلیم لوکس و شیک نیست و تقریبا نصف اونجاست.. شایدم کوچیکتر.. ولی.. –عالیههه وای با هم همه ی کارا رو انجام میدیم.. دقیقا مثله تو فیلما میشه نامجون.... امممم.. فقط... منم میتونم بیام پیشت... یعنی... #راستش این چیزی بود که میخواستم ازت بپرسموو یونگی میزاره بیای پیش من باشی؟؟؟ البته الان شرمندشم.. نمیدونم تا دو سه ماه دیگه بتونه با من تحمل کنه تو این خونه یا نه... –معلومه که میتونیم... این خیلی عالیه.. کنار همدیگه ایم.. بهمون خوش میگذره... گوشیت زنگ خورد.. #امروز روز خاصیه انقد زنگ میزنن بهت؟؟ -نه.. مینجی؟؟ چیکار داره؟؟؟ جواب دادی.... –بله؟؟ %س..سلام... –سلام مینجی چه خبر؟؟ %یونگی حالش خوبه؟؟؟ -هوم؟؟؟ آره چطور؟ دیشب دیر اومد و صح زود رفت زیاد ندیدیمش... اتفاقی افتاده؟؟؟ %کجا میتونم ببینمت؟؟؟ -اممم چیزی شده؟؟ الان دارم میرم خونه ی مینهو... بعدش حدود نیم ساعت دیگه میتونم ببینمت... هر جا بگی... %میتونی بیای کافه ای که بهت میگم؟؟؟ -باشه... فعلا.. %میبینمت.. #چی شده؟؟ -مینجی بود... گفت باید ببینتم... شاید به پوکر بودن یونگی ربط داشته باشه.. دیشب مثل یه تیکه یخ بود... رفتی دنبال میجا... با دیدن مینهو بغلش کردی.. یهو چشمت افتاد به رنگ موهاش: مینهو... کی موها رو تیره کردی؟؟؟ ×دیشب متوجهش نشدی؟؟ حس کردم این رنگ به موهام بیشتر میاد... خودم رنگش کردم.. –جذابه... خجالت کشید: ممنون... –میجا تاکسی دم دره... الان میام.. ^باشه اونی.. –مینهو؟؟ ×هوم؟؟ -تهیونگ چیزی نگفت؟؟ قرمز شد: چی مثلا
-مثلا اینکه ازت خوشش میاد؟؟ ×اینطور بهت گفته؟؟ -هیچی بهم نگفته... ×خب... –چرا بهش نمیگی؟؟؟ ×چی رو؟؟ -خودت خوب میدونی... ×خب چجوری بگم؟؟؟ -شاید اونم ازت خوشش بیاد... ×اگه خوشش بیاد میگه... به تو هم گفت.. –نمیخواست بگه... اتفاقی گفت... سرخوش بود.. ×خب نمیدونم..شاید بعدا بهش... @سلام... خوبی ا/ت؟؟ تو چطور مینهو؟؟ -سلام تهیونگ؟ با حالت سوالی به مینهو نگاه کردی... مینهو سرش رو به علامت منفی تکون داد.. پس مینهو تهیونگ رو خبر نکرده بود... @اممم اومدم پیش میجا... –میجا پایین بود.. تو تاکسی... @اوه واقعا؟؟ داری میبریش خونه خودتون؟؟ -آره دیگه.. @اگه اجازه بدی ببرمش بیرون؟؟ میدونی اون خیلی شهر رو ندیده تو جنگل زندگی می کرده... اگه میخواین شما هم بیاین.. –من باید برم پیش مینجی... تهیونگ با خوشحالی گفت: واقعا؟؟ یهو مکث کرد: منظورم این بود که حالا که تو نمیای اممم مینهو تو میخوای بیای؟؟؟ ×اممم خب... آره خب.. @خب برو آماده شو... –اگه میجا نخواست بیاد؟؟ @عه خب... خب... من و مینهو میریم.. ×خودمون دو تا؟؟ تهیونگ لخند گرمی به مینهو زد: آره خب.. خودمون دو تا...مینهو طبق معمول خجالت کشید... تهیونگ که متوجه شد گفت: خب اگه نمیخوای اشکال نداره.. –معلومه که میخواد... یعنی منظورم اینه که مینهو یکم خجالتیه یادت که نرفته... پس... به نظرم بهتره ببریش بیرون تا یخورده حال و هواش عوض بشه... ×البته بعد اینکه رفتم و رزومه کاریم رو چند جا نشون دادم دیگه؟؟؟ -رشته ت چی بود مینهو؟؟ ×هتل داری.. –آها موفق باشی... ×مرسی... تهیونگ میخوای فعلا بیای داخل؟؟ از صمیمیتشون خوشحال شدی.. حس حسادتت کجا رفته بود؟؟ خداحافظی کردی و رفتی پایین... مینجی گفت خیلی خسته شده و ترجیح میده بره خونه پس مینهو و تهیونگ تنها شدن... که با ریکشنی که از تهیونگ دیده بودی و حسی که مینهو نسبت به ته داشت فهمیدی از خداشونه... مینهو رو بردی خونه... نامجون رفته بود... صبح گفته بود یه جا تو سفارت انگلیس به مترجم نیاز داشتن و میره رزومه ش رو نشون بده... رفتی پیش مینجی... تو کافه منتظرت بود.. رو صندلی رو به روش نشستی...
