دوستان گلم ممنون که تا الان همراهم بودید داستان از اینجا کاملا +۱۰ و لطفا دقت کنید چون که دیگه برای زیبا کردن داستان لازم هست ... و لطفا_۱۰ نبینه ممنون
بقیه داستان از چشم تافی?:من تو زندان بودم و بهم حکم اعدام برای فردا رو داده بودن من دنبال انتقام از استار بودم که من رو به پلیس معرفی کرده در حالی که من می خواستم موجودات سیارمون نابود نشه دیدم یه زندانی اومد و گفت بهم بچه چیکار کردی و منم گفتم اول تو بگو و اون گفت من خخ بگم میترسی که من گفتم و بگو و اون گفت که دزدی کرده و از من پرسید چیکار کردم منم خندیدم???و گفتم من من شاه و ملکه رو نابود کردم و فردا میخوان اعدامم کنن اون گفت توو تو وایستا ببینم مگه تو تافی هستی و منم گفتم آره و نمیدونم چرا معذرت خواهی کرد و در رفت من خیلی اعصابم خورد بود از دست استار و اون به جای تشکر به پلیس زنگ زد و دیدم یک صدای وحشتناکی اومد تو ذهنم و میگفت انتقام میخوای من بهت میدم
من گفتم سرم وحشتناک درد گرفته بود من پرسیدم کی هستی که اومدی تو سرم و اون گفت فرقی داره و منم گفتم آره بگو و گفت آنابل هستم و دنبال انتقام از استار و اون پسرک اسکل من گفتم موافقم هر جور شده بیا اون رو از پای در بیاریم ولی خب چرا تو میخوای اون رو از بین ببری و اون گفت هم موضوع انتقام اون لشکر ارواحم هست که نابود کرد هم به جادوش و کتابش نیاز دارم تا بتونم کل جهان رو برای خودم تسخیر کنم و اگه موافق باشی و به من در شکست دادن اون دو تا اسکل کمک کنی تو هم با من میتونی فرمانروایی کنی و اعدامم نمیشی و من موافقت کردم
بعد بدنم وحشتناک عجیب و ترسناک شد و قدرتی عجیب پیدا کردم و زندان رو با ذهنم تبدیل به جهنمی کردم به سمت زمین رفتم
بقیه داستان از چشم مارکو?:من خیلی ناراحت بودم که جکی مرده بود تمام چیز های قبل یادم اومد ولی چرا موقعی که دیدم جکی مرد حالم بد شد و فراموشی گرفتم خیلی فکر کردم اما چیزی یادم نمیومد قبر جکی رو نوازش میکردم و گریه میکردم و برگ برگ گل می ریختم ولی یاد استار افتادم که چقدر من بد باهاش رفتار کردم و اون سیلی محکم رو زدم می خواستم برم دنبالش و از دلش دربیارم پس قبر عشقم رو بوسیدم و گل رو گذاشتم و رفتم خونه اما نبود
بهش زنگ زدم اما نزده رد کرد دوباره زدم و سریع رد میکرد ای وای من با اون دختر عاشق چیکار کردم و چرا این همه مدت دلش رو نمیدیدم و فقط ظاهرش که پیشم زندگی میکرد و میدیدم رفتم تو خیابون ها-کافه ها- خونه دوستاش اما هیچ جا نبود اما چرا، مطمعن بودم سیارش نمیره و رفتم توی یه پارک و دیدم صدای گریه یکی میاد
دیدم یکی رو سکو نشسته و گریه میکنه من رفتم جلوتر و دیدم ????استار هست من رفتم جلوتر و دیدم یه دستمال از کیفش دراورد و گریه کرد پایین سکو رو که دیدم یه عاالمه دستمال دیدم که همشون خیس بود رفتم یکم جلوتر و گفتم هییی میدونی دختر خانم میدونم دردت عشق هست منم دردم عشقه عشقی که روی یه سکو نشسته و گریه میکنه اون تا این حرف رو زدم منو نگاه کرد و سریع اومد بغلم و گفت مارکو عشقم برگشتی میدونستم برمیگردی و هم رو به مدت طولانی ای بوسیدیم و قول دادیم دیگه هم رو ترک نکنیم بقیه داستان از چشم استار??: من از دور یهو تام رو دیدم که بهم لبخند زد و بوس فرستاد و رفت هییی تام ممنون که اینجوری ما رو بهم رسوندی که همه چی آشکار باشه که دیدم مارکو گفت چیزی گفتی و منم گفتم نه و رفتیم به سمت خونه
تو راه خونه به زمان ازدواجمون مخصوصا سال بعد که دانشگاه میریم و این ها حرف می زدیم و گفتیم سال بعد عالیه و من گفتم مارکو بریم یه سر محل دفن جکی و رفتیم و بوسیدیم و گل می ریختیم
