امیدوارم لذت ببرید
زمان: حال مکان: مقر محفل ،خانه ی سیریوس بلک ۱۱ سال از آن روز گذشته بود و آرورا دیگر عادت کرده بود به اینکه در میان انسان ها بزیستد ،دیگر یاد گرفته بود که چگونه همانند آنان رفتار کند و چون هنوز در این بدن به بلوغ نرسیده بود ،توانایی های باقی مانده از دوران فرشته بودنش را به همراه نداشت ،باید تا ۱۵ سالگی صبر میکرد و بعدا باقی کار ها را انجام میداد ،موهای مشکی و موج دار خودش را پشت گوشش انداخت و عینک فلزی و مشکی رنگ خود را بر روی بینی اش تنظیم کرد ،میدانست امروز برای همه ی جادوگران نو نهال همانند خود نامه ی هاگوارتز فرستاده شده است ،منتظر بود نامه اش برسد ،غرق در افکارش بود که پدرش سر زده را گشود و رشته ی افکار آرورا توسط سیریوس بلک پاره شد،سیریوس با نگاهی که معلوم نبود در آن شادی است یا افتخار به آرورا چشم دوخته بود در نهایت پس از چند دقیقه سکوت نامه را به آرورا داد و اورا در آغو.ش خود فشرد و به او گفت که باید با هم دیگر به کوچه ی دیاگون بروند،البته تمام افکار سیریوس دقیقا مخالف خواسته ی آرورا بود ،آرورا دوست نداشت که به آن کوچه ی به قول خودش " رو اعصاب" بیاید ،منطقی است او زود تر از زمان تولد اصلی اش به دنیا آمده بود پس با وجود داشتن خون اصیل بلک و جادوی بینهایت این خاندان،بدنش مشکل اساسی ای داشت،آرورا ریه های ضعیفی داشت،آن قدر ضعیف که اگر بیش از حد در معرض جادو میماند سر درد میگرفت و استفاده از جادویش او را در معرض خطر های زیادی قرار میداد ،پدرش که از روی قیافه ی آرورا تا حدودی منظور نگاه دخترش را فهمیده بود به سمت کمد اتاق مادر آرورا ،دایان لسترنج رفت و گردنبندی را از کشوی چوبی و تراش خورده ی آن بیرون کشید ،گردنبندی که محدودیت های جسمانی آرورا را کمی کمتر میکرد،گردنبندی از جنس نقره که در کریستال آن یاقوت سرخ به کار رفته است،کاملا در شان آرورا بلک!شاید بگویید چون پدر آرورا در گیریفیندور بوده است او هم قطعا گریفندوری خواهد بود اما از من به شما نصیحت ،هیچگاه زود قضاوت نکنید
زمان حال ،خاندان لوتوس ها ،از دید الکس لوتوس ( intj) مدتی بود که متوجه نکته ی نگران کننده ای شده بود،طبق نوشته هایی که در دفتر خاطرات مادرش بود میدانست که امروز روزی است که جادوگران ۱۱ ساله نامه های خود را میگرفتند مادرش یک اصیل زاده بود و اصیل زاده ها به گویی از کودکی جادوی خود را شکوفا میسازند اما آنها دو رگه بودند و تا به امروز به جز entpهیچکدام از اعضای نوجوان خانواده شایعاتی از به دست آوردن جادوی خود نبافته بودند ،البته اکثریت فکر میکردند که