–متاسفم... خیلی دیر کردم؟؟؟ %سلام.. نه فقط ده دقیقه ست رسیدم.. –چیزی شده؟؟؟ %آه... بعد این آه غم انگیز سکوت کرد... –خب؟؟؟ %راستش... دیشب... با یونگی... بیرون بودیم.. –خب اینو که میدونم.. یونگی کار اشتباهی کرده؟؟ چیزی گفته؟؟ %نه نه... هیچی... همه چی عالی بود... تا اینکه.... دوباره سکوت.. –امم میشه تیکه تیکه حرف نزنی؟؟ معذرت میخواما... %اونجا جایی بود که من و کوک همیشه با هم میرفتیم.. شاید نباید پیشنهاد میدادم بریم اونجا.. –بابا اشکالی نداره که... %خب اشکالی نداره.. ولی اون شب کوک هم اونجا بود و ما متوجهش نشدیم... اون شب که یعنی دیشب... اون.. هیچ کاری نکرد... ولی وقتی از رستوران اومدیم بیرون اون هم اومد و با یونگی... دعواش شد... اول فقط درگیریشون در حد حرف زدن بود... ولی بعد... میدونی.. یونگی تا دم در خونه باهام هیچ حرفی نزد.. به نظرم... ناراحت شده.. با اینکه من پشت اون بودم نه جونگ کوک... ولی... –فکر می کنه هنوز دوسش داری؟؟ %اوهوم.. –و واقعیت چیه؟؟ %نه... من دوسش ندارم... باور کن... من هر چیزی بینمون بوده رو فراموش کردم... من یونگی رو دوسش دارم... از اولم... همینطور بوده.. –چرا به خودش نگفتی بیاد؟؟؟ %بهم جواب نمیده... گوشیش خاموشه... پیامام رو هم چک نمی کنه... میدونی چیزی نبود.. فقط بعد اینکه رفتم از هم جداشون کردم جی کی چیزی گفت که یونگی خوشش نیومد...
–چی؟؟ %گفت اون، منظورش من بود.. اون فقط بخاطر فراموش کردن چیزی که بین ما بوده سعی می کنه عاشقت باشه.. یونگی باورش کرده... ولی اینطور نیست... من یونگی رو دوست دارم.. از شخصیتش خوشم میاد... ولی.. میدونی من الان جی کی رو شناختم.. اون خیلی کینه ایه... –تنها نقطه مشترک اون با یونگی همینه... %اوهوم ولی خب... من یونگی رو ترجیح میدم... –بهتره خودت اینا رو بهش بگی... برای خودتون میگم... %اون جواب تلفنم رو نمیده..... –خونه که میاد.. یا تو بیا پیشش.. یا زنگ بزن به من... هوم؟؟؟ %نمیدونم... واقعا نمیخوام... ازم دلخور..باشه... لبخند زدی: درکت می کنم... %واقعا.. معذرت میخوام.. باید زودتر جلوی کوک رو می گرفتم.. پوففف... –بالاخره که کار خودش رو می کرد.. %آره خب.. –تو مقصر نیستی.. درستش می کنیم.. باشه؟؟؟ احتمالا تا ساعت چهار یونگی برگرده.. پا شد.. %ممنون... دیگه باید برگردم.. –فعلا... بعد رفتن مینجی تو هم رفتی.. یه زنگ زدی به نامجون.. با بوق سوم گوشی رو برداشت: الو؟؟ -سلام بیبی... #سلام چاگیا.. چه خبر؟؟ -هیچی.. تو چی؟؟ #خب خبرای زیادی دارم... –مثلا.. #اینجوری خالی خالی که نمیشه.. باید ببینمت.. –خب.. کی؟؟ #همین الان.. میخوای خونه ای که گفتم رو ببینی؟؟ -آره.. معلومه.. #آدرسش رو میفرستم... –باشه.. خیلی که طول نمیکشه ها؟؟ #فکر نمی کنم... –الان راه می افتم........... تو تاکسی همش به این فکر می کردی که تو این چند وقت چقد حالت نسبت به قبل خوب شده بود.. شاید گاهی توهماتی میزدی ولی خوب بودی... احساس خوشحالی بیشتری داشتی... با نامجون صمیمی تر بودی.. تو این فکرا بودی که راننده تاکسی گفت: خانوم... –بله؟؟ راننده: میشه لطفا بقیه راه رو خودتون برین؟؟؟ اینجا ورود تاکسی ممنوعه.. فقط با ماشین شخصی و اتوبوس رفت و آمد ممکنه.. (مثلا اینجوریه دیگه عه...) –اوه بله... 15000 وون رو به رننده دادی و راه افتادی.. 15 دقیقه که راه رفتی خونه رو پیدا کردی...
