خب اینم پارت جدید، این پارت یکم طولانیه و شاید شکه بشین😐✨ مرسی که داستان رو دنبال میکنین💜✨
در اتاقی باز شد و چهره امیت دیده شد(جناب😐💔) با لبخند مرموزانه اش داخل اتاق شد. شی هیوک کاملا عادی روی صندلی نشسته بود و نگاش میکرد. امیت دستاشو باز کرد و با هیجان گفت: بنگیی! افراد امیت داشتند داخل میومدن که شی هیوک گفت: به افراد بگو بیرون بمونن! امیت با افرادش ایستاد، دستاشو پشت سرش برد و با نگاه به شی هیوک گفت: برین بیرون! افرادش به هم نگاهی کردند، بیرون رفتند و در رو بستند. سکوتی شد و امیت آرام آرام به سمت صندلی حرکت کرد. امیت روی صندلی نشست و دستی به پالتوش کشید و گفت: نمیخوای ازم پذیرایی کنی؟! شی هیونگ نفسی تازه کرد و بلند شد، همینجور که به سمت صندلی روبروی امیت میرف، حرف میزد: برو خداتو شکر کن که اجازه دادم منو ملاقات کنی وگرنه(روی صندلی نشست) الان اینجا نبودی، راهی خونت بودی! امیت با خنده نگاش کرد، سرشو پایین گرفت و خندید.... انگشتشو طرف شی هیوک گرفت، همینجور که تکون میداد گفت: هنوزم همون آدم(با خنده نگاش کرد) بدخلق همیشگی هستی پیرمرد! شی هیوک چشماشو زیر کرد و دست به سینه شد و گفت: لااقل مثل تو رنگ عوض نکردم! امیت لب پایینیشو بیرون داد و سر تحسین باری تکون داد و گفت: اینم حرفیه! به صندلی تکیه داد و پاهاشو روی پاهاش گذاشت. شی هیوک با اخم: حرف حسابت چیه؟! امیت به دوروبر نگاهی کرد و لیوان آب روی میز شی هیوک رو دید، برداشت... سمت شی هیوک بلند کرد و گفت: اومدم بازی کنم! همینجور که به شی هیوک نگاه میکرد، لیوان آب رو خورد و لبخند زد. شی هیوک پوکر نگاش میکرد(کات)
کوک هول زده وارد سالن اصلی شد و بعضی وقتا به عقب نگاه میکرد. سریع داشت حرکت میکرد که به یک نفر برخورد کرد. (کات) نورا همینجور که به سمت اتاق شی هیوک میرفت، گوشی همراهش هم دستش بود و درحال زنگ زدن به لیدیا بود. گوشی رو جای گوشش گرفت و منتطر شد تا جواب بده. صدای لیدیا: بله نورا؟! نورا همینجوری که داشت حرکت میکرد، با هیجان و اخم: لیدیا کجایی؟! صدای لیدیا: با یونگی بیرون کمپانیم......چرا؟! نورا با اخم: یونگی خوبه؟! صدای لیدیا: آره خوبه چرا؟! یکدفعه گوشی رو یونگی از دست لیدیا گرفت و صدای یونگی اومد: چیزی شده نورا؟! پسرا خوبن؟! نورا نفس راحتی کشید و گفت: خداروشکر خوبی.... یونگی به لیدیا بگو تورو ببره هتل گلدن، اتاق 12.... نمیتونم بگم که پسرا حالشو...... یک دفعه به کسی برخورد کرد، نگاهی به هم کردند و کوک بود. کوک خیلی تعجب کرد و با چشمای گرد شده گفت: نورا؟! صدای یونگی با تعحب: نورا چی شد؟! صدای کوک بود! نورا قیافش نگران شد و درحالی که به کوک نگاه میکرد با گوشی حرف زد: برین جای امن بعدا بهتون زنگ میزنم! گوشی رو قطع کرد و با چشمای گرد به کوک نگاه کرد. کوک چشماشو مالش داد و با کنجکاوی نگاش کرد و گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟! نورا نگاهی به دوروبر انداخت و گفت: میشل کجاست؟! کوک بیشتر تعجب