ولی کلا و واقعا اگه مسئله مارکو و جکی نباشه من جکی رو خیلی دوست داشتم و یکی از بهترین دوستام بود بعد به مارکو گفتم دیگه بریم خونه و حرکت کردیم تو راه مارکو یه چیزی گفت که خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود اون گفت که موقعی جکی مرد چرا من حالم بد شد و منم با خودم گفتم آره و چرا دقیقا آنابل هم اون موقع ناپدید شد اون که گفت تسلیم قدرت عشق نمیشه ما داشتیم به سمت کوچه ای که هر روز از اون می رفتیم به سمت خونه می رفتیم که دیدیم نیست و ناپدید شده خیلی در تعجب بودیم
من تعجب بعدیم این بود که چرا هیچ آدم یا ماشینی رد نمیشه و چراغ راهنمایی رو زرد گیر کرده تو تعجب بودیم که صدای پا اومد یه چیز وحشتناک اومد و گفت پیدات کردم ما ترسیده جیغ زدیم کی هستی و گفت تافیبل گفتم چی یعنی چی که دیدم گفت مخلوط تافی و آنابل من گفتن چییی امکان نداره تافی باید امروز اعدام میشد که گفت نه و به فردا موکول شد و حالا هم که می بینی حالا اون کتاب ورد و جادو رو بده وگرنه این دنیا رو تبدیل به جهنم میکنم من گفتم نهههه و نمیدم که دیدم همه جا قرمز و جهنمی شد و گفت بهت هشدار دادم من مارکو رو دیدم که به تافیبل میگه آنابل یادم اومد تو اومدی و میخواستی تخسیرم کنی و نتونستی به جاش فراموشی گرفتم و اون هم گفت خوب یادته بعد تافیبل به مارکو گفت من برات جکی رو زنده میکنم اما تو کتاب جادویی رو بهم بده و استار هم بکش من گفتم چییی و دیدم مارکو داره به سمتم میاد وا وای میخواد چیکار کنه که دیدم دستشو گذاشت رو شونم و منو محکم بوسید و بهشون گفت دیگه نه چیزی که اتفاق افتاده رو باید رها کرد???آخیش خیالم راحت شد که دوباره تنها نمیگذارتم اما آنابل عصبانی شد شلیکی که فقط یک دفعه میتونست بزنه رو به سمت مارکو زد من داد زدم نههه که دیدم یک نفر خودش رو پرت کرد و فدا کرد وقتی افتاد اون????
اون گفت استار ازت تشکر میکنم که من رو پیش خانوادت بردی تا بزرگم کنن و مادر پدرم باشن و ممنونم که انقدر در حقم لطف کردی نه نه تام??بخاطر همه چی ازت ممنونم و سریع بوسیدمش و تو همون حالت مرد نههههه ای خدااااا که دیدم اون تافیبل آشغال میگه متاسف شدم و اومد جلو تا خفم کنه و منم کتاب جادو رو باز کردم و هر چی بود میخوندم اما کافی نبود و اون داشت نزدیک می شد که دیدم از پشت یک شلیک خورد و تافیبل عقب افتاد ما اون پشت رو نگاه کردیم و همه با تعجب گفتیم چییی نه امکان نداره خدایا??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
من میدونم اون کی بود ته داستان
جکی
موقعی که تو داستان خوندم امکان نداره
فهمیدم کیه
من دوست دارم مارکو و استار به هم برسن?
ولی جکی را هم دوست دارم
امیررضا از کیش
عالی بود به داستان اریدا باتر فلای هم نگاهی بیندازید
وای عالیه
دوستان ببخشید نمیدونم چرا ولی انگار پارت 8 عدم تایید شده دوستان تو پارت 8 مارکو همه چی رو یادش جکی میمیره و مارکو همه چی رو یادش میله و حافظه اش رو از دست میده بعد آنابل نابود میشه و مارکو فقط استار رو یادش میاد اون هم اصلا ماجرای جکی رو نمیگه و هی باهاش میره و تو خیابون هم رو بوس میکنن بعد تام میاد و میگه وای مارکو پس جکی چقدر سریع فراموشش کردی و همه چی به یاد مارکو میاد و میفهمه استار بهش چیزی نگفته و میخواسته سو استفاده کنه و به استار یک سیلی محکم می کنه استار هم عصبانی به تام میگه ازت متنفرم و گریه کنان میره تام هم شونه هاشو رو میندازه بالا و میره خیار می خوره این بود پارت 8