لوییز( entp)تنها برای بزرگ نمایی این را گفته است اما زمانی که عمههای ی ماگل و نفرت انگیزشان مادر آنان را مسخره و تحقیر میکردند و برچسب دیوان*گی به او و فرزندانش(xntx) ها میزدند همه به وضوح دیدند که زمانی که دست های لوییز مشت شد ،لیوان های شیشه ای در حضور تمامی افراد آنجا منفج*ر شدند و این اولین جرقه ی جادوی ی وی بود ،وقتی او و خواهر ها و برادرش همگی کودکانی ۵ یا ۶ ساله بیش نبودند او به وضوح به یاد میاورد که یک بار وقتی خواهرش لیزا لوتوس( intp) بسیار از موضوعی خوش حال شده بود ،گل های نیلوفر خشک شده ی درون گلدان درون آشپز خانه دوباره طراوت و سرزندگی خود را بازیافتند ،البته این را فقط intjدیده بود شاید زیرا او بسیار به نکات کوچک توجه میکرد ،در همین افکار بود که intpبه آرامی درون گوشش چیزی را زمزمه کرد " هی int_چیزه یعنی الکس من چند روزیه بعد از ظهرا یهذجغد رو میبینم که میاد و یه چیزی میازه جلوی در و تا من میخوام اون رو بر دارم یکی از این ماگل های احم*ق مزاحم میشه،دیشب وقتی اون ها فکر نیکردن من خوابم دیدم که رامونا یه نامه شبیه نامه ی هاگوارتز گرفته،پدر و اون ز.ن.ی.ک.ه.ی. .ع.و.ض.ی داشتن میگفتن که میخوان رامونا بدرخشه و ثابت کنن که اصیل زاده ها هم میتونن ماگل باشن و به نظر برامون برنامه ریختن نامه ها رو بهمون ندن،منطق رو بخوای بهتره به ویکتوریا و لوییز( entjوentp)بگیم قضیه رو یه کمی وسیله و همینطور کلید صندوق گریس گاسمون رو به زور از انباری بر داریم و با بدبختی بریم تو اتاق پدر و نامه ها رو برداریم ،من دیشب دیدم که بقیه ی نامه ها رو برد تو اتاقش ...بعد با یکمی پودر پرواز باقی مونده و به نظر فاس*د شده حوالی ساعت ۷ یا ۸ صبح از این خونه ی نفرین شده برای همیشه بریم، نظر تو چیه؟" * دید راوى* به نظر intjبا این کار موافق به نظر میرسید ،اما خب اگر نقشه کار نمیکرد؟آن وقت همه باهم از چاله درون چاه می افتادند یا حتی سرنوشتی بدتر؟برای او معنی نداشت ،میدانست لیزا (intp)توانایی قانع کردن لوییز( entp)را ندارد پس گفت" اوکی ،تو برو زیر زمین پودر و دفتر ها و کلا هر چی به نظر جادویی میومد رو بردار ،زیر زمین یه دریچه ی خیلی کوچیک به درون اتاق پدر داره ،اگه خوش شانس باشی بتونی بفهمی نامه ها کجان و اگه خیلی خوش شانس باشی کلید اون ،یا رمزش رو پیدا کنی،خیلی مراقب باش ،لو بری باید برای همیشه با دنیای جادوگری و حتی شاید با دنیای ماگل ها هم خدا حافظی کنیم!" به نظر این لحن بیشتر از یک راهکار یک دستور بود، البته برای الکس الان این مهم نبود ،اول باید با ویکتوریا( entj) حرف میزد....