کرد و گفت: میشل رو میشناسی؟! نورا سریع دست کوک رو گرفت و حرکت کرد: وقت نداریم کوک شاید اتفاقی برات بیفته! کوک با تعجب به نورا نگاه کرد و گفت: نورا؟! نورا همچنان حرکت میکرد، کوک دستشو از دست نورا بیرون کشید و با عصبانیت گفت: نورا؟! نورا با تعجب نگاش کرد، اخمی کرد و گفت: چی شده؟! کوک کمی جلو اومد و با کنجکاوی گفت: نامجون میدونه اینجایی؟! نورا نفسی از سر عصبانیت کشید و گفت: الان وقت این حرفا نیست.... باید بری! نورا دوباره دست کوک رو گرفت و حرکت کرد و گفت: باز بعدا بهت توضیح میدم! کوک با تعجب بهش نگاه میکرد. (کات)
هایلی و تهیونگ هنوز روی صندلی نشسته بودند. هایلی با اخم به تهیونگ نگاه میکرد، چهرشو جمع کرد و با حرکت سر و دست گفت: یعنی میگی که نورا قبلا دوست دختر نامجون بوده؟! تهیونگ سری به نشانه آره تکون داد و با هیجان گفت: تازشم نورا رو دزدیدند و دیگه هم نیومد، اینجاش باحاله که نامجون هیچوقت نفهمید که چرا نورا برنگشت! هایلی دهنش باز مونده بود، تک خنده ای کرد و سرشو تکون داد و گفت: عجب! تهیونگ به میز خیره شد و گفت: حالا که رئیس شما نوراست... (هایلی نگاش کرد و ته سرشو بالا گرفت و با چشمای گرد شده نگاش کرد) حتما خبر داره که به خاطر چی میخوان مارو بکشن (کمی عقب رفت و دوتا دستاشو جلو آورد و حالت عصبی حرف میزد) اصلا..... اصلا شماهارو اون فرستاده... (اشاره به هایلی) تو رو واسه من فرستاده تا ازم مراقبت کنی! هایلی با چندش نگاش میکرد. تهیونگ خنده ای کرد و به زمین خیره شد: واسه مواظبت ما و نامجون فرستاده! چند ثانیه سکوت شد و هایلی با حرکت دست شمرده گفت: یا......... خنگی(ته با خنده مسخرش نگاش کرد) یا........ منو اسکل کردی! تهیونگ با خنده دستی به صورتش کشید و همین حین گفت: هیچکدوم، فقط هیجانی شدم! هایلی اخم ریزی کرد و ابرویی بالا انداخت. یکدفعه نورا و کوک رو دید. نورا هول زده به اطراف نگاه میکرد. هایلی بلند شد و نورا هایلی رو دید، لبخندی زد و همراه کوک سمت اونها رفتند. تهیونگ با تعجب به هایلی نگاه کرد و بعد به جایی که هایلی نگاه کرد نگاه کرد. نورا و کوک بهشون نزدیک شدند. تهیونگ با تعجب بلند شد و با لبخند گفت: نورا!!! نورا نگاهی بهش کرد و لبخندی زد و گفت: بالاخره یک نفر از دیدنم خوشحال شد! تهیونگ لبخندی زد، هایلی با اخم جلو اومد و گفت: چی شده؟! اینجا چیکار میکنی؟! نورا نیم نگاهی به کوک انداخت و خطاب به هایلی گفت: هایلی، کوک و (به ته نگاه کرد) وی رو ببر (به هایلی نگاه کرد) یک جای امن... رئیس ام سی سی به دیدن بنگ شی هیوک اومده...(چشمای تهیونگ گرد شد و کوک اخمی کرد)........ اینجا تقریبا براشون امن نیست. هایلی سری تکون داد و گفت: باشه! نورا لبخندی زد و گفت: منم میرم بقیه رو پیدا کنم! کوک با نگرانی به نورا: پس میشل چی؟! هرسه نفر به کوک نگاه کردند و هایلی با اخم گفت: میشل چی شده؟! نورا نیم نگاهی به هایلی انداخت و بعد به کوک نگاه کرد و گفت: پیداش میکنم، فقط باید از اینجا بری! کوک لبخند ریزی زد، ته دستشو دراز کرد.... کوک به دست ته نگاه کرد و گرفتش.... هایلی با درحال رفتن: زود باشین. نورا با حرکات دست خطاب به هایلی: همون هتلی که واست آدرسشو پیام دادم برین..... اتاق 12! هایلی درحال رفتن دستی تکون داد و گفت: باشه! سه نفره با هم حرکت کردند. نورا هم چند ثانیه به رفتنشون نگاه کرد و بعدش به سمت اتاق شی هیوک راه افتاد. (کات)