نزدیک ملکی که نامجون گفته بود وایساده بودی... بزرگ بود... نه مثل خونه ی قبلی نامجون.. ولی خب بزرگ بود... و قدیمی.. مثل خونه ی قبلی نامجون دور و بر خونه خالی بود... نامجون بهت زنگ زد: الو؟ #نرسیدی ا/ت؟؟؟ -نزدیک خونتم... پیش این فروشگاهه.. #اها.. زود بیا پس.. –باشه.. قطع کردین.. آفتاب صاف میتابید... (بچه ها این محله اینجوری نبوده که هیچ کس نباشه اتفاقا کلی خونه بوده ولی خونه نامجون به نسبت اون خونه ها دور تر بوده... اونجا هم یه فروشگاه بزرگ ازونایی که از جون مرغ تا شیر آدمیزاد دارن بوده... حالا به روم نیارین ضرب المثل رو اشتباه گفتم عه...) از کنار فروشگاه رد میشدی که صدایی نظرت رو جلب کرد... مثل این بود که یه دختر بچه ای از ترس ناله کنه... نه نه... دختر بچه نبود.. یکم وایسادی... صدایی نشنیدی.. اومدی به رهت ادامه بدی که صدا شدید تر شد... صدا از پشت فروشگاه بود؟؟؟ آهسته قدم برداشتی.. صدای چی بود؟؟ صدای آدم نبود.. چی میتونست باشه... صدا بیشتر شد... تند تر رفتی... به پشت فروشگاه رسیدی... چند تا پسر جوون بودن.. با یه بچه گربه... اون چی بود که به دم گربه بسته بودن؟؟ -هی شما چیکار می کنین؟؟؟ سه تا پسر بودن.. هر سه روشون رو برگردوندن؟؟ «با گربمون بازی می کنیم.. مشکلی داری؟؟؟» فهمیدی اون چیزی که به دم گربه بسته بود چی بود... ترقه... –شما دارین اذیتش میکنین... یکی از پسرا که به نظر میومد رییسشون باشه یه قدم اومد جلو: خب مشکلی داری؟؟؟ -معلومه... روانی هستین؟؟ این کارتون غیر اخلاقیه... جون اون گربه هم به اندازه جون تک تک شما ها مهمه... شاید حتی بیشتر...