زمان حال خاندان هامر مکان: کوچه ی دیاگون *بچه ها من کلی نوشته بودم بعد اومدم بزنم اسلاید بعد همش پرید 😭* نامه ها زود رسیده بودند یا دیگران تنبل به نظر میامدند؟این چیزی بود که در ذهن رودیوس هامر میگذشت ، به این نتیجه رسید که فکر کردن به این موارد بی فایده است ،به یاد آورد که هنوز به ردا فروشی خانم مالکین نرفته است ،البته میدانست برادرش روولد هامر ( esfj) اکنون قطعا آنجاست پس از آنجایی که تجربیات خوبی از آخرین دفعه نداشت تصمیم گرفت اکنون آنجا نرود و ابتدا به رفتن به دیگ فروشی بسنده کند ،پس از مدتی جستجو بلاخره مغازه ی دیگ فروشی قدیمی ای دید و نگاهی گذرا به ویترین آن انداخت و داخل رفت ،مغازه قدیمی بود و از دیوار هایش تعداد زیادی دیگ آویزان شده بود ،یک راه پله داشت که از پایین به سطح زمین میامد و به نظر ورودی انبار یا همچین چیزی بود ،صندلی های چوبی رنگی در گوشه ای از مغازه بود و مغازه دار نبود ،پرنده های کوچک فلزی با صدای قیژ قیژ عجیبی بالای سر او پرواز میکردند و از سویی به سویی دیگر میرفتند ،بر خلاف بقیه ی مغازه ها ،istjدر این مکان تنهای تنها بود مدتی گذشت و وقتی که istjقصد داشت برود صدای راه رفتن کسی به گوش رسید ،istjمنتظر ماند و در نهایت پیرمرد چاقی نمایان شد،آن مرد در دستانش چندین قوطی داشت و اصلا متوجه حضور istjنبود و در تلاش برای گرفتن پرنده های فلزی بود که در نهایت istjبه حرف آمد" سلام،ببخشید که مزاحمتون میشم،میشه بهم یه دیگ مسی افسون شده توسط کارگاه گلیسیرین سایز متوسط بدین؟" مرد چاق وقتی صدا را شنید بر گشت و با برگشت او تعداد زیادی دیگ آهنی و نقره ای خوش تراش بر روی زمین افتادند مرد ابتدا کمی پسر ۱۱ ساله روبرویش را برانداز کرد لبخندی زد و سپس زبان گشود" سلام عمو جون ،باشه بهت میدم اما باید اسمت و خونت رو بگی من تو دفترم بنویسم!" سپس تند تند به سمت میز کوچک و نامرتبی رفت با هر قدم او تعداد زیادی وسیله از هر قفسه ای پایین می افتاد او دفتر ک*ثیفی را گشود و بعد قلم خودکارش را فعال کرد ،و نگاه عجیب و منتظری به پسر موسفید روبرو اش انداخت ،istjخودش منظور را فهمید پس لب زد" رودیوس هامر،اصیل زاده" قلم آن را نوشت و چشمام مرد از شنیدن نام پسرک ذوق زده شد و زبان به سخن گشود" عهههه تو پسر ایوان هامر اییی؟؟من و اون قدیم مدیم ها رفیق های خوبی بودیم ،هنوز هم مثل قبل بد اخلاقه؟" istjچهره اش کمی جمع شد و غم خفیفی در صدایش آشکار شد" جناب بعد از تولد من و برادرم وخواهرام فوت کردن...." مرد که فهمید موجب ناراحتی فرزند دوست خودش شده نخستذسیبیل چرب خودش را کمی تکان داد و سپس چوب دستی زمخت و شکسته ای را_ که با چسب چسبانده بود _از جیبش در آورد و به سختی به سمت ردیف zشماره ی 28نشانه گرفت و آنرا به سمت خود هدایت کرد،قیمت دیگ را به istjگفت و وقتی istjگالیون ها را روی میز چید قبل از خروج پسر به او چیزی گفت" یادت باشه رودیوس،اون همیشه پیشته،شاید جسمش نباشه اما روحش تا ابد همراه و یارته" و در نهایت خداحافظی کردند و وقتی istjدر قدیمی و زنگ زده را پشت سرش بست مرد "عجب" گفت و مشغول مرتب کردن میز کارش شد ،پس از آن istjتصمیم داشت به فروشگاه موجودات جادویی برود و جغدی برای خودش بگیرد ،و .