ترسا با ظرف غذا وارد استدیو ضبط شد. نامجون داخل بود و داشت ضبط میکرد. جین با دیدن ترسا لبخندی زد، بلند شد و به کمکش رفت. جین ظرف هارو ازش گرفت.... ترسا لبخندی بهش زد، اما رو دید که روی صندلی نشسته و به ریتم خوندن نامجون سرشو تکون میده. رو به جین کرد و گفت: من میرم آشپزخونه! جین با کنجکاوی یکم جلو اومد و گفت: اینجا غذا نمیخوری؟! ترسا اشاره به بیرون: کار دارم!(نگاهی به اما انداخت) اما هست، مشکلی نیست! جین با اخم ریزی کرد و گفت: چی؟! ترسا با چشمای گرد نگاش کرد و با لبخند گفت: هیچی! لبخند بزرگی زد. خواست بره که جولی با نگرانی وارد شد و گفت: اما.... اماااا! هر چهار نفر به جولی نگاه کردن که قیافش خیلی نگرانه و نفس نفس میزنه! جولی به در تکیه داد و اشاره به بیرون، با نگرانی گفت: هو.... هوسوک! جین اخمی کرد و گفت: هوسوک چی شده؟! نامجون از اتاقک ضبط بیرون اومد و با اخم گفت: چیزی شده خانم؟! جولی به ترسا نگاه کرد، ترسا دستاشو گرفت و با چشمای گرد شده، سرشو تکون داد و گفت: چی شده جولی؟! جولی گریش گرفت و گفت: هوسوک.....(گریش گرفت) هوسوک رو دزدیدن! اما با تعجب بلند شد و سمتشون رفت! جین چندبار پلک زد و گفت: منظورت از دزدیدن چیه؟! نامجون با عصبانیت: میشه توضیح بدی خانم؟! ترسا صورت جولی رو گرفت که داشت گریه میکرد، جولیو آب دهنشو قورت داد، ترسا لبخند آرومی زد و گفت: آروم باش دختر! ترسا جولی رو بغل کرد و رو کرد به بقیه و آروم گفت: من توصیح میدم! جین اخمی کرد و با نامجون نگاه کرد! ترسا به نامجون نگاه کرد و نفسی تازه کرد. (کات)
ساندرا با خنده روی صندلی داخل سالن نشست و با حرکات دست گفت: وااای خیلی خوب بود.... تقریبا یاد گرفتم! جیمین ایستاده بود و لبخند میزد. دستاشو بهم زد و به دوروبر نگاه کرد و گفت: آب نیست؟! نگاهی به ساندرا کرد: فک کنم به خاطر اینکه تازگیا تمرین نمیکنیم آب نمیارن! جیمین درحال رفتن، با حرکت دست گفت: صبر کن میرم آب بیارم! جیمین سریع بیرون رفت، ساندرا روی صندلی پخش شد و خنده ای کرد و نگاه به سقف گفت: رقص هم یاد گرفتم به امید جیمین! لبخند شیرینی زد و یکدفعه در سالن بسته شد. ساندرا با تعجب به در نگاه کرد. سه مرد رو دید که داخل سالن بودند. ساندرا با تعجب بلند شد و با اخم گفت: شما عوضیا دیگه کی هستین؟! یکیشون کتشو درآورد و پرت کرد روی زمین، درحالی که آستیناشو بالا میداد گفت: اگه دختر خوبی باشی... به نفع خودته! ساندرا اخم ریزی کرد و حالت گارد گرفت و گفت: بیاین جلو ببینم چی بلدین! (مرد1، مرد2 و مرد3..... مرسی😐✨) مرد1 پوزخندی