پسر وسطی به دوستاش نگاه کرد.. بعد نیشخند زد... «خب... چرا نمیای نجاتش بدی هوم؟؟» جواب ندادی... «نکنه ترسیدی؟؟؟» -معلومه که از شما احمقا نمیترسم... حرفت دروغ بود...«پس بیا نجاتش بده..» به سمتشون قدم برداشتی... دستات رو مشت کردی و کوله ت رو رو دوشت جا به جا کردی... جلوی پسر قد بلنده وایسادی و تو چشماش نگاه کردی..... گربه تو دست دوستش بود... –ولش کنین بره... «چرا باید به حرف دختر بچه ای مثل تو گوش کنیم ها؟؟» با مشت زدی تو صورت پسره.. دماغش رو گرفت و عقب عقب رفت... دو تا دوستاش با چشای گرد شده بهت نگاه کردن... یکیشون که بچه گربه دستش بود انداختش زمین... پسر بلنده سرش رو بلند کرد.. دماغش خونی بود...نیشخند صداداری زد... «خیلی جرئت داری.. خوشم اومد... حیف که بدجور کفریم کردی... بگیرینش... مثل اینکه یه قربانی جدید داریم... » -ها؟؟ دو تا پسرا دستات رو گرفتن و چسبوندنت به دیوار... –یاااا ولم کنید ابلها... «حیف که دختری و نمیتونم زیاد کبودت کنم... » #آهای زورتون به ضعیف تر از خودتون رسیده؟؟؟ با شنیدن صدای نامجون خوشحال شدی و اون ابلها که دستت رو گرفته بودن دستشون رو شل کردن که تونستی خودت رو آزاد کنی... دویدی سمت نامجون و پریدی بغلش.. –اوپا!! «ببین.. تو یه نفری و ما سه نفر.. دختره رو ول کن وگرنه هردوتون رو با هم میزنیم... » #فکر کردین میزارم بهش آسیبی بزنین.. خودت رو بیشتر تو بغلش جا دادی.. «حق انتخاب داشتی...» نامجون تو رو از خودش دور کرد و نزدیک پسره شد.. پسرا سه نفری نامجون رو گرفتن... –یااا ولش کنید... رفتی جلوشون رو بگیری... همون پسر قد بلنده نامجون رو سپرد به دوستاش و اومد نزدیکت... یکی از دستای مشت شده ی رو به کف اون یکی دستش زد.. به نشانه تهدید... چند قدم رفتی عقب... یهو یه صدایی اومد.. تق... تق.. چفت در؟؟؟ درسته.. در پشتی مغازه باز شد... یه آقا از مغازه بیرون اومد: آهای دارین چیکار می کنین؟؟ سه تا پسرا با دیدن آقا پا به فرار گذاشتن...
دویدی سمت نامجون... –اوه حالت خوبه؟؟ فقط دماغش خون میومد و دستش کبود شده بود... کمرش رو گرفت و به دیوار تکیه داد.. آقاهه: الان برمیگردم... رفت تو مغازه... -متاسفم.. همش بخاطر منه... نامجون لبخند گرمی زد: معلومه که تقصیر تو نیست.. کنارش زانو زده بودی.. یهو صدای کیوتی باعث د برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی.. همون بچه گربه... –هی کوچولو... بیا ببینم.. ببین چه قشقرقی به پا کردی... گربه اومد نزدیکت و نشست و دمش رو تو هوا تکون داد... –چه گربه زرنگی.. خودت ترقه ها رو از دمت باز کردی؟؟ گربه: میو... –دوست دارم اسمت رو بزارم.. اممم.. چری... دختری دیگه نه؟؟ (گربه ها از نوع نشستنشون جنسیتشون تعیین میشه)... فروشنده از مغازه بیرون اومد.. چند تا وسایل پانسمانی دستش بود... –وای ممنون.. #فکر نمی کنم نیازی باشه.. حالم خوبه.. رو پاهاش پا شد که یهو با درد پاش ناله ای کرد.. فروشنده: جدیدا اومدین این محله؟؟ -هوم؟؟ #هنوز نیومدیم.. فقط اون خونه قدیمیه رو خریدیم که بازسازیش کنیم و بیایم اینجا... آقا: خوشبختم.. من مدیر این فروشگاهم... خونه ی قشنگی رو خریدین.. دست کم نگیرینش... نامجون خون دماغش رو پاک کرد... آقا: من رو آقای وانگ صدا کنید.. اون پسرا تازه اومدن اینجا... یخورده شر و شورن.. جوونن دیگه... –کرشون خیلی زشت بود.. به گربه هه-چری- نگاه کردی.. –میخواستن بهش آسیب بزنن.. نامجون بالاخره بلند شد... #ممنون از کمکتون آقای...؟ آقا لبخند زد: وانگ... پا شدی و سمت خونه راه افتادی با نامجون... چری هم دنبالتون میومد... –هی کوچولو تو نمیتونی بیای... گربه نشست و سرش رو کج کرد.... یجور کیوتی بهت زل زد.. #بزار بیاد.. چری رو بغل کردی... –جاییت درد نداره نامجون؟؟
درد نداره نامجون؟؟ #نه؟؟ خوبم...خیلی محکم نزد... نزدن.... –متاسفم... چرا اومدی؟؟؟ #از پشت پنجره دیدم داری میای و یهو رفتی پشت فروشگاه... فهمیدم مشکلی هست... –فکر کنم نباید میرفتم... #اتفاقا جون یه موجود زنده رو نجات دادی... رسیدین خونه... خونه یخورده قدیمی بود و به مرتب کردن نیاز داشت.. کاغذای دیواری از دیوار بلند شده بودن ولی ب این حال باز هم خیلی خیلی قشنگ بود.. کلی واسش رویاپردازی کردی... فضای آزاد زیادی وجود داشت و کلی میشد داخلش رو قشنگ کرد... فقط تغییر نیاز داشت.. همین... #چطوره؟؟ -واااای... عاشقشم.. خیلی نازه... #جدا؟؟ اینجا هنوز کهنه و قدیمیه... –وای آره خیلی شیک و کیوته... #صاحب خونه گفت اخرین خانواده ای که اینجا بودن سه چهار سال پیش از اینجا رفتن و کسی بعد اون به خاطر اینکه قدیمیه و یخورده از بقیه خونه ها دوره نخریده... به خاطر همین اینجا خیلی خوب بود.. از نظر قیمت... تازه چوبایی که تو این ساختمون به کار رفته به خاطر قدیمی بودن اصلن و خیلی گرونن... الان دیگه تولید نمیشن... –واو عالیه... #تازه یه سورپرایزی دارم... بهترین بخش این خونه... –چیه؟؟؟ دستاش رو گرفت جلوی چشمات... #گفتم که... سورپرایزه... –یااا نامجووون... #چشمات رو ببند... –باشه بستم.. بیا دنبالم... دستت رو گرفت و عقب عقب رفت... –نرسیدیم؟؟؟ #یخورده طاقت بیار.. اینجا پله ست... به پایین... –اوه زیرزمینه؟؟ #شاید... از اونجایی که چیزی نمیدیدی یهو لیز خوردی و افتادی تو بغل نامجون... #هی حواست کجاست... چشمات هنوز بسته؟؟ -اوهوم... از پله ها اومدی پایین... #خب خب... وقتشه چشمات رو باز کنی... اینجایی که وایساده بودی زمین سرد بود... مورمورت شد... چشمات رو باز کردی...
تموم شد.. از الان باید صبر کنید واسه هر پارت وقت نمیکنم بنویسم چیزی.. ببخشید دیگه... فعلا.
عاجیییییی😭😭😭😭😭
دلم برات تنگ شده😭😭😭😭
چرا اینقدر کم فعالیت شدی اخه؟😭😭😭😭😭
پارت بعدی داستانت بررسیه؟😔
تک پارتیام رو خوندی؟😔
سلام....
پارتا رو نزاشتم چون خواستم تا ته داستان رو بنویسم و یهو همههه ی پارتی رو واستون بزارم...
یه چند روز دیگه هم صبر کنید تموم میشه... ببخشید دیگه زیاد نمیتونم فعالیت کنم.. البته یچیزی بگم
هر روزی که تونستم پارت بعدی رو بزارم بهتون قول میدم همون روز منتشر بشه چون از قبل آماده کردم که فقط داستانم رو توش کپی کنم حالا نمیدونم متوجه شدین یا نه
اجو بازم زه هفته طول میکشه😐
اوکی اجی منتظرم
آجی داستانت که برنده شدی رو نوشتم اسمت مین جو هست تو با تهیونگی
یاااا...مگه من با تهیونگ نبودم هلنا با فیلیکس؟
ایگینی دیگه؟
مرسیییی
عاجی مینهو من یه داستان برنده شدم تو مسابقه آجی آیگین شرکت کردم برنده شدم بعد یه تک پارتی واسم قرار بود بنویسه... ناراحت نشو
میشه تو روز تولدم بزارییی اخه ۲۲ خرداد تولدمه دوست دارم رمانتو بخونم عر.
تولدت مبارک🌈😘😀
عالییی بود اشکال نداره خودتو اذییت نکن هروقت تونستی بیا با حوصله بنویس😘
سلام اجو عالی بود ❤
چ :عاجو شایدددددد ۲۰ تا ۲۳ خرداد دقیق نمیدونم😁
اجو عالی بود...گفتم واسه تو هم یه کامنت بزارم برم😂😂😂
واو عالی بود خیلی قشنگ بود واقعا لال میشم واقا نمیدونم چی بگم خوب حدس بزنم کی منتشر میشه نمیدونم والا اصلا نمیتونم حدس بزنم🤦🏻♀️عالی معرکه بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم بی نظیر😍
💙💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
به نظرم بعد خرداد منتشر بشه یا مثلا 24 خرداد
واییییییییییی خودااااااا عررررررررررچقدر داستانت خوبههههههههههههههچقدرررررررر محشرههههههههههههههدمتتتتتتت گرمممممممممممممم😊😇😍😚😘😙😚😚
عالییی😙
چالش:23 ام😀