وقتی وارد مغازه شد از قضا خواهرش رزالین هامر ( isfj) را همراه مادرش در آنجا دید ،مادرش به او لبخندی زد و از او پرسید" رودیوس تو میخوای چی بگیری؟" رودیوس به سمت قفسه ها رفت و سخت مشغول انتخاب جغدش شد،در نهایت جغدش را انتخاب کرد ،جغدی شکلاتی رنگ که میان پر های قهوه ای اش ،پر های سفیدش خود نمایی میکرد ،چشمان قهوه ای اش نیز گیرا و قشنگ بودند ،در جواب سوال مادرش جغد را نشان مادرش داد و گفت" این" مادرش نیز سری به معنای تایید نشان داد،بر خلاف isfj،istjبه خرگوشی علاقه مند شده بود و آن را خرید ،آن ها از هم جدا شدند تا. Istjبه مغازه ی آقای اولیویندر برود و خواهر و مادرش به ردا فروشی خانم مالکین ،در آنجا با آن یکی دیگر از خواهرانش، ملودی هامر( estj)ملاقات کرد و هر دو چوب دستی های خود را گرفتند ،چوب دستی istjبر خلاف تمام چوب دستی ها بجای چوب در آن مرمر به کار رفته بود و مغز آن از موی تک شاخ بود،وقتی این چوب دستی اورا انتخاب کرد
،چشمان estjاز تعجب گشاد شده بودند" چرا همیشه تو اینقدر خوش شانسی؟"چوب دستی estjاز جنس چوب بلوط و ریشه ی درخت گیلاس بود ، سر انجام در حالی که estjبرای خرید کتاب ها از istjجدا شد ،istjبه سمت ردا فروشی خانم مالکین حرکت کرد ،ردا فروشی خانم مالکین مغازه ای زیبا ،ظریف و با حس و حالی جادویی بود ،گویی در آنجا انسان میتوانست به هسته ی مرکزی ترکیب زیبایی و جادو دست یابد ،istjکمی محو تماشا مغازه ماند و بعد جسارت به خرج داد و وارد مغازه شد،خیلی از مغازه های دیگری که تا الان رفته بود شلوغ تر بود ،الف های کوچک به کودکان کمک میکردند و هر از گاهی برخی به کودکان شکلات میدادند،در این میان توجه istjبه پسری جمع شد که از او نف*رت داشت،دراکو مالفوی،پسر خود*شیفته ی یک خاندان اصیل زاده ی دیگر ،خاندانی که در آن همه اسلیترینی بودند istj متوجه شد مالفوی نیز متوجه نگاه وی شده است پس به سمت پیشخوان رفت و سعی کرد مالفوی را نادیده بگیرد ، خانم مالکین زنی میانسال با لبخندی خورشیدی و درخشان بود و به محض دیدن istjاو را شناخت" اوه رودیوس !خیلی وقت بود که ندیده بودمت !مادرت بهم گفت میخوای ردا بگیری،ع*زیزم دنبالم بیا .."سپس istjرا به سمت یکی از صندلی های همان جا راهنمایی کرد،از تعدادی الف خواست که اندازه های ردا ی مناسب istj را برای او پس از اتمام کار بیاورند،پس از اندازه گیری یکی از الف ها آبناتی لیمویی را به istj داد و بعد گفت" اینجا شلوغه رودیوس،باید یکم صبر کنی،هر وقت آماده شد دوشیزه مالکین اسمتون رو صدا میکنن،istjدر سکوت سر تکان داد و مشغول وارسی لیستش شد، لیست تمام شد ،در واقع چون مطمئن بود مادرش کتاب ها را سفارش داده دیگر برای چک کردن به مغازه نرفته بود ،پس از مدتی خانم مالکین اسم وی را صدا کرد و او رفت و ردا را گرفت و گالیون ها را پرداخت کرد ،سپس خداحافظی کوتاهی کرد و رفت،در نهایت مادر و خواهران و برادرش را در میدان شهر یافت..