زد و نیم نگاهی به مرد2 کرد و با حرکت سر گفت: برو! مرد2 گردنشو تکون داد و حمله ور شد. ساندرا هم جلو اومد، مرد2 یک مشت زد و ساندرا خاجالی داد. ساندرا چرخی زد و پشت مرد2 رفت، یک لگد محکم به پشت پاش زد..... مرد2 دادی کشید و با زانو روی زمین افتاد. ساندرا با دستاش گلوی مرد2 رو گرفت. مرد 1 اخمی کرد و به سمت اونا حرکت کرد، ساندرا فهمید که مرد 1 داره از پشت بهش نزدیک میشه..... حرکت مشتی که به سمتش اومد رو حس کرد، سریع خودشو کنار کشید و مشت به گردن مرد 2 خورد و روی زمین افتاد. ساندرا روی زانوش نشسته بود، موهاشو با دستش کنار زد، مرد1 با اخم نگاش کرد..... ساندرا بلند شد و حمله کرد، با مشت های پی در پی به سر مرد 1 میزد... هی عقب میرفتند، ساندرا که دید تاثیری نداره با پاهاش یک ضربه محکم به وسط پاهای مرد1(آخ 🙂) مرد1 از درد یک دادی کشید و روی زمین غلت میخورد. ساندرا به مرد 2 نگاهی کرد که بیهوش روی زمین افتاد. مرد 3 میخواست بهش حمله بکنه که ساندرا از دستش فرار کرد، داشت به سمت در خروجی حرکت میکرد که یک تیر بیهوشی به دستش خورد. ساندرا ایستاد و دستی به دستش کشید و به عقب نگاه کرد. مرد 3 اسلحه رو سمتش گرفته بود، شونه ای بالا انداخت و گفت: اوپس! ساندرا پاهاش شل شد با اخم به مرده نگاه میکرد..... روی زمین پهن شد و زمزمه کرد: نه... عوضیا.... جیمین! مرد 3 نزدیکش شد و کنارش نشست و حالت کنایه گفت: تو راحت بخواب، جیمین جاش آمنه خوشگله! ساندرا با بیحالی دستش رو دراز کرد و روی سر مرده گذاشت. مرده با خنده اخمی کرد و گفت: که چی؟! ساندرا با همون حالت بیحالی موهای مرده رو کشید. مرده با درد عقب رفت و با اخم گفت: دیوونه! ساندرا با چهره نگران به خواب فرو رفت و بیهوش شد. مرد 3 به موهاش دستی کشید و با اخم گفت: لحظه آخرم دست بردار نیست! صدای داد مرد 1 اومد و مرد 3 نگاهی بهش انداخت. (این عکسه بادیگارد رو اینجا گذاشتم مثلا ساندرا و بردن تو ماشین😐✨)
(فلش بک کوتاه✨) جیمین از سالن رقص خارج شد و به سمت آشپزخونه میرفت. داشت توی راهرو راه میرفت که یک نفر از پشت اونو گرفت و عقب کشوند.... داخل اتاق برد، به دیوار چسبوندش و جلوی دهنش رو گرفت. جیمین با چشمای گرد شده به چشمای کسی که اونو گرفته بود نگاه میکرد. جیمین با چشمای آشنا روبرو شد، چشماشو ریز کرد.... فهمید کسب که اونو گرفته نورا بود.... چشماش گرد شد و درحالی که دست نورا جلوی دهنش بود گفت: نوراااا؟! نورا انگشتش رو جلوی دهنش گرفت و گفت: هیششششش! جیمین اخمی کرد، نورا همچنان که دستش روی دهن جیمین بود در رو کمی باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت. بادیگاردای آشنایی رو دید که در به در دنبال جیمین میگشتند. نورا آروم در رو بست..... جیمین همچنان با دهن گرفته و چشمان گرد نگاش میکرد. نورا دستشو از روی دهنش برداشت و جیمین شروع کرد به حرف زدن: نورا اینجا چیکار میکنی؟! چطور یهو پیدا شدی!؟ چی شده؟! چرا منو یکدفعه کشوندی اینجا؟! چرا بادیگاردا دنبال..... نورا سرش پایین بود و با حرکات سر حرفاشو تایید میکرد در آخر حرفشو قطع کرد وگفت: موچی جان.... نفس بگیر! جیمین نفسی تازه کرد و با حرکات سر گفت: خب؟! نورا با کنجکاوی: ساندرا کجاست؟! جیمین یکدفعه اخم کرد و گفت: ساندرا؟! عاام داخل سالن تمرین رقصه! نورا در رو کمی باز کرد و به بیرون نگاه کرد، جیمین با کنجکاوی گفت: میگم...... تو ساندرارو میشناسی؟! نورا در رو آروم بست و سمت جیمین برگشت، آب دهنشو قورت داد و گفت: ساندرا یکی از افراد منه(جیمین با تعجب اخمی کرد، نورا دستی به موهاش کشید) جیمین میدونم باورش سخته ولی جون شما پسرا در خطره.... و همین طور جون ساندرا! جیمین حالت کیوتی ناراحت شد، نورا دو بازوی جیمین رو گرفت و با حرکات سر گفت: موچی تو الان دنبالم میای تا ببینم ساندرا حالش خوبه یا نه.....(جیمین همینجور نگاش میکرد) اگه گرفته بودنش باید تورو دست یکی دیگه بسپارم! جیمین لبخند آرومی زد و نورا با لبخند گفت: مرسی......(نورا کمی عقب رفت) حالا صبر کن به یکی زنگ بزنم بعد بریم! جیمین سری تکون داد. نورا لبخندی بهش زد و گوشیشو در آورد.(کات)
صحنه اتاق استدیو را نشان میدهد. جولی روی مبل نشسته بود، سرشو با دوتا دستاش گرفته بود و از استرس پاهاشو تکون میداد. جین اخمی کرده بود و با حرکات دست گفت: یعنی شما توی این سه روز که باهم آشنا شدیم، اومده بودین مارو نجات بدین؟! ترسا سرشو به نشونه آره تکون داد و گفت: البته خیلی وقت پیش قصد جون شمارو داشتن، رئیسمون به طور نامحسوس بقیه افراد کمپانی مون رو وارد عمل کرده بود و مواظبتون بودن..... اما بعدش گفت که شما دخترا وارد عمل بشین بهتره! جین به اما نگاهی کرد و گفت: پس تو واقعا میکسر موزیک نیستی! اما سرشو به نشانه نه تکون داد و گفت: نه، اومدم از شما محافظت کنم! نامجون اخمی کرد و گفت: چرا کُلی جلوی اون بادیگاردارو نگرفتین؟! چرا شماها وارد عمل شدین؟! ترسا خواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد.... همه به ترسا نگاهی کردند. ترسا سریع گوشیشو برداشت و دید نورا زنگ زده و گفت: نوراست! نامجون اخمی کرد، اما بهش نگاه کرد. ترسا آب دهنشو قورت داد و بلند شد و گفت: چی شده؟! صدای نورا: ترسا سریع جین و نامجون رو بردار از کمپانی برین بیرون به آدرسی که میگم..... به جولی هم بگو هوسوک رو ببره، اینجا براشون امن نیست! ترسا اخمی کرد و گفت: چیزی شده؟! صدای نورا: بعدا بهتون توضیح میدم، فقط سریع برین بیرون! ترسا با نگرانی و شرمندگی: باشه ولی..... جولی یکدفعه نگاه کرد و بلند شد و سمت ترسا رفت، صدای نورا با نگرانی: چی شده؟! جولی سریع گوشیرو از ترسا گرفت و حرف زد: هوسوک دزدیده شده نورا... صدای نورا با تعجب زیاد: چی؟! جولی دستی به دماغش کشید و با گریه گفت: نمیدونم چی شد، یکدفعه برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم نیست! صدای نورا با نگرانی: باشه جولی گریه نکن! ترسا بغلش کرد، جین با اخم گفت: شماها نمیخواین برین دنبال هوسوک؟! همه به جین نگاه کردند، صدای نورا اومد: جولی، جین و نامجون رو ببرین پل بانپو توی هتل گلدن اتاق 12، من هم میام...... عا راستی تو جولی نرو..... کنار سالن رقص بی تی اس بیا منتظر بمون و به پسرا بگو نگران هوسوک نباشن نجاتش میدم! جولی آب دهنشو قورت داد و گفت: باشه! صدای نورا: برو ببینم چیکار میکنین! جولی گوشیرو قطع کرد، همه داشتن نگاش میکردن.... جولی به ترسا نگاه کرد و گفت: نورا گفت، پسرارو ببرین به هتل کنار پل بانپو به اسم گلدن..... اتاق 12! اما با اخم: نگفت چی شده؟! جولی با چشمای خیس و هول زده: گفت میام توصیح میدم! نامجون با کنجکاوی جلو اومد و گفت: اسم رئیستون نوراست؟! جین اخمی کرد و سریع و حرکت دست گفت: نامجون.... شاید اون نباشه(نامجون نگاش کرد) جونمون در خطره، به فکر چی هستی! نامجون دستی به صورتش کشید، به جولی نگاه کرد و گفت: کجا بریم؟! جولی اشکاشو پاک کرد، سرشو بالا گرفت و گفت: پل بانپو!(کات)
میشل دست بسته توی اتاق مدیر رئیس فروشگاه زنجیره ای روی مبل نشسته بود. مدیر هم مثل بقیه مدیرا تکیه داه بود و منتظر کسی بود که بیاد میشل رو ببره! میشل سریع یک پاشو داشت تکون میداد، اوفی کرد و رو به مدیر کرد و گفت: من بهتون گفتم بیگناهم..... میشه آزادم کنین؟! مدیر اوفی کرد و گفت: صبور باش! میشل دوباره اوفی و به صندلی تکیه داد و به سقف نگاه کرد. در زده شد، هردو به در نگاه کردند و مدیر گفت: بیا تو! یک نفر داخل اومد و گفت: رئیس برای آزادی این خانم اومدن. میشل چشماش برق زد و با لبخند به مدیر نگاه کرد. مدیر نیم نگاهی به میشل کرد، با حرکت دست گفت: بگو بیاد تو! مرد کنار رفت و جان پشت سرش بود. میشل با دیدن جان لبخندی زد، جان شیک و پیک کرده بود! مدیر ابرویی بالا انداخت و با حرکت سر گفت: خوش اومدین آقا.....(اشاره به صندلی) بفرمایید! جان درحال نزدیک شدن به میز: وقت نداریم..... (برگه ای از جیب کتش درآورد و روی میز گذاشت) اینم برگه آزادی دخترم! میشل لبخندی زد.... مدیر ابرویی بالا انداخت و شروع کرد به خوندن برگه! جان ایستاده بود.....میشل هم بلند شد. مدیر نفسی تازه کرد و سری تکون داد.... رو به افرادش کرد: دستاشو باز کنین. میشل پوزخند جذابی زد، مرد اومد دستاشو باز کرد. مدیر بلند شد و گفت: خیلی متاسفم خانم میشل، از ما اشتباهی سر زده بود! میشل دستی به مچ دستاش کشید و گفت: گفتم پشیمون میشین! (رو به جان نگاه کرد) بریم؟! جان رو به مدیر کرد و تعظیم کرد و گفت: با اجازتون! مدیر سری تکون داد و گفت: بازم متاسفم. هردو لبخندی زدند و از اتاق اومدن بیرون! به سمت در خروجی حرکت کردند، میشل دماغشو بالا کشید: وقتشه؟! جان در خروجی رو باز کرد و گفت: آره وقتشه! میشل لبخندی زد و از در رد شد... جان هم با نگاه به دوروبر دنبال میشل رفت(کات)
نورا و جیمین از اتاق خارج شدند، جیمین پشت سر نورا داشت حرکت میکرد. نورا سریع و با احتیاط جلو میرفت. به سالن رقص نزدیک شدند.... نورا رو به جیمین کرد و با نگرانی گفت: میریم داخل.... اگه با صحنه ای مواجه شدی..... جیمین سریع گفت: اشکال نداره فقط بریم داخل! نورا لبخند آرومی زد، به دوروبر نگاهی انداخت و در سالن رو باز کرد. هردو داخل شدند و کسی داخل نبود. نورا اخمی کرد و گفت: ای وای! جیمین با نگرانی نگاهی کرد و گفت: ساندرا داخل بود(به نورا نگاه کرد) احتمال داره که دزدیده باشنش؟! نورا یک لکه خون جلوتر دید و اشاره کرد بهش و گفت: لکه خون! جیمین نگاه کرد و نورا سمت لکه رفت، نشست و دستی کشید و دید تازس و گفت: تازس(به جیمین نگاه کرد که سمتش میومد) ساندرارو حتما بردند! جیمین با نگرانی اخمی کرد..... صدایی از پشت سرشون اومد: نورا؟! هردو به در نگاه کردند و جولی بود..... جیمین با دیدن جولی شکه شد و از اینکه اون هم جاسوس بوده متعجب شد. جولی با چهره نگران جلو اومد و گفت: چی شده؟! نورا بلند شد و سمت جولی رفت و گفت: جولی...(به جیمین اشاره کرد) جیمین رو به همون آدرسی که گفتم ببر! جولی به جیمین نیم نگاهی کرد و با اخم به نورا نگاه کرد و گفت: ساندرا کو؟! نورا با حرکت سر به جولی گفت: ساندرارو گروگان گرفتند جولی(جولی چشماش گرد شد، نورا خواست امیدواری بده... دو بازوی جولی رو گرفت و با قیافه مظلوم به جولی نگاه کرد) میدونم شکه شدی.... اما هم ساندرا و هم هوسوک رو نجات میدیم، باشه؟! جیمین اشک تو چشماش جمع شد، سریع پاکشون کرد. جولی سری به نشانه آره تکون داد. نورا سر جولی رو با دو دستاش گرفت و با لبخند گفت: آفرین! سریع ازش دور شد و دست جیمین رو گرفت و همین جور که به جلو هلش میداد، بهش گفت: جیمین با جولی برو.... اونجا جات امنه! جیمین دماغشو بالا کشید و چیزی نگفت. جولی و جیمین هردو به هم نگاهی انداختند، بدون اینکه چیزی بگن به سمت در خروجی رفتند و بیرون شدند. نورا آب دهنشو قورت داد، یک دستشو به کمرش گرفت و دست دیگشو جلوی دهنش و گفت: خدایا..... لطفا کمکم کن! یکم راه رفت، اوفی کرد و دستاشو بین سرش گرفت. با قیافه نگران و چشمان خیس به زمین خیره شده بود و راه میرفت و گفت: همش تقصیر منه..... ای خدا! دوباره اوفی کرد، اشکاشو پاک کرد و گفت: باید همه چیرو درست کنم..... (به در خروجی نگاه کرد و اخمی کرد) همه چیرو درست میکنم! سریع به در خروجی رفت. (کات)
اِمیت و شی هیوک هنوز داخل اتاق بودند. روبروی هم روی صندلی نشسته بودند، امیت با دستاش روی دسته صندلی داشت ریتم خاصی رو میزد. شی هیوک هم پوکر نگاش میکرد. امیت اوفی کرد و کمی جلو اومد، آرنجاشو روی زانوش گذاشت. یکی از دستاشو حالت چرخشی تکون داد و گفت: میدونی که من..... از معطل بودن خوشم نمیاد(کمی عقب رفت) پس بهتره به کسی که منتظرشیم زنگ بزنی که زودتر بیاد! شی هیوک ابرویی بالا انداخت و گفت: گفت توی راهم میرسم.....