چند ساعت بعد ،زمان حال فعلی عمارت خاندان مکگاگن : تمام نوجوانان این خاندان اکنون خواب بودند و در حال دیدن خواب هفت پادشاه بودند تا اینکه مادر گرامی شان بدون هیچ ملاحظه ای درب خانه را با شتاب باز کرد و بدون توجه به ریاکشن فرزندانش به سمت میز بزرگ آشپز خانه رفت و پاکت های فراوانی را روی میز گزاشت ،همینطور چند بسته ی خوراکی ،که نظر همه ی نوجوانان را جلب کرد ،البته وقتی کارین(esfp)سعی کرد یک شکلات قورباقه ای کش برود مادرش به گونه ای روی دستش زد که من فکر نمیکنم esfpدیگر چنین کاری را تکرار کند!مادرشان پاکت ها را با آرامش باز کرد و جلوی بچه ها گزاشت ،برای هر کس دو پاکت بود ،یکی نامه ی هاگوارتزشان و یکی نامعلوم که البته همه میدانستند چیست و این لرزه بر تن نوجوانان این خاندان می انداخت یک نوع معامله ی تعهد،این گونه معامله ها نسخه ی ضعیف تر و قانونی" پیوند ناگستنی "هستند تفاوت شان این است که اگر قرار داد از بین رود شخص بی قانون ک*شته نمیشود و فقط مجبور به انجام مجا*زاتی میشود که برایش شخص مقابل در نظر میگیرد ،مادرشان به هر کدام نفری یک پر و جوهر داد ،از همه بیشتر چهره ی مکس(estp) بعد از خواندن قرار داد در هم رفت ،او میخواست امسال را خوش بگزراند و با نمره ی لب به لبی به سال بعدی رود اما طبق عهد نامه او باید نمرات خوب و قابل قبولی برای خانواده بیاورد،به عبارتی تمام نمرات او یا باید o و یا باید Bباشند!* همون ۲۰ و ۱۹ خودمونه * اما به نظر راه چاره ای نبود ،آخر مادرش در عهد گفته بود اگر کارنامه ی خوبی بیاورد در تابستان آنها را پیش عموی رو اعصابش_که با یک ماگل ازداوج کرده بود_ نمی فرستد!چی برای estpاز این بهتر؟پس در نهایت با کلی بدبختی قبول کرد،اما آنچه در پاکت بلیز( istp)بود متفاوت بود ،عهدی که او داشت او را موظف میکرد رابطه ی خوبی با خاندان های اصیل زاده ی اسلیترینی *از جمله مالفوی ها* از خود نشان دهد و در عوض تابستان امسال آنها یک تور گردشگری به جنگل آمازون خواهند گرفت، البته مشکل این است که افراد این تور ماگل هستند اما باز از هیچ چیز برتر است
،آنچه جالب است این است که محتوای پاکت کارولین( isfp)از همه بهتر بود ،مادرش قول داده بود که اگر به دوست یابی اقدام کند و گوشه گیری نکند تابستان امسال برای او مجموعه ی کتاب های مورد علاقه اش را میخرد!که isfpبا وجود ع*جز فراوان در این موضوع پذیرفت ،مورد آخر کارین بود ،محتوای نامه یesfpچندان رنگی به دل نمیزد ،او باید در هر گروهی که می افتاد باعث کسر نمره از آن گروه نمیشد که این خودش به خودی خود یک چالش برای esfpبود اما در عوض تابستان امسال با مونیکا( enfp)به شهر آبی جادوگران میرفتند ،بد نبود یا لاقل esfpهمچین فکر میکرد ،بعد از اینکه همه نامه ها را امضا کردند مادرشان پاکت های وسایلشان که ج*ن خانگی شان "رو" برایشان از کوچه ی دیاگون گرفته بود را باز کرد کشتی های غرق شده ی فرزندانش را دید و البته وقتی به آنان گفت که برای خرید حیوان خانگی و چوب دستی باید همراه"رو" بروند چشمان دو فرزند برونگرایش درخشید ،"رو" ج*ن خانگی کوچکی بود که بسیار مسئولیت پذیر اما مهربان بود وقتی مادر خانه به او گفت که نباید فرزندانش گم بشوند " رو " گفت" نگران نباشید ار*باب ،من قبلا روی اونها با جوهر مخصوص خودم که خودم ساخته بودم ،علامت جادویی زدم!اونها گم نخواهند شد !قول میدم! بعد از بچه ها خواست دست هم دیگر را بگیرند وسپس دست estpوisfpرا گرفت و در یک لحظه آنها غیب شدند ، چند ساعت بعد وقتی آنها به خانه برگشتند ،مشخص بود که خسته اند و با دیدن آبنبات های ناتی باتی با طعم همه چیز،شکلات قورباغه ای و....روی میز لحظه ای برق از سرشان پرید،آنها دیگر به فردا و روز عجیبی که در پیش داشته اند فکر نکرده اند
در آن طرف قضیه خاندان برایان ها بعد از آنکه دایان به اندازه ی کافی سوگواری کرد رفت و نامه ها را به بچه ها داد و از آنها خواست که وقتی از متروی ماگل ها برای رفتن به کوچه ی دیاگون استفاده میکنند با هیچ ماگلی صحبت نکنند و از او جدا نشوند ،مونیکا ( enfp)کمی از این امر ناراحت گشته بود اما کاری نمیتوانست بکند در نتیجه به همین راضی شد دایان بلک به همراه چهار فرزند خود ،دو دختر و دو پسر به سمت دیوار حیاط پشتی خانه شان رفت و چندین آجر را به درون هل داد ،آنگاه در کوچکی باز شد و آنها از در بیرون رفتند ،اما دنیای پشت در همانند دنیای جادویی خودشان نبود ،کاملا خالی از جادو،مادرشان وقتی رز را چهار سال پیش به اینجا آورده بود شاهد همچین رفتاری شده بود پس تعجب فرزندانش برایش تعجب بر انگیز نبود دست infp،دختر خجالیتی عزیزش را گرفت و از آن طرف دست enfjرا محکم کشید و رفت ،نورمن و مونیکا ( infjوenfj)نیز نگاهی به یکدیگر انداخته اند و سپس حرکت کردند ،دنیای ماگل ها از تمام تفکرات آنها راجب دنیای ماگلی بهتر بود ، شاد بود و غافل از وجود جادو ،اما به نظر infpچندان این فضا برایش خوشایند نبود و مادرش دایان بلک این را از فشرده شدن دستش توی دست infpفهمید پس تصمیم گرفت بحث رو باز کند: in_ساشا حالت خوبه؟چیزی هست که اذیتت کنه؟infpبعد از کمی مکث و بازی کردن با موهایش بلاخره جواب داد " مامان،حس میکنم...حس میکنم اونا اونا دارن به من نگاه میکنن!شاید شاید چون من عجیب غریبم؟" بعد سعی کرد بغض خود را پنهان کند که از چشم مادرش این نکته دور نماند ( ساشا ؟نیازی به ترس نیست!به اطرافت نگاه کن!هیچ کس بهت عجیب و غریب نمیگه!هیچ کس نمیخواد اذیتت کنه!پس از زیبایی دنیای ماگل ها کمی لذت ببر تا به محل مورد نظر برسیم!) بعد دایان متوجه دو فرزند برونگرا ی خود شد ،متوجه enfpشد که با تعجب به عکس های چسبانده شده روی دیوار ها نگاه میکرد ،enfjرا دید که در تلاش بود ویترین مغازه ها را ببیند و متوجه infjشد که به نظر از این وضع کلافه شده بود ،او پرسید" مامان ؟کی میرسیم؟ماگل ها خیلی ....خیلی یجورین...." مادرش نیز جوابش را با جمله ی زیاد طول نمیکشه نزدیکیم تموم کرد پس از مدتی پیاده روی آنها به جایگاه تلفنی رسیدند ،مادر وارد جایگاه شد و فرزندانش هم وارد شدند سپس در را بست و شماره ای گرفت و لحظه ای بعد آنها در یکی از جایگاه حمل و نقل جادوگران کوچه ی دیاگون بودند ،مادرشان خیلی سریع وسایلشان را خرید و زودتر از حد انتظار به خاه باز گردانده شدند و سپس شروع به چینش وسایلشان کردند تا برای رفتن به هاگوارتز آماده باشند.....
بچه ها برای اینکه ثبت بشه مجبور شدم اسلاید چند تا از اسلاید ها رو از وسط جدا کنم چون تستچی قبول نمیکرد تمام کلمات کمی نادرست با علامت های.و*سانسور شده اند ناظر عزیز !لطفااینقدر ایراد نگیرید! یکم هر از گاهی کامنت بدید من انگیزه ی ادامه دادن داشته باشم لاقل؛)
✨
دلم میخواد زودتر برن هاگوارتز
عالیییی
جیگیلیییییییی پارت جدیددددددددد
برم بخونمممم🫠