(کمی جلو اومد) امیدوارم از دیدنش شکه نشی! امیت لباشو جمع کرد و به صندلی تکیه داد و گفت: با اینکه میدونم کیه ولی خیلی دوست دارم ملاقاتش کنم! شی هیوک پوزخندی زد و گفت: خیلی وقته همدیگرو ندیدین نه؟! امیت لبخند ریزی زد که دندوناش معلوم شد.... خیره به دسته مبل گفت: اره..... تقریبا 3 سال میشه! در اتاق یکدفعه باز شد، هردو به در نگاه کردند. نورا داخل شد.... نورا و امیت چشم تو چشم شدند. امیت با لبخند آروم بلند شد و گفت: نورا! نورا با اخم در رو بست و آروم آروم جلو اومد. امیت روبه نورا کرد و گفت: نمیخوای باهام حرف بزنی؟! نورا اخم کرده بود و گفت: اینجا چیکار میکنی؟! امیت چهرش ناراحت شد، با لبخند دردناک به زمین نگاه کرد و گفت: عجب! با لبخند روی لبش، سرشو بالاگرفت و با حرکات سر گفت: از این حرفا نه..... (نورا همچنان اخم کرده بود، امیت مرموزانه نگاش کرد و با لبخند) از اون حرفای عاشقانه پدر دختری! نورا اخمش بزرگتر شد. (در اینجا چهره هر سه نفر رو نشان میدهد به همراه موزیک نفسگیر..... بعد یکهو، با آهنگ مهیب صفحه سیاه میشود😐✨)
خب........... نمیدونم حدس زده بودین یا نه ولی آره............. امیت بابایه نوراست😐🗡️✨ تاداااااااااااااااااااا😂🥞
نتیجه 1
🥞🥞🥞🥞🥞
نتیجه 2
🥞🥞🥞🥞🥞🥞🥞
نتیجه 3
🥞🥞🥞🥞🥞🥞
نتیجه 4
🥞🥞🥞🥞🥞🥞 راستی صبور باشد😐😂💜✨🥞
من چند لحضه قبل از خوندن اون تیکه احساس کردم امیت پدر نورا باشه😐💔
داستانت عالیه💙
عالی مثل همیشه 🙂
چند روزی نبودم 😶
جالب شده بید 🧐
ایموجی 🤓 روبر کنار کردید🥞 جایگزین شده 🤣
سلام بچه ها من برگشتم
هستی هستم هووی نازی 😹😹😹😹😹
هستی؟! عااااو😐😐😑😂
هوی به خودت😑😂
همه رو نشستم یه دفعه خوندم از بس نبودم ولی حال داد😐😂
😂😂😂😐👍
مرسی جانا، خسته نباشی💜✨
عرررررررررررر 😬
خدایی نورا دختر اون مردس 😐😬
خا پدر نورا چه پدر کشتگی با بی تی اس داره ؟؟
عرررررررر خدا پارت بعد رو زود تر بزار که دلم میخواد مود نامجون وقتی نورا رو میبینه ببینم😬😐💔
عررررر هنو باورم نمیشه :/
محشررررررررررررررررررر بودددددددددددد 🤓💔
نویسنده کی بودی تو 😹✒
عرررررررررررررررر مرسی جانا😂😂😂💜✨🤓
مونی تو گوشم گف
چی گف
خودش بهم گف
چی گف
گف که بشری رو دوس میداره
دوس دوس دوس دوس میداره
گف که بشری دلشو برده
دل دل دل دلشو برده
🍭😹♥️🍓
عررررر 😂😂😂😂💜💜✨
عررررر تر فدات شم 🤣😹🍭
جررر😂😂😂💜✨
منم ساقدوشم😌😂
اهم..حالا من خواهر زنم یا برادر شوهر؟!😐😂
یه بشری دارم خیلی قشنگ دوسش میدارم رنگ و وارنگه 🍭♥️🍓
😂😂😂💜✨ منم دوست دارم مریمی🤗
اوخی فرات شممممم 🍭🥲❤
به من افتخار کن....بالاخره خوندمش😐😂✌🏻
خودمم هنوز باورم نمیشه که خوندمش و میتونم نظر بدم....ولی عالیهههههههههههههه، بشرای خودمیییییی🫂✨
ایول بابا توقع نداشتم بخونی😐😂✨
مریا محیایی🤗🤓💜✨
مرس*😐😐😐😐😐
مرسی*😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐💔💔💔💔💔
اره خودمم انتظارشو نداشتم😐😂
وعععع کیبورد خر :|💔
واااااایییییی عالی بود میدونم دیر کردم ببخشید این روزا اصلا حال و حوصله برام نمونده 💔💜
ممنون آجی..... هممون حال و حوصله نداریم، ولی انشاالله حال پیدا کنی😂✊💜✨
تستچی چرا کامنتمو منتشر نمی کنی؟ وات دف:/
هر کی با من در افتاد ورافتاد😑😠🔪
نامجون داستانت خیلی خوب بود ادامشو زود بزار
😐💕
آزااااد شدم😆😂
ممنون جین😂🤓✨✊